شهیدانی که در محاق خورشید بهشتی رفتند   

آخر هر ماه قمری که ماه در آن پنهان است و نه در بامداد آن به نظر آید و نه در شبانگاه آن، در اصطلاح علم نجوم این رخداد که در عین وجود، دیده نشود را محاق می‌گویند.

در ماجرای انفجار حزب جمهوری اسلامی نیز، شهدای بزرگواری بودند که در شعاع نورانی شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی دیده نشدند. شهدایی که اگر در مناسبتی دیگر به شهادت می‌رسیدند، قطعا تجلیل ویژه‌ای از آنها می‌گشت، چندین چهره انقلابی، وزیر، نماینده مجلس و ...

سال گذشته توفیق یار شد تا ویژه‌نامه‌ای برای شهید محمد منتظری (+) تدارک ببینم و امسال مختصر یادی از برخی دیگر از این شهدا در روزنامه ایران نمودم. آنچه در پی می‌آید دو بخش از این یادمان است، نخست سخنان امام خامنه‌ای و سپس مصاحبه‌ای با یکی از همرزمان آنها که بیشتر به معرفی شهید حسنی (اجاره‌دار) پرداخته‌ام.


 بیانات امام خامنه‌ای درباره‌ شهدای 7 تیر

شامگاه 7 تیر، هفتاد و چند نفر از عزیزترین عناصر این انقلاب را ما از دست دادیم. در رأس اینها البته شهید بهشتی بود. چهره‌ شهید بهشتی آن قدر برجسته است که چهره‌های برجسته‌ حول و حوش او را در محاق قرار داده، والا هر کدام از آنهایی که آن‌جا بودند که من اگر یادم می‌آمد دلم می‌خواست اسم هر 72 نفرشان را بیاورم واقعاً یک چهره‌ برجسته‌ای بودند، شهید محمد منتظری مگر برجسته نبود؟ آن انسان پارسای مبارز خستگی‌ناپذیری که چند سال دوران اختناق به قول دعبل خزاعی دارش را بر دوشش گرفته بود و از این کشور به آن کشور، از این منطقه‌ دنیا به آن منطقه‌ دنیا می‌رفت و مبارزه می‌کرد، آن عناصر قدیمی انقلاب مثل صادق اسلامی و علی درخشان و امثال اینها مگر نبودند که در طول سالیان دراز بارها از سوی دستگاه جبار تهدید به قتل شده بودند و تا پای اعدام پیش رفته بودند، آن روحانیون زبده و برجسته‌ای مثل مرحوم حقانی، مرحوم موسوی، مرحوم دانش و امثال اینها نبودند که سابقه و پرونده‌شان سرشار بود از افتخارات. آن وزرا و مسئولین عالی مملکتی، آن معاونین وزرا، آن نمایندگان مجلس، آن جوان‌های پاکباز مثل اجاره‌دار و بقیه‌ برادران که متأسفانه اسم‌هایشان یادم نمی‌آید والا دلم می‌خواست دانه دانه اسم‌های اینها را می‌بردم و عرض اخلاص و ارادت صادقه و قلبی نسبت به یک یک اینها می‌کردم اینها را ما از دست دادیم اما نتیجه چه شد؟ «