ادعای نخست وزیری امام بی‌مبنا است

امام خمینی، دولت میرحسین موسوی و منتقدان آن

در گفتگوی «جوان» با دکتر اسدالله بادامچیان:

ادعای نخست وزیری امام بی‌مبنا است

 

درآمد: یکی از اجحاف‌هایی که به امام می‌شود، این است که برخی چهره‌ها که کارنامه نه چندان درخشانی دارند؛ برای مصون ماندن از انتقادات در پشت سپر انتساب به امام قرار می‌گیرند. از آن جمله استفاده مکرر از تعبیر "نخست وزیر امام" و ادعای تایید کامل کارنامه میرحسین موسوی توسط بنیانگذار کبیر انقلاب است که عامل بازدارنده‌ای در به نقد کشیدن عملکرد وی است. بررسی میزان حمایت امام از نخست وزیر و تعلق او به اردوگاه فکری امام خمینی، از آن جمله مواردی است که نیاز به بازخوانی دارد. یک بازخوانی فراتر از ادعاهای بی‌پایه تا تاریخ مصون از تحریف‌های جاه‌طلبانه بماند. در این گفتگو تلاش نموده‌ایم نسبت واقعی میرحسین موسوی با امام خمینی را کند و کاو نماییم.

 

 

انگاره‌ای در بخشی از افکار عمومی وجود دارد که آقای میرحسین موسوی مورد تأیید کامل امام بود و او را نخست وزیر امام می‌خواندند. در بررسی‌های تاریخی که در جریان انتخابات اخیر و پس از آن رخ داد، این موضوع بارها زیر سئوال رفته است و برخی اصرار داشتند این‌گونه نبود که میرحسین موسوی مورد تأیید کامل امام باشد. به نظر شما انگاره اول درست است یا دوم؟

در مورد سئوالتان دو بحث مطرح است. یکی بیان نظر جناحی و خطوط سیاسی که طبیعی است و این بحث‌ها در هر کشور و جامعه‌ای هست و خواهد بود. به همین علت شما ملاحظه می‌کنید که در مورد آقای موسوی بعضی‌ها می‌گویند او اصلاً مورد توجه امام نبوده و نخست وزیر اضطراری و تحمیلی بر امام بوده است، نه نخست وزیر امام. بعضی‌‌ها هم تا این حد پیش می‌روند و می‌گویند که او آدم منحرفی بوده است.

مرحوم شهید آیت، نسبت به آقای موسوی همین نظر را داشت. یعنی آقای آیت در جلسه شب هفتم تیر، جلسه قبل از غروب شورای مرکزی حزب، وقتی حرف وزارت خارجه آقای موسوی مطرح شد، گفت: «من حتماً مخالفت می‌کنم و حتماً در مجلس علیه او صحبت خواهم کرد». طبعاً دوستان آقای موسوی برآشفتند و با تندی با او برخورد کردند. دوستان دکتر آیت هم به پشتیبانی از آقای آیت مطالب مختلفی را بیان کردند. بالاخره مرحوم شهید بهشتی قصد کردند در این زمینه نظر و رأی شورای مرکزی را بگیرند. چون مطرح شده بود باید مخالف و موافق صحبت می‌کردند. آقای دکتر گفت: «اگر شورای مرکزی هم به وزیر خارجه شدن ایشان رأی بدهد،‌ من قطعاً مخالفت خواهم کرد». آنها هیاهو کردند که این رأی تشکیلاتی است و باید آقای آیت که عضو شورای مرکزی است این تبعیت تشکیلاتی را داشته باشد. آقای آیت به صراحت گفت: «من آقای مهندس موسوی را شاگرد پیمان می‌دانم و خط پیمان خط آمریکاست و آقای موسوی در نهایت به خط آمریکا می‌رسد. فلذا من وظیفه شرعی و الهی می‌دانم که به هر نحوی شده است با ایشان مخالفت کنم. ولو اینکه ایشان رأی بیاورد. من باید وظیفه‌ام را انجام بدهم تا در تاریخ بماند. در اینجا وظیفه من گفتن است». بعضی از دوستان می‌گفتند باید تصمیم بگیریم تا ایشان را اخراج کنیم. قرار شد فعلاً این بحث بگذرد تا بعد با آقای آیت صحبت شود. حتی گفتم: «آقای دکتر آیت وقتی که شورا و حزب نظر می‌دهد، شما حداقل می‌توانید سکوت کنید و چیزی نگویید». ایشان گفت: «نه. من قطعاً معتقدم که اینجا جای سکوت نیست و وظیفه من اظهار حقایق است». خودمم در آن جلسه به آقای موسوی رأی ندادم. من هم خط آقای موسوی را خط التقاطی و خط دکتر پیمان می‌دانستم. چون از سوابق ایشان مطلع بودم و او را برای مسئولیت‌های کلیدی نظام شایسته نمی‌دانستم، اما در این‌باره با آقای آیت اختلاف نظر دارم. چون ایشان او را آمریکایی می‌دانست و می‌گفت، او در خط آمریکاست. برخی او را چنان بالا می‌بردند و می‌گفتند او نخست وزیر محبوب امام است. اینها از دیدگاه‌های طرفداری و تفکر جناحی برمی‌خیزد. در آن موقع بحث جناح‌بندی مطرح نبود. من به دلیل بحث جناح‌بندی نبود که به ایشان رأی ندادم. چون آن زمان آقای موسوی کسی نبود که برای او جناح‌بندی شکل بگیرد. یکی از اعضای شورای مرکزی بود. ضمن اینکه عضو کم‌سابقه شورای مرکزی بود. به این دلیل که ایشان در انقلاب به آن معنا نقشی نداشت. آن موقع از این‌رو انجام وظیفه کردم، چون قبلاً آقای موسویرا می‌شناختم و می‌دانستم ایشان با پیمان ارتباط دارد. خانم رهنورد هم شاگرد پیمان بود. من همیشه نسبت به کسانی که در ارتباط با پیمان از او تأثیر می‌گرفتند، دقت می‌کردم که افکار التقاطی آقای دکتر پیمان در آنها تا چه حد تأثیر گذاشته است. اگر آنها بر سر کار بیایند و به آنها مسئولیت داده شود، اینها چقدر افکاری را که با نظر امام تطبیق نداشت، اجرا می‌کنند. از این‌رو دید من دید جناحی و سیاسی نبود، بلکه از روی وظیفه بود. الان هم معتقدم اگر انقلاب بخواهد در مسیر صحیح تداوم یابد، باید مسئولان اصلی آن و مسئولان رده دوم و سوم آن عناصر معتقد و متعصب به خط امام باشند. من آن موقع آقای موسوی را علاقمند به امام می‌دانستم، اما او امام را به‌عنوان ولی فقیه عادل و نائب امام زمان و آن‌طور که بسیاری از دوستان حزب به ایشان اعتقاد داشتند، نمی‌دانست و افکارش این‌گونه نبود. من به علت همین افکار و عقاید با ایشان همکاری نداشتم. ضمن اینکه کتاب ایشان را که تفسیر دو آیه قرآنی است، داشتم و خوانده بودم. آن تفسیر التقاطی چپ و دارای افکار تند افراطی بود. هنوز هم آن کتاب را دارم. تفکر او در این کتاب کاملاً نمایان است. شخصی که هیچ‌گونه اطلاعات تفسیری و آشنایی لازم با مبانی و معارف اسلام ندارد، جرئت می‌کند و برای قرآن تفسیر می‌گوید. تفسیر به رأی یکی از مواردی است که در اسلام مورد مذمت بسیاری قرار گرفته است. طبق احادیثی که در این‌باره آمده است، هرکس قرآن را به رأی خود تفسیر کند خداوند جایگاه نشیمن او را تبدیل به آتش می‌کند. منظور نشیمنگاه جسمی نیست، بلکه محل نشستن و برخاستن او آتش‌گاه و محل عذاب است. این نکته مهمی است. همسر ایشان کتاب‌هایی نوشته بود که اغلب آنها التقاطی بود. لذا در مجتمع فرهنگی صادقیه و مساجد و حسینیه‌هایی که در مورد مسائل فرهنگی فعالیت می‌کردم، آنها را از آن کتابخانه‌ها بر می‌داشتم تا بچه‌ها با مطالعه آنها دچار مسائل التقاطی نشوند. چون ایشان هم تصویر حضرت یوسف را التقاطی و با دیدگاه خود گفته است. علاوه بر اینکه مسئله حجاب در خانواده رهنورد چادر و اینها نبود. بلکه ایشان روسری و مانتوی سفید و دامن می‌پوشید که عکسشان در روزنامه جمهوری اسلامی که آقای موسوی مدیر مسئول آن بود، هم هست. ضمن اینکه خانم رهنورد سال گذشته در مصاحبه در وصف خانواده‌اش به صراحت گفت که در خانواده ما همه‌جور آدم از جمله کمونیست و بی‌حجاب و... داشتیم. چنین کسی از چنین خانوده‌ای برخاسته بود. من همه اینها را می‌دانستم. ایشان کار مهندسی ساخت مسجد توحید را انجام می‌داد که برخلاف تبلیغاتی که برای آن شد، بنای عجیب و غریبی ساخته است که هنوز هم به کار نمی‌آید. مرحوم شهید باهنر با ایشان رفیق شد. بعد ایشان بیانیه‌های مربوط به جنبش سران مبارز را ‌نوشت.

