بصیرت لاجوردی درفتنه اخیر رونمایی شد   

سید محمد علی مرویان حسینی یکی از نزدیکان شهید لاجوردی است که می‌تواند با توجه به سالها مصاحبت با او، جلوه‌های کمتر آشنای آن شهید را برای ما بازکاوی نماید. آنچه در پی می‌آید ناظر به چگونگی دستیابی شهید لاجوردی به بصیرتی است که در طول دوران پس از فتنه، چراغ راه رهروان ولایت بود.


*سال گذشته بعد از چهره‌نمایی از فتنه بسیاری از رسانه‌ها از شهید لاجوردی به‌عنوان عنصری که «منافقین انقلاب» را برای جامعه رونمایی کرده بود، یاد ‌کردند. به نظر حضرتعالی چه عنصری در تفکر شهید لاجوردی منجر به این شد که ایشان به چنین بینش بلندمدتی برسد و موضوعی را وصیتنامه‌ خود در دهه 60 بنویسد که بیش از 20 سال بعد از آن ما بدان رسیدیم؟

- چون در آستانه دوازدهمین سالگرد شهادت آن بزرگوار هستیم، شهادت آن سیّد جلیل‌القدر و مجهول‌القدر را تسلیت می‌گویم. به اعتقاد من یکی از مظلومیت‌های مرحوم شهید لاجوردی این بود که مجهول‌القدر بود. واقعاً خیلی از دوستانش قدر و منزلت ایشان را نمی‌دانستند و شناخت کافی‌ای از ایشان نداشتند و ندارند. به نظر من این مجهول‌القدر بودن شهید لاجوردی مسئله حائز اهمیتی است. امیدوارم که ان‌شاءالله از شفاعت ایشان بهره‌مند شویم.
به ایشان دیده‌بان انقلاب می‌گویند، واقعاً خداوند به هرکس که چنین اسم بامسمّایی برای مرحوم شهید لاجوردی گذارده است خیر دنیا و آخرت بدهد. دیده‌بان انقلاب در باره مرحوم شهید لاجوردی مصداق دارد، اگر خاطرتان باشد، همان روزهای بعد از شهادت ایشان خیلی‌ها دنبال این بودند که درباره مطلبی که در وصیتنامه مرحوم شهید لاجوردی مطرح شد، بیشتر بدانند که اصلاً قضیه چیست و چه‌جوری است. چگونه این شهید در سال‌های بسیار دور این جریان فکری را شناخت. گمانه‌های مختلف می‌توان داشت، اما به گمانم بهترین توجیهی که برای این مسئله بتوان عنوان کرد، مرحوم شهید لاجوردی برخوردار از آن مسیر و راهبردی بود که مقام معظم رهبری در مسائل فتنه بعد از انتخابات دهم بیان فرمودند و آن همان بحث بصیرت بود. آنهایی که با خصوصیات فکری، اخلاقی و منش ایشان آشنایی دارند نمی‌توانند انکار کنند که آقای لاجوردی جزو بصیرترین افراد سیاسی کشور بود. لذا همین بصیرت موجب شده بود ایشان این جریان نفاق جدید را شناسایی و در وصیتنامه‌اش هم ذکر کند. آن وصیتنامه بعد از سال‌های طولانی منتشر شد و همه متوجه شدند آنچه را که مرحوم شهید لاجوردی در طول بیشتر از 20 سال قبل روی آن انگشت گذاشت و جالب است که ما در روند حرکت انقلاب و مسائل سیاسی جاری کشور تدریجاً بدان برمی‌خوردیم و جریانی که شهید لاجوردی به‌عنوان نفاق از آن یاد می‌کرده است در عملکرد و رویکردهای سیاسی این تشکیلات، علی‌الخصوص بعد از قضیه فتنه پس از انتخابات دهم به صورت برجسته‌ای رونمایی و آشکار شد.
ایشان علاوه بر اینکه بصیرتی نسبت به آن جریان داشت، نسبت به بعضی از عناصر جریان نفاق جدید حساسیت ویژه‌ای داشت. نقل می‌کنند در یکی از مراسمی که همه مسئولین جهت خدمت رسیدن به محضر مقام معظم رهبری دعوت بودند، مرحوم شهید لاجوردی در برخورد چهره به چهره با آقای بهزاد نبوی مواجه شد. آقای بهزاد نبوی با حالت خوش و بش‌گونه‌ای به ایشان می‌گوید فلانی چطوری؟ کجایی؟ نمی‌بینمت. والله دوست دارم بیایم آنجا و ببینمت. چون می‌خواهم منزل بروم از جلوی اوین رد می‌شوم. (منزل آقای نبوی در شهرک قدس بود) اما این آجودان‌ها، مأمورها و نگهبان‌هایت دم در ایستاده‌اند. نمی‌توانم بیایم و ببینمت. دلم برایت تنگ شده است و از این حرف‌ها.