پس چرا او به حزب دعوت شد؟

چون منظور از حزب جمهوری اسلامی این نبود که یکسری انسان صد در صد معتقد، متعهد و مؤمن به امام و خط ایشان و اسلام حوزوی تشکیل حزب بدهند. فلسفه تأسیس حزب جمهوری اسلامی این بود که حزبی فراگیر پدید بیاید و همه کسانی را که مدعی‌اند و اگر تنها باشند تشکیل یک جرگه و گروه و تشکل و امثالهم را می‌دهند و همگی اظهار دارند در خط امام هستیم، یکجا جمع شوند تا در ایران جنگ احزاب در نگیرد. فلذا به آن حزب حتی قطب‌زاده، بنی‌صدر و آقای فروهر هم دعوت شدند. پیمان هم دعوت شد. بنابراین این حزب جای این نبود که از اول روی یک ایدئولوژی و مبانی عقیدتی و سیاسی دقیق امام شکل بگیرد. اقتضای آن زمان جمع کردن همه اینها ذیل مراقبت پنج مجتهد مورد نظر امام بود. بنابراین او هم به حزب دعوت شد. از وقتی وارد آنجا شد، رفتارش، نوع برخوردها و گرفتن سرپل روزنامه که محل درج افکار حزب و ارتباط با افکار عمومی است و بعد هم راه ندادن هیچ کس به نشریه برایم غیر طبیعی بود. چون آن روزنامه حزب بود و حزب 5 نفر شهید دکتر آیت، شهید صادق اسلامی، مرحوم آقای زواره‌ای، دکتر محمود کاشانی و یک نفر دیگر را به‌عنوان هیئت امنا تعیین کرد. آنها را آنجا گذاشتند تا هیئت امنا با نشریه همراهی کند. میرحسین موسوی اصلاً آنها را راه نداد. چون محمود کاشانی و شهید آیت با مصدق مخالف بودند، ولی او مصدقی بود. در آن نشریه برای مصدق هم مطلبی نوشته بود که آن زمان مسیح مهاجری علیه آن برآشفت و گفت، مصدق کیست که این حرف‌ها را راجع به او می‌زنی. او چنین آدمی با این مضمون بود. شخصی که در چنین موقعیتی قرار می‌گیرد. طبیعی است طرفدار و موافق و مخالف هم پیدا می‌کند، ضمن اینکه جناحی هم هست. الان هم به جایی رسیده است که سردسته فتنه شده است.

این حق همه کسانی است که این نظرات را ‌بدهند. نباید حق اظهارنظر و آزادی بیان را از افراد بگیریم. هرکس که می‌شنود باید جمع‌بندی کند، اما مسئله‌ای که می‌خواهیم بررسی کنیم این است که واقعیت چیست؟

باید به این نکته دقت کنیم که ما در تمام مواردی که در این انقلاب بسیار عظیم و تأثیرگذار داشتیم و هرکس در هر جای آن قرار گرفته است، بهترین راه این است که برای تدوین تاریخ انقلاب اسلامی و تجربه‌آموزی صحیح و دقیق و عبرت‌آموزی از گذشته یا مصداق آیه «لقد کان فى قصصهم عبرة لأولى الألباب»، آن را با واقع‌نگری برای آیندگانمان بگذاریم. اگر من می‌خواهم چنین بحثی کنم، باید بحث آقای موسوی را در حد واقعیت و حقیقت به‌عنوان تاریخ مطرح کنم. این بخش تاریخی قضیه است. بخش شرعی و وظیفه انسانی و وجدانی‌ و وظیفه انقلابی‌ام در این انقلاب این می‌شود تا آنچه را که واقعیت‌ است بگویم. این باعث می‌شود کسی احساس نکند اگر دارم برای آیندگان تاریخ را می‌گویم به‌عنوان کسی است که در مرحله سوم عمرش قرار دارد. این بسیار مهم است. البته هر وقت خواستم بحث کنم خواهم گفت که این نظر من است. این را یافته‌ام. هیچ انسانی که در میدان سیاست، فعالیت‌ها، تحقیق سیاسی و نویسندگی و قضایایی از این قبیل است، نمی‌تواند فاقد تحلیل باشد. همین‌طور که آقای موسوی هم همین‌جور است. وقتی کسی نوشته‌های او در روزنامه جمهوری اسلامی و سخنرانی‌هایش در نخست وزیری و این اواخر مطالبش در دوران فتنه را ارزیابی کند، متوجه می شود او کاملاً از دیدگاه خود صحبت می‌کند. ما آن قسمت از صحبت کردن درباره دیدگاه را قبول داریم، لکن برای ثبت در تاریخ و تاریخ‌نویسی دیدگاهی را که واقع‌گرایانه باشد می‌پذیریم.

برای چنین بررسی واقع‌گرایانه‌ای ، چگونه باید بررسی کنیم؟

 نخست اینکه زندگی‌نامه آن فرد. او کیست. کجا به دنیا آمده است. خانواده‌اش کیستند. پدر و مادر و بستگانش چه کسانی هستند. فضای این خانواده چگونه است.همسر و فرزندانش چگونه‌اند.تحصیلات و مدارج تحصیلی او چیست. درباره آشنایی با رشته‌های علوم و فلسفه و مبانی دینی و.... معلم‌ها، اساتید، محیط آموزشی و پرورشی او چگونه بوده‌اند. عقاید و افکار و مواضع آن شخص و مسئولیت‌هایش و عملکردهایش در آنها چگونه بوده است. یعنی در هر جایی که قرار گرفته است، به مقتضای شرایط روز و زمان چه می‌کرده است. اگر ایشان قبل از انقلاب در کار معماری و مهندسی ساختمان بوده است، کجاها کار کرده است. در مورد فعالیت‌های سیاسی اگر بعد از انقلاب وارد حزب شده است، در دفتر سیاسی حزب، خود حزب، روزنامه جمهوری اسلامی، وزارت خارجه، نخست وزیری چه کرده است. در دورانی که در جاهای مختلف فعالیت می‌کرده است چه کرده است. مثلاً وقتی به فرهنگستان رفته است، از او چه فرهنگی تراویده است. آیا آن، فرهنگ خالص جدید است یا یک فرهنگ التقاطی یا فرهنگ روشنفکری است؟ می‌بایست برهه‌های زمانی آنها را هم در نظر بگیریم. دکتر علی شریعتی روزی کتاب «ابوذر سوسیالیست خداپرست» را ترجمه می‌کند. در مقدمه این کتاب می‌نویسد دنیایی که می‌خواهد به سعادت برسد، با سوسیالیست جواب می‌دهد، ولی بعد خودش سوسیالیست را نقض می‌کند. پس در برهه‌ای این دیدگاه را داشته است.

نظر بزرگان درباره آن فرد، اطرافیان و اصحاب او. آیا این یک انسان خداخواه مخلص پرورانده است یا مریدی پرورانده است که کاملاً تابع این است. بعضی وقت‌‌ها که در مراحلی کسانی را به خود جذب کرده است و این اشخاص به‌شدت از او برگشته‌اند و وقتی از او بر گشتند گفتند که او ما را فریب داده و کلک زده است.

میزان ثروت و بررسی صداقت مواضع او در این زمینه. مثلا آقای پیمان که مسائل زحمتکشان و کارگران و محرومان را مطرح می‌کند، در خیابان ظفر بهترین نقطه تهران آن زمان می‌نشست. در سال 57 و در ایام هفده شهریور و آن کشتار مردم، یک طبقه از منزلش را به یک مستشار آمریکایی اجاره می‌داد تا پول خوبی کسب کند. باید حرف و عمل با هم یکی باشد. آیا حرف و عمل او با هم یکی بود؟

ترسیم‌هایی که در جامعه است. نظر فعلی افراد نسبت به طرف. چون میزان حال فعلی است. بر اثر میزان حال فعلی قضاوت برای گروه‌ها در کشور شکل می‌گیرد. من یکطرفه هم نمی‌گویم، ولی ببینیم چه کسانی طرفدار و چه کسانی مخالفند. وقتی معلوم می‌شود هرچه آدم حزب‌اللهی مخالف است و صدای آمریکا و دیگران از او حمایت می‌کنند و او را بزرگ می‌کنند، پس معلوم است در او تغییراتی پدید آمده است.