شهید لاجوردی خلاف برخورد ایشان با حالت بسیار خشک و سردی با او برخورد می‌کند و با صداقت می‌گوید: «اگر یک روز به آخر عمرم مانده باشد، آخرش می‌برمت آنجا!».
یا نقل می‌شود ایشان وارد محفل بزرگداشت شهید والا مقامی شد. متأسفانه نام شهید در خاطرم نیست. مستقیماً ایشان را به اتاقی راهنمایی کردند که شما بفرمایید اینجا، جناب مهندس هم اینجا تشریف دارند. ایشان تردید کرد و پرسید: «منظورتان کدام آقای مهندس است؟» گفتند: «آقای مهندس بهزاد نبوی». ایشان راهش را کج کرد و برگشت. گفت: «فقط آمده بودم تسلیت بگویم. همین‌جا ادای وظیفه می‌کنم. من زیر سقفی که بهزاد نبوی بنشیند نمی‌نشینم.» عباراتی از این دست راجع به ایشان مطرح می‌کنند. کاش شهید لاجوردی این مسئله را در وصیت‌نامه‌اش ذکر نمی‌کرد. کاش در جایی در زمان حیات دنیایی‌اش مطرح می‌کرد و ما از ایشان می‌پرسیدیم حاج‌آقا داستان چیست؟ اگر قدری از پشت صحنه‌های این تفکر را برای مردم و جامعه اسلامی مطرح می‌کرد ممکن بود خیلی چیزها رو شود. ان‌شاءالله خداوند روح این شهید را قرین رحمت و مغفرت کند و به ما هم اندکی از بصیرت بسیار زیاد مرحوم شهید لاجوردی عنایت فرماید.
حتماً خاطرتان هست همان زمان ترور شهید لاجوردی، بعضی‌ها این ترور را مشکوک قلمداد می‌کردند و رد پای داخلی در مسیر آن می‌دیدند. البته در دست من هیچ سندی نیست و دلیل روشن و محکمه‌پسندی برای این مسئله وجود ندارد.
* بصیرتی که شما فرمودید جای بررسی بیشتر دارد. آقای حجاریان در مصاحبه‌اش با عمادالدین باقی گفت من بودم که وصیت‌نامه شهید لاجوردی را در حالی که چهلم او نرسیده بود، به‌عنوان دشمن‌شناسی وارونه نقد کردم. همین سعید حجاریان در سال گذشته اعترافاتی کرد که اصالت دشمن شناسی شهید لاجوردی را تأیید کرد. به نظر شما این بصیرت چگونه به دست می‌آید؟ شهید لاجوردی چه مسیری را طی کرده بود که به این بصیرت رسیده بود؟

- در جواب، فرمایش امام(ره) به نظرم رسید. اگر تعبیرها، برداشت‌ها و ادبیات متنوعی را که از اسلام می‌شود، کنار هم بچینیم می‌توان گفت هر کس آن تلقی را که از اسلام ناب محمدی که امام بر آن تأکید می‌کردند داشته باشد و در مسیر اسلام ناب محمدی باشد، به نظر من خداوند تفضّل می‌فرماید و بصیرت لازم را در قلب و روح و روان آن فرد ایجاد می‌کند. منظور از اسلام ناب در همه ابعاد، از بعد فکری و مبانی آن، سیاسی،‌ اجتماعی، اقتصادی گرفته تا بعد فردی، منش‌ها و رفتارهای شخصی است. به نظر من مرحوم شهید لاجوردی از این زمره بود. همه چیزش در مسیر اسلام ناب محمدی و مؤکداً تبعیت محض و بی‌چون و چرا از ولایت فقیه بود. مکرراً به بنده در زمان حیات امام(ره) می‌گفت «فلانی! اگر من در ساختمان ده طبقه نشسته باشم و حضرت امام بفرمایند آقا اسدالله پنجره را باز کن و از طبقه دهم خودت را پایین بینداز؛ والله (قسم جلاله یاد می‌کرد) خودم را می‌اندازم، ولی به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کند که از ایشان دلیلش را بپرسم. حتی چون و چرا تا این حد هم به ذهنم نمی‌رسد.»