اگر این موارد را در محور شناخت قرار دادیم، حالا درباره رابطه امام و میرحسین موسوی صحبت می‌کنیم. بر این اساس واقع‌گرایانه این رابطه را مورد به مورد در هر محوری بررسی می‌کنیم. خانواده میرحسین موسوی با امام بودند یا با پیمان؟ چون مراد او پیمان بوده است نه امام و مراد پیمان هم امام نبوده است. این موضوعی روشن است. در دوره مبارزه، مگر پیمان در خط امام مبارزه می‌کرد؟ پیمان در خط خودش که التقاط چپ غرب‌زده است مبارزه می‌کرده است. پس ایشان تا قبل از پیروزی انقلاب در خط امام مبارزه نمی‌کرد. این قضیه غیر قابل انکار است. خانمش هم در خط امام مبارزه نمی‌کرد. روشن است مطلبشان چیست. آنها در خط روشنفکری انتولکتوئلی چپ غرب‌زده غربگرایی مبارزه می‌کردند، ولی ظاهر آن انقلاب بود. اگر ایشان معارفش را از امام، بهشتی یا مطهری گرفته بود، کتاب تفسیری بر دو آیه قرآنی را نمی‌نوشت. او از پیمان تأثیر گرفته و نوشته است. امام که در سال 49 به تراب حق‌شناس و حسین روحانی می‌فرماید، تفسیرهایتان از امام و نهج‌البلاغه غلط است و آنها را راه نمی‌دهد، میرحسین موسوی را که بدتر از آنها یا مثل آنها نوشته است، راه می‌دهد؟ آیا او در خط امام است؟ او اصلاً با امام رابطه‌ای ندارد. ایشان کدام سیلی را به خاطر اسلام خورده است. کدام زندان را رفته است. بازداشت‌های یکی دو روزه که دلیل نمی‌شود. مهندس بازرگان و دیگران زیاد به این نوع بازداشت‌ها رفته بودند. او اصلاً عنصر انقلابی نیست که به خاطر انقلاب به زندان رفته باشد. امام که می‌فرمود، «تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب ولو بلغ مابلغ» و در سال‌های 56 و 57 آن همه صحبت می‌کنند که به صحنه بیایید، ایشان چگونه به صحنه آمد؟ ایشان اصلاً در صحنه نبود. کسی کاری به او نداشت. در گوشه‌ای عافیت‌طلبانه و فرصت‌طلبانه برای آینده تحلیلی می‌نوشت و برای این کار هیچ‌وقت هم گیر نیفتاد. اینکه کسی بیاید و ادعا کند این تحلیل‌ها برای رژیم بنیان‌کن است، پاسخ دهد ایشان در طول این مدت قبل از پیروزی انقلاب یک تحلیل جدی، انقلابی و اسلامی برای 17 شهریور و... نوشته است؟ تحلیل‌های روشنفکرانه‌ای می‌نوشت که اتفاقاً رژیم احساس خطر نمی‌کرد. علی‌اصغر حاج سیدجوادی نامه‌های بسیار قوی‌تری از ایشان می‌نوشت. بعد روابطش با ساواک معلوم شد. در آن روزها رژیم از اینها بدش نمی‌آمد. این هم سابقه اوست. می‌بینیم که ایشان تا 57 سابقه و رابطه روشنی با امام ندارد. از وقتی که وارد حزب جمهوری اسلامی شد به خاطر قلمش و به دلیل موقعیت خاصی که در آنجا داشت و به هر دلیل دیگری یک مرتبه رشد کرد. او به روزنامه جمهوری اسلامی آمد. آیا نوشته‌های روزنامه جمهوری اسلامی که او مدیر مسئول آن بود، خط بهشتی، مطهری و امام است؟ نه! مقام معظم رهبری، مرحوم شهید بهشتی و بقیه موارد بسیار متعددی اشاره کردند که در نوشته‌ها هست. آنها می‌گفتند، روزنامه ارگان حزب هست، اما ناشر افکار حزب نیست. برای اینکه کسانی که در حزب هستند افکارشان را در آن مطرح می‌کنند. ایشان در سری مقاله‌هایی که نوشت این عنوان را به کار برد «ما و حزب». بعد از جریان بنی‌صدر به‌صورت فرصت‌طلبانه چند مقاله زیر نظر او چاپ شد که گویا یکی از دستیارهایش با نظر ایشان نوشته بود. این هم از زرنگ‌بازی‌های ایشان بود که می‌خواست خودش ننویسد. سلسله مقاله‌های «ما و حزب» را در روزنامه چاپ می‌کرد. ما و حزب یعنی چه؟ پس خودش اعتراف می‌کند که مدیر مسئول روزنامه‌ حزب جمهوری اسلامی است. حزبی که در رأس آن بهشتی، خامنه‌ای، هاشمی، باهنر و موسوی اردبیلی است. او هم امانتدار این نشریه است و می‌بایست افکار و اندیشه امام را بحث کند، ولی مقاله «ما و حزب» می‌نویسد. یعنی من اصلاً با حزب کاری ندارم. اگر کاری ندارد بیاید استعفا بدهد و برود. چرا استعفا نداد؟ چون می‌خواست از طریق آنجا نفوذ خود را حفظ کند و بعد هم حزب را بخورد. مشکلی که ایشان با بنده در حزب دارد، برخورد سیاسی و این مسائل نبود. ما با هم برخورد سیاسی نداشتیم. او کار خود را می‌کرد و من هم کار خودم را می‌کردم. مشکل این بود که می‌خواست بر حزب سلطه پیدا کند و امثال بنده و به‌ویژه بنده مزاحمش بودیم. ضمن اینکه ایشان بارها و بارها از خانم رهنورد مطالبی را در رد مجلس خبرگان نوشته است. خبرگان قانون اساسی که با نظر امام تنظیم شد. یادم هست آقای بهشتی خنده‌کنان گفتند، ما می‌خواستیم در مورد بعضی‌ها اسمشان را نگذاریم. یک نفر از بزرگان بود که نامش را نمی‌برم. امام فرمودند: «فلانی باشد». ایشان می‌پرسیدند فلانی چه شد؟ حتماً باید باشد. امام تا این حد روی مسئله خبرگان دقت می‌کردند، آن وقت خانم رهنورد با روزنامه جمهوری اسلامی مصاحبه کرده است که افکار این خبرگان ارتجاعی است. ما اینها را قبول نداریم. یک بار آقای زورق، آقای رضا اصفهانی و شیبانی و یکی دیگر را برای ریاست جمهوری مطرح کرد. حاج سید احمدآقا تماس گرفت و گفت، امام به‌قدری ناراحت شدند از اینکه در روزنامه جمهوری اسلامی رضا اصفهانی برای ریاست جمهوری مملکت مطرح شود؟ آقای بادامچیان این چیست. بگویید جبران کنند. زنگ زدم و به موسوی گفتم.

چرا امام از درج نام این فرد ناراحت شده بودند؟

رضا اصفهانی یکی از همفکران آنها بود که در سال‌ 56 راجع به مسائل اسلامی قدری اطلاعات داشت. او ساعت‌ساز بود. به اصطلاح امروزی‌ها کمی شوت بود، اما چون کارگر بود آن موقع در آن روزها در آن جو به درد می‌خورد. مثلاً در تظاهرات می‌رفت. وقتی چپی‌ها می‌خواستند شعار «کارگران متحد شوید» بدهند، او می‌رفت سخنرانی کند رضا اصفهانی هم فوری کنارش یک چهارپایه می‌گذاشت و بالا می‌رفت. می‌گفت، کارگرها دست این را ببینید. دست‌هایت را بیاور. او هم دست‌هایش را می‌آورد. دست‌های آنها تر و تمیز بود. دست‌های رضا اصفهانی کارگری و پینه بسته بود. بعداً رضا اصفهانی نماینده ورامین شد. آدم عجیب و غریبی بود و در مجلس گاه سخنان عجیبی می‌گفت، اما از نظر اقتصادی و مالی سالم بود. چون دیدگاه رضا اصفهانی نزدیک به پیمان و امثالهم بود،‌ایشان را هم در فهرست نامزدها گذاشت. بنابراین مواضع ایشان در روزنامه جمهوری اسلامی در بسیاری از موارد با مواضع اصیل امام مخالف بود.

اینکه اشاره کردم ایشان سلطه می‌خواهد. یک بار اینها قبل از ماجرای هفت تیر، بعد از جریان فرار بنی‌صدر، آقای میرحسین موسوی و محمدرضا بهشتی و یک نفر دیگر محرمانه بدون اطلاع حزب با سازمان مجاهدین انقلاب صحبت کرده بودند تا آنها به حزب جمهوری اسلامی بیایند و حزب و سازمان با هم ادغام شوند. ورقه‌ای نوشتند که در آن برای ادغام در 22 یا 23 محور به تفاهم رسیده بودند. وقتی قضیه 7 تیر پیش آمد و قضایا متوقف شد، آقای موسوی نخست وزیر شد. یک بار در شورا مطرح کرد و به دنبال مذاکرات بود که من همان جا گفتم، چرا بدون اطلاع دبیر کل و بقیه؟ چرا بدون اطلاع آن 5 نفر؟ از آقا و آقای هاشمی پرسیدم: «شما خبر داشتید؟» بالاخره در آنجا بحث شد و این بحث را شروع و مطرح کردند که اگر وحدت و یکی باشد خیلی خوب است. بعد گفتند چون آقای موسوی نخست وزیر شده است آن شخص دیگر هم مسئولیت دیگری را داشت. به همین علت قرار شد هیئت جدیدی بگذاریم. برای این هیئت، من پیشنهاد کردم چون آقای محمدرضا بهشتی سابقه دارد بماند. نفر بعدی آقای فرزاد رهبری بود. برای سومین نفر دوستان محمدخان را پیشنهاد کردند، ولی مقام معظم رهبری فرمودند: «نه. یک نفر باشد تا کمی بیشتر به مسائل دقت کند». پرسیدند: «چه کسی؟» گفتند: «بادامچیان». ما سه نفر در محلی که در حال حاضر روزنامه جمهوری اسلامی و آن موقع دفتر حزب مجاهدین انقلاب اسلامی بود، با مجاهدین انقلاب اسلامی صحبت کردیم. این صحبت‌ها ضبط و نوار شد. اگر نوارش گیر بیاید مطالب جالبی دارد. آن موقع متوجه شدم که چرا آقایان رفتند و اینها را آوردند. برای اینکه آنها احساس می‌کردند ذهنیت تیمی از مجاهدین انقلاب که الان مشخص است، به درد اینها می‌خورد. اگر اینها در حزب بیایند، تیم مهندس موسوی 7، 8 نفرند و آنها هم 15 تا هستند و روی هم بیست و چند تا می‌شوند. وقتی 45 نفر شوند، اینها اکثریت می‌شوند و از این طریق حزب را زیر سلطه در می‌آورند. اگر زمانی لازم شد خاطرات آن موقع را می‌نویسم. الان هنوز برای این کار اقدام نکردم، ولی اصل قضیه این است. آقایان می‌بینند وقتی بنی‌صدر فرار کرد و اوضاع به هم خورد و دیگر نمی‌شود حزب جداگانه‌ای راه انداخت و حزب جمهوری اسلامی دارای اقتدار لازم شده و خط سالم امام در مسیر بهشتی مشخص شده است، آقای مهندس موسوی بی‌خبر از 5 تا از آقایان و اعضای شورای مرکزی نقشه کشید و با آنها قرار گذاشتند تا آنها را به شورای مرکزی بیاورند تا بعد هم بر حزب مسلط شوند. البته این نشد و به هم خورد که خاطرات جالبی است. بنابراین ایشان در خط و افکار آقای بهشتی، مطهری و باهنر نیست. نوشته‌های ایشان ملهم از این شخصیت‌ها نیست. ایشان برداشت‌های خاص خود را دارد. وقتی چنین فاصله‌ای وجود دارد او چگونه می‌تواند نخست وزیر امام باشد؟

نظر شما این است که دیدگاه‌های نشر یافته از او در در روزنامه حزب با دیدگاه‌های امام و نمایندگان ایشان متفاوت است؟

بله. در بسیاری از موارد این‌گونه بوده است. البته امام در حزب نماینده نداشت، ‌ولی روحانیت موسس از بزرگان مورد تأیید و در واقع‌ بهترین‌های امام بودند. او با دیدگاه‌های یاران حضرت امام در حزب هم مرزبندی‌هایی داشت.

اما امام در جاهایی به تصریح از دولت آقای موسوی حمایت کردند!

در موارد و دیدگاه‌های مختلف انواع مرزبندی‌ها را با امام دارد. در جریان‌های آخر هم که به اینجا رسیده و ضد امام حرکت کرده است. این شخصیت آقای مهندس میرحسین موسوی خامنه است. می‌توان آن را ثبت کرد، اما اینکه شما می‌پرسید امام چرا؟ اول بیاییم این موضوع را روشن کنیم. آیا واقعاً نظر امام این بود که ایشان نخست وزیر شود؟ آیا نظر شورای مرکزی بر این بود که ایشان نخست وزیر شود؟ ابداً این‌طور نبود.

اجازه بدهید به نیابت از گروهی که عده‌ای معتقدند او نخست وزیر امام بود، این سئوال را مطرح کنم. کسی ادعا ندارد که در سال 60 امام از او حمایت کرد نخست وزیر شود، اما در سال 62 در اختلاف حاصل از تفاوت نگرش‌های داخل حزب که در دولت پیش آمد، امام جانب نخست وزیر را گرفت و وزرای مخالف وی یا استعفا کردند و یا کنار گذاشته شدند. اگر حضرتعالی معتقد نیستید که او مورد اطمینان و حمایت کامل امام بود، در این‌باره چه نظری دارید؟