خدا می‌داند من این را از زبان شهید لاجوردی نقل می‌کنم. ببینید چنین اطاعت‌پذیری و باور از ولایت فقیه معلوم است موجب ایجاد بصیرت در انسان می‌شود. این امر وابسته به بصیرت اصلی و اسلام واقعی است. از طرف دیگر زندگی خصوصی شهید لاجوردی نیز در تبعیت از اسلام ناب زبانزد است. من در 2 دوره متوالی یعنی زمانی که ایشان دادستان انقلاب مرکز بودند و موقعی که رئیس سازمان زندان‌ها بودند، افتخار داشتم معاون ایشان باشم. در سال‌های متوالی قریب به 20 سال از نزدیک با ایشان مأنوس بودم. خدا می‌داند زندگی شهید لاجوردی از نظر شخصی و رعایت مسائل بیت‌المال به جرأت می‌توانم بگویم جزو معدود زندگی‌هایی بود که از طهارت محض و سالمی برخوردار بود. ایشان زندگی طیّب و طاهری داشت و ذره‌ای آلودگی در آن نبود. مسلماً اینکه انسان وابسته به هیچ‌کس و هیچ‌جا الا اندیشه و تفکر و مسئله اعتقادی‌اش نباشد، بصیرت می‌آورد. به نظر من مجموعه خصوصیات مرحوم شهید لاجوردی مثل سفارش‌ناپذیری، توصیه‌ناپذیری، حرکت در مسیر حق، حق را گفتن و ولو‌ کان علیه و ... انسان را بصیر و عارف می‌کند. آقای لاجوردی فقط بصیر نبود، بلکه عارف هم بود. ایشان به‌قدری عارف بود که نسبت به جلالات شناخت داشت. به‌قدری بصیر بود که عمق مسائل و جریان‌های انحرافی را می‌شناخت. ایشان خودشان برایم گفتند:
«من در زندان زمانی که با منافقین (مجاهدین خلق) قبل از پیروزی انقلاب هم‌بند بودم، در هواخوری بند روی طنابی که آنها لباس‌های خیسشان را آویزان می‌کردند، لباس‌هایم را آویزان نمی‌کردم زیرا آنها را نجس می‌دانستم».
وقتی انسان به یک جریان انحرافی باور اعتقادی دارد، اول جهات شرعیه‌اش را رعایت می‌کند و مشخص است که بصیر می‌شود. چون خداوند به او بصیرت می‌دهد. به نظر من مرحوم شهید لاجوردی بصیرتش را به‌واسطه عمل صالحش کسب کرده بود. ایشان می‌گفت من لباس خیسم را روی طنابی که منافقین بیندازند نمی‌اندازم، چون تغییر ایدئولوژی داده بودند.
مسلماً شخصی با این خصوصیات بصیرت می‌یابد و 20 سال جلوتر از خیلی‌ها مسائل را می‌بیند. جالب است هنوز هم بسیاری با وجود این همه رونمایی‌ها و اکتشاف‌ها و رسوایی‌ها مرددند و احتیاط می‌کنند. درباره افراد مردد گاهی شخص با خود می‌گوید ان‌شاءالله تردید آنها واقعی باشد، بلکه خودشان را به تردید نزده باشند. می‌گویند کسی که خواب است می‌شود بیدار کرد، ولی کسی که خودش را به خواب زده است نمی‌شود بیدار کرد. امیدوارم اینها خودشان را به تردید نزده باشند.

* در لابه‌لای صحبتتان به خصوصیت توصیه‌ناپذیری شهید لاجوردی اشاره کردید. دهه چهارم، دهه عدالت و پیشرفت نامگذاری شده است و برای ما شاخصه‌های عدالت ویژگی خاصی دارد، چندی پیش هم در روزنامه ایران سندی را راجع به خانم نوشین نفیسی و توصیه‌ای که از طرف آقای منتظری شده بود و ایشان آرزوی مرگ کرده بود، منتشر کردیم. لطفاً پیرامون خصلت توصیه‌ناپذیری و عدالت شهید لاجوردی توضیح دهید.
- با کمال افتخار عرض می‌کنم که توفیق این را داشتم در سنوات قبل از شهادت این شهید بزرگوار به فاصله یک صندلی از ایشان بودم. چون ایشان در باره سیستم اداری نظری داشت که شاید شنیده باشید؛ مرحوم شهید لاجوردی قائل به سیستم به قول خودشان اوپن یا باز بود. یعنی همه زیر یک سقف در یک سالن باشند تا تأخیر در انجام کار ارباب رجوع و مفاسد سیستم دیوانی کمتر شود. ایشان واقعاً عقیده‌ای به در و دیوار و پستو و این قبیل چیزها نداشت.