بعد از شهادت شهیدان رجایی و باهنر، در شورای مرکزی بحث شد چه کسی نخست وزیر شود. در آنجا سه نفر آقای دکتر ولایتی، آقای پرورش و آقای عسگراولادی مطرح شدند. به دنبال این قضیه از جوانان حزب کارگر کره شمالی دعوتی شده بود. من، آقای محجوب، آقای فرشاد مؤمنی، به اتفاق یک نفر از وزارت خارجه و یک خبرنگار از روزنامه جمهوری اسلامی به کره شمالی رفتیم. قضیه تمام شده بود که من به کره شمالی رفته بودم. مطمئن بودم آقای ولایتی نخست وزیر بود. مقام معظم رهبری به‌عنوان رئیس جمهور آقای دکتر ولایتی را به مجلس معرفی کردند. یک مقاله در تأیید آقای دکتر ولایتی به عنوان نخست وزیر در سرمقاله روزنامه جمهوری اسلامی نوشتند. چون خیالم راحت شده بود به این سفر رفتم. در حالی‌که می‌دانستم اگر حوادث دیگری رخ می‌دهد به این سفر نمی‌رفتم. وقتی در مجلس آقای ولایتی مطرح شد، همین دوستان مجاهدین انقلاب همراه با تعدادی دیگر و تیم نهضت آزادی مخالفت کردند. بعضی عناصر دیگر در مجمع روحانیون که بعداً مسائلی روشن شد، هم مخالفت کردند. در نتیجه آقای ولایتی رأی نیاورد. قرار بود بعد از آقای ولایتی آقای پرورش شود، ولی نفرات با هم جمع شدند. مرحوم آقای زواره‌ای می‌گفت: «من در مجلس داشتم رد می‌شدم تا بروم. آقای صباغیان به من گفت، شما چرا خودتان را معطل می‌کنید. چهره‌ای مثل آقای میرحسین موسوی دارید. چرا او را نمی‌گذارید؟ اینها رأی نمی‌آورند. او را بگذارید». بعد وقتی آقا میرحسین موسوی را مطرح کرد، احساسم این نیست که آقا او را به رضایت انتخاب کرده است. بلکه به مصلحت مطرح کرده است. اینها همه به او رأی دادند و او بر اثر رأی این تیم، با توجه به معرفی آقا رأی آورد. وقتی در نخست وزیری رأی آورد، او می‌بایست راه رجایی را ادامه می‌داد، ولی از همان آغاز که پایش را در نخست وزیری گذاشت معلوم شد که راه رجایی را ندارد. بلکه راه دیگری دارد. به همین دلیل یاران امام و رجایی با او برخورد کردند. چه کسی بود که نداند شخصیت آقای عسگراولادی در نزد امام چگونه است. همه می‌دانستند امام و احمدآقا با آقای عسگراولادی رابطه ویژه‌ای دارند. آقای موسوی دائم با عسگراولادی برخورد کرد. در شورای مرکزی حزب علیه آقای عسگراولادی جوسازی کرد و گفت: «از وقتی ایشان به وزارت بازرگانی آمده و افرادی را آورده است که دارای سواد و مدرک تحصیلی نیستند». آقای عسگراولادی گفت: «آقای نخست وزیر! من می‌خواهم پشت سر شما نماز بخوانم. این حرف‌های شما درست نیست. من آمار دارم که این همه آدم تحصیلکرده دارم». ایشان هم گفت: «نه خیر! آقای عسگراولادی درست نمی‌گوید. غلط می‌گوید. او رفته و بازاری آورده است» و به مرحوم آقای شفیق اشاره کرد. آقای عسگراولادی ناراحت شد و گفت: «من آقای موسوی را آدم متدینی می‌دانم، ولله! دروغ می‌گوید». بعد از این آقای پرورش شوخی می‌کرد و می‌گفت: «آقای عسگراولادی می‌گوید طرف متدین است، ولی ولله! دروغگوست». بعد آقای عسگراولادی فهرستی آورد که از این تعداد مندرج در فهرست مدیران و معاونان دارای مدرک تحصیلی‌اند. بین اینها دو نفر هستند؛ یکی آقای شفیق است که گویا دیپلم دارد. او یک چهره انقلابی به تمام معنا مثل عراقی است. او را برای این کار گذاشتم. چون تنها کسی که از او کار برمی‌آید همین است.

حالا باز می‌کنم و می‌گویم که آقای میرحسین موسوی نمی‌خواست آقای عسگراولادی وزیر بازرگانی بماند. عسگراولادی در حین جنگ در حال اداره امور است. با توجه به شخصیتش و ضمن اینکه از نامزدهای نخست وزیری بود. در این‌باره نگران بود. میرحسین می‌خواست او را از سر راه بردارد. روزی که شهید رجایی به عسگراولادی گفت: «شما بیا و وزیر بازرگانی بشو!»، آقای عسگراولادی گفت: «من رئیس مجلسم. کارهایی را در مجلس شروع کردم و بعضی گره‌ها را باز کردم باید ببندم. مگر فردا من و شما می‌خواهیم علیه‌السلام بمانیم!» بعد به آقای عسگراولادی گفت: «ما نه ارز داریم. نه ریال داریم. نه کالا داریم. تنها کسی که می‌تواند از عهده بربیاید شمایی. خواهشم این است که از مجلس بیا بیرون و وزیر بشو. همه کارهایش را هم من انجام می‌دهم». تمام اسناد هم هست. چیزی نیست که من یا عسگراولادی ادعا کنیم، ولی وقتی می‌خواستند آقای عسگراولادی را از کار برکنار کنند، اتهامش این بود که 107 کشتی روی آب‌ها جریمه دیرکرد تخلیه کشتی (دموراژ) می‌گیرند. چرا اقدامی نمی‌کنید. ایشان کارشکنی می‌کرد و می‌گفت، کامیون ندهید بروند بیاورند. آن وقت در نانوایی‌ها کار گیر کرده بود. اینها واقعاً کاری کردند که نان مردم شور شد. عسگراولادی باید اینها را بگوید. همه این کارها برای این بود تا عسگراولادی زمین بخورد. من همان روزها متوجه بودم که بالاخره روزی میرحسین باید تقاص آن کارها را پس بدهد. چون نان مال توده مردم است. آن موقع آدم‌های فقیر بیشتر نان می‌خوردند. آن زمان به دلیل براندازی رژیم شاه و اوضاع جنگ، وضع مردم بد بود. چون به آن صورت درآمدی نبود. اینها از یک پیرزن که نان شور برایش مضر است، یک بچه کوچک که نان را در چای شیرین می‌ریزند و به او می‌دهند و وقتی شور و شیرین می‌شود و او را به تهوع وا می‌دارد، دریغ نکردند. من این حرف را به دوستان در جمع گفتم. گفتم: «کاری کرد که یک روز خدای تبارک و تعالی چنان او را رسوا می‌کند تا همه چیز مشخص شود». آن روز صدای ما در نیامد. ایشان به‌عنوان تعزیرات حکومتی مدیر کل بازرگانی آقای عسگراولادی را آورد، جلوی وزارت بازرگانی شلاق زد. سپس آقای عسگراولادی خدمت امام رفت و به امام گفت: «من بارها به شما عرض کردم که او مرا نمی‌خواهد. اجازه بدهید من بروم». امام فرمود: «تا آنجا که می‌شود بمان و کار کن»، ولی در اینجا امام به ایشان فرمودند: «اگر نمی‌توانی کار کنی اختیار پای خودت!» آن موقع هم امام به آقای عسگراولادی نفرمود، برو، بلکه گفتند اختیار پای خودت. عسگراولادی گفت: «آقا! متدینین را می‌آورند و شلاق می‌زنند. اینها زورشان به من نمی‌رسد، دیگران را می‌زنند. من چگونه خودم را به این موضوع راضی کنم که دیگران آسیب ببینند؟» اگر آقای موسوی در خط امام بود نباید با عسگراولادی برخورد داشته باشد و این کار را بکند. نباید با آقای نبوی این برخورد را کند.

امام بعد از استعفا در دیدار هیئت دولت می‌فرماید: « من این چند نفر وزیرى که استعفا کردند خوب بعضى‏شان را خیلى مى‏شناسم مثل آقاى عسکراولادى، که ایشان هم نظیر آقاى مرحوم عراقى از اول نهضت همراه بود و زحمت کشید، و من او را مرد بسیار صالحى، بسیار فداکارى مى‏دانم.» امام عسگراولادی را تأیید کرد. اگر جای میرحسین بودم و چون در خط امام بودم، همان روز از آقای عسگراولادی عذرخواهی می‌کردم و تقاضا می‌کردم که برگردد. آقای موسوی به دنبال سلطه بود. اصلاً علت مشکلش هم این قضایا بود. والّا می‌دانست که اگر آقای عسگراولادی را بردارد چه کسی را بگذارد؟ کسی را گذاشت که بعد همه ذخیره‌های آقای عسگراولادی را خورد و نتوانست جای آن را پر کند. معلوم بود وزیر بعدی‌اش چه کسی بود. من الان قصد تخریب دیگران را ندارم. از آن طرف وقتی ایشان این کارها و کارها و برنامه‌ریزی‌های بعدی را کرد، ضمن اینکه طبیعی است نخست وزیر در قانون اساسی اولیه ما باید تابع رئیس جمهور و معرفش او باشد. کار به جایی رسید که مقام معظم رهبری به ایشان در مورد تخلف از قانون اساسی تذکر می‌داد، ولی ایشان اعتنا نمی‌کرد. بعد آقا در دوره اولی که گذشت، 600 مورد تخلف ایشان از قانون اساسی را به مجلس داد. آقای موسوی در شورای مرکزی حزب با عصبانیت مقابل آقا ایستاد که چرا این کار را کردید؟ آقا فرمود: «من طبق باید قانون عمل می‌کردم و به شما تذکر می‌دادم. شما باید به قانون توجه می‌کردید». با وقاحت جلوی آیت‌الله خامنه‌ای گفت: «این کیفر خواست شما علیه من است!» آقا فرمود: «من غیر از این کاری نمی‌توانستم بکنم. شما باید توجه می‌کردید.» معلوم بود آیت‌الله خامنه‌ای به‌عنوان رئیس جمهور و یک مجتهد عادل و کسی که با ایشان سابقه هم دارند، ایشان وقتی به‌ این شدت از این وضع ناراضی است که حاضر نیست او را بگذارد و وظیفه شرعی نمی‌داند بگذارد، حتماً این شخص در خط امام نیست. اگر در خط امام بود یکی از دلایل آن این بود که آقا حتماً می‌بایست ایشان را می‌گذاشت، اما نگذاشت و استنباطش کاملاً مشخص است.

بعد از ریاست جمهوری، در دوره دوم امام به آقا تعین فرمودند. چون آقا نمی‌خواستند رئیس جمهور شوند. نزد امام رفتند و امام فرمودند: «بر شما متعین است!» آقا به موارد و دلایلشان اشاره کردند. امام هم فرمودند: «بر شما متعین است!» متعین، یعنی شما باید رئیس جمهور بشوید. وقتی امام چنین حرفی را به آیت‌الله خامنه‌ای می‌فرماید، اگر این آقا در خط امام بود باید تابع کسی که امام در موردش فرمود، ریاست جمهوری بر شما متعین است و به تکلیف شرعی و نظر مبارک حضرت امام کاندیدای ریاست جمهوری شدند، می‌شد یا نه؟ آیا می‌شود شخص نخست وزیر امام باشد و آیت‌الله خامنه‌ای از او ناراضی باشد؟ امام نخست وزیر نداشت. در قانون اساسی رئیس جمهور نخست وزیر دارد. کسانی که این حرف را می‌زنند می‌خواهند بگویند او نخست وزیر امام بود چون مقام معظم رهبری او را قبول نداشت پس آقا در خط امام نبود. اینها دارند غیر مستقیم چنین شیطنتی را می‌کنند. این‌ بار آقا می‌خواستند نخست وزیر را بگذارند. بحث آیت‌الله مهدوی و دیگران مطرح بود که اینها شروع به فعالیت کردند که امضاهای این دار و دسته در مجلس هست و مشخص است چه کسانی امضا کرده‌اند. آن را برای امام فرستادند. از آن طرف فضاسازی کردند. بعد محسن رضایی نزد امام رفت و گفت: «اگر میرحسین موسوی نخست وزیر نشود، انگشت رزمندگان از روی ماشه‌ها شل می‌شود!» جسارت است بگویم که این نوعی تهدید به امام بود. آقای رضایی با حفظ احترام اگر می‌خواستند بروند از امام می‌پرسیدند نظر شما چیست. رزمندگانی که به عشق امام به آنجا آمده بودند، همه سرباز خمینی بودند و در وصیت‌نامه‌هایشان نام خمینی بود، آیا انگشت‌های اینها شل می‌شد؟ نه. این حرف‌ها چیست! کسی که در موقعیت جنگ باشد و متوجه شود فرمانده سپاه نزد امام آمده است و این‌گونه صحبت می‌کند، کاملاً متوجه می‌شود که این حرف رزمندگان نبود. آنها عاشق امام بودند. با میرحسین چه کار داشتند. روشن است قضیه از چه قرار است، ولی امام به‌قدری بزرگوار بود که قبول کرد. البته رعایت کرد. قبول نکرد. چرا امام به آیت‌الله خامنه‌ای نفرمودند؟ امام به آیت‌الله خامنه‌ای می‌فرمودند شما معرفی کن. چون امام که با ایشان غریبه نبود، اما امام به آیت‌الله خامنه‌ای نفرمودند.

آقای فخرالدین حجازی به آنجا رفته بودند تا آقا پسر یا دخترشان را عقد کنند. بعد به مجلس آمد. می‌گفتند آقای حجازی آمده و می‌گوید امام فرموده‌اند من م

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد پور خوش سعادت

برام جالبه بدونم کجای این مصاحبه توسط جوان سانسور شده .. ؟! سرعت پایینه نمیشه دانلودش کنم ...