مکرراً هم در دوره دادستانی انقلاب اسلامی و هم در دوره سازمان زندان‌ها شاهد این مسائل بودیم، ایشان جایگاهش طوری بود که توصیه‌هایی از جاهای مختلف می‌شد. معمولاً با توجه به جایگاه اجتماعی‌شان سطح توصیه‌ها به‌گونه‌ای بود که مستقیماً با خودشان صحبت می‌کردند. یادم هست یکبار یکی از مسئولان ارشد نظام، به تلفن سیاسی زنگ زد. گوشی را من برداشتم. متوجه شدم که ایشان است. عذرخواهی کردم چون آقای لاجوردی با گوشی دیگری صحبت می‌کردند، من برداشته‌ام و گوشی را به ایشان دادم. بعد از اینکه آقای لاجوردی صحبت کردند دیدم چهره ایشان برافروخته است. قدری کنجکاو شدم. پرسیدم‌: «حاج‌آقا مسئله‌ای پیش آمده؟» ایشان هم گفت: «نه. فلانی بود. از من درخواست می‌کنند سربازی را که پدرش اینجا در دفتر من نشسته است، از زندان سراوان که سرباز سازمان زندان‌هاست به ستاد مرکزی بیاورند. خدمتش را هم روزانه کنند که ظهر هم برود تا از این طریق التفاتی در حقش شود.» پرسیدم: «خوب! شما چه کار کردید؟» جواب داد: «بعد از این همه سال‌ هنوز مرا نمی‌شناسی؟ به نظر تو من باید چه کار می‌کردم؟ معلوم است که مخالفت کردم. علاوه بر مخالفت تعریضی هم به ایشان داشتم.» به نظر من تعریضشان جالب‌تر از مخالفتشان بود. گفت: «گفتم فلانی! ایشان پدرش آن‌قدر جایگاه و دسترسی به مسئولین دارد که در اتاق شما می‌نشیند و شما را وادار می‌کند که به من زنگ بزنید و این درخواست را کنید، تکلیف پسر آن کشاورز، عمله، کارگر بنا و قشر ضعیف جامعه چیست؟ او در سرما خدمتش را بکند؟ روی برج برود و پست دهد، ولی پسر ایشان .... نه من ابداً از این کارها نمی‌کنم.» بعد از اینکه این قضیه را از ایشان شنیدم در فکر فرو رفتم. آن موقع به این فکر کردم این دو بزرگوار چهل و چند سالی در زمینه‌های فکری، سیاسی، مبارزاتی و امثالهم با هم رفاقت داشتند. وقتی حرف حق و انتخاب حق پیش می‌آید به همه این حرف‌ها پشت می‌کند و هیچ‌کدام از اینها برایش معنا ندارد. اغلب ما اگر مثلاً رفیق دوره تحصیلمان که روزی با هم سلام و علیکی داشته‌ایم و جایی مسئول باشیم، خواهشی در این حد از ما بکند، انجام می‌دهیم. با خود هم می‌گوییم جابه‌جایی سرباز امر عادی‌ای است. لطمه‌ای به نظام نمی‌خورد یا به قول آن بزرگوار لطمه‌ای به اسلام وارد نمی‌کند، ولی ایشان واقعاً این کار را نکرد. شاید تصور این باشد که بعدها آن بزرگوار از ایشان کدورتی پیدا کرد. حتماً این‌طوری می‌شود و می‌گوید بعد از 40، 50 سال رفاقت روی مرا زمین انداخت. چه کسی می‌تواند چنین روحیه‌ای داشته باشد؟ کسی که همه فکر، ذکر و عملش عمل به اسلام ناب محمدی باشد ولاغیر. اگر بخواهد ملاحظه چنین مسائلی را بکند و مراقب این و آن باشد و دل به دل این و آن دهد، مثل سایرین می‌شود. از مرحوم شهید لاجوردی الی‌ماشاءالله این موارد وجود دارد که در خاطرم هست. ضمن اینکه مجال آن نیست شاید مصلحت هم نباشد راجع به آنها صحبت کنم؛ از جمله، مکاتباتی که به ایشان می‌شد و مذاکرات تلفنی که راجع به مدیران و جابه‌جایی آنها با ایشان می‌شد. ایشان با صراحت و صلابت جواب می‌داد. خاطرم هست استاندار استانی زنگ زده بود و قدری نسبت به مدیری که مرحوم شهید لاجوردی برای آن استان منصوب کرده بود، اعتراض داشت. من با ایشان 10-9 سالی با یک صندلی فاصله کار کردم. شخصاً شاهد این گفت‌وگو بودم. خدا می‌داند با چنان صلابتی به ایشان گفت: «فلانی! تو مرا نمی‌شناسی؟ تو نمی‌دانی که من اصلاً اجازه نمی‌دهم کسی در حیطه مدیریتم مداخله کند؟ آنچه که در مجموعه مدیریتی‌ام تشخیص وظیفه بدهم همان را عمل می‌کنم». جالب است که گاهی اوقات در بعضی رفتارهای رئیس جمهور عزیزمان، جناب آقای احمدی‌نژاد هم نمودهایی از رفتارها و خط‌مشی مرحوم شهید لاجوردی مشاهده می‌کنم که انصافاً لذت‌بخش است.

متن کامل
۱۳۸٩/٥/۳۱ - محمد مهدی اسلامی