ابوالفضل حسین پور

سلام آقای اسلامی . خسته نباشید . با مطلب (دلم برای سران فتنه تنگ شده) به روزم مثل همیشه منتظر نظر شما یا علی

به رفسنجانی -- جانباز از اصفهان --

به قسمتی از سخنانتان در شورای تشخیص مصلحت در روز 22 خرداد 88 توجه کنید : "‌اين‌جور رفتار، رنجاندن بيت امام(ره) كار درستي نبود، كار بدي بود. من آن روز در اتاق انتظار، خدمت مقام معظم رهبري نشسته بودم، مي‌ديدم ايشان ناراحتند. يك وقت كه حسن آقا پيشنهاد صلوات داد و صداي بسيار بلندي از جمعيت به گوش رسيد كه برخلاف آن شعارها، يك دفعه انبوه جمعیت، در آنجا صلوات فرستادند. رهبري معظم انقلاب، خوشحال شدند. به من گفتند ببين، اين جمعيت است، نه آن صدايي كه از يك معدودي درمي‌آيد؛ جمعيت وفادار است". ----------------------------------------------------- 1- آقای رفسنجانی این حرف ها چیست که شما در شورای تشخیص ردیف نموده ای مگر امام خامنه ای این توانایی را ندارند که اعمال نادرست را به آن گروه مثلا" اندک گوشزد نمایند نمی توانستند در مرقد امام و یا بعدا" در جلسه با نمایندگان مجلس بیان نمایند که شما باید نگران نظر امام خامنه ای باشید که مثلا" ناراحتی خود را نتوانسته بیان کند و سپس شما احساس مسئولیت نموده اید و سینه سپر کرده اید که نظر ایشان را به اطلاع ملت برسانید چگونه می توان این را از شما باو

به خانم دباغ -- جانباز از اصفهان --

خانم دباغ گفته اید اگر می دانستیم رأی دادن به موسوی به اینجا کشیده می شود به او رأی نمی دادیم ، ولی چرا !! ، شما که باید با بصیرت تر از دیگران باشید ولی می بینیم نتوانسته اید ببینید آنچه را باید می دیدید ! در حالتی که ما کم بصیرتان توانسته باشیم چنین نا جوانمردی ها را در مورد انقلاب خمینی از طرف موسوی پیش بینی نموده و سپس علاوه بر عدم رأی به ایشان ، سعی در تر غیب دیگران هم بر عدم رأی دادن به این شخص نموده باشیم ، از این می گذریم ، چرا در کنار این سخن خود ادعا می کنید موسوی انسان خوبی است فقط مشکل از اطرافیان ایشان می باشد ، خانم دباغ شما که اینهمه خوشبین هستید چرا مقداری از خوشبینی خود را نثار احمدی نژادی که خود را در خدمت مردم مستضعف قرار داد و خاطره شهید رجایی را زنده نمود ، ننمودید و او را رها نمودید و به سمت موسوی رفتید و باز با دیدن اینهمه نامردی از طرف ایشان نسبت به انقلاب و گفتمان خمینی کبیر ، باز موسوی را خوب به حساب می آورید ، عجب ، عجب ، خانم دباغ شما اینگونه علامت سئوال بر روی خود می گذارید! آیا فکر نموده اید هرکس به بیت امام مربوط می باشد اجازه دارد به راحتی اینگونه بی

كاوه

نظر ما را نيز مثل رايمان نديديد

شورشی مسلمان

كار نمادین و درخشان اعزام كاروان دریائی به غزه، باید در دهها شكل و شیوه‌ی دیگر بارها و بارها تكرار شود. حكومت سفاك صهیونیست و حامیان آن بویژه آمریكا و انگلیس باید قدرتِ شكست‌ناپذیر عزم و بیداریِ وجدان عمومی جهان را در برابر خود ببینند و حسّ كنند. سید علی خامنه‌ای 11/خرداد/1389 . . . برای اعزام و شورش به باریکه غزه ثبت نام کنید ... http://www.kookhneshinan.blogfa.com

فریدالدین هادی

سلام . با مطلبی با عنوان یک نامه قابل تامل به روزم . به ما هم سری بزنید .

دینا

خداوندا به تو پناه میبریماز دست معاویه های زمان که به خاطر خودشون مردم به خاک و خون کشیدن و هنوز دست بر دار نیستند اون اقای کروبی که به نام اقای احمق در کل جهان معرفی شده دمشو بسته به دم موسوی احمق تر از خودش که مبادا از غافله عقب بمونه

ما ایستاده ایم

ببین اوضاع ایران به کجا رسیده که رسالتی های زمان امام که ایشون بدترین تعابیر را برایشان بکار برده است و روزنامه اونها رو برای پخش در جبهه ها ممنوع کرده بودند، امروز میخوان برای راه امام مصداق تعیین کنند. بابا قضویت تر از بادامچیان و عسگر اولادی مسلمان نبود که برای نخست وزیر امام تعیین تکلیف کنه؟ اینا اگه نزد ملت آبرویی داشتن زمان امام برای رأی آوردن خودشونو به آب و آتیش نمی زدن که آخرشم با بی اقبالی از طرف مردم مواجه بشن. حالا هم به ضرب و زور نظارت استصوابی برن تو مجلس و لقمه مشتبه برای زن و بچشون ببرن.آقای سنت گرای مؤ تلفه ای برو تاریخ انقلاب رو بخون ببین دور و بر امام کیا بودن. تبلیغات این روزا گولت نزنه. اینا همونایی هستند که امام دربارشون گفت شما یک نانوایی رو نمی تونید اداره کنید. نخست وزیر امام رو از تاریخ واقعی انقلاب باید شناخت نه تبلیغات دروغ این روزها. البته همونطور که رهبرتون گفته ملاک حال روز افراده و مردانگی و شجاعت میر ملت در ایستادگی در برابر دیکتاتوری خامنه ای و دفاع از رأی ملت، بیانگر بزرگی و ایمان نخست وزیر امامه. امان از امروز که انقلاب امام بدست نا اهلان و نامحرمان افتاده.

صالح رخ

چرا این منافقین مجازات نمی شوند ؟ چرا کروبی و موسوی خائن راست راست راه می روند و به نظام الهی دروغ تهمت می زنند؟ چرا قوه قضا سکوت اختیار کرده است؟ اگر فرمان حضرت آقا نبود الان در دستان نیروهای مخلص خدا بودند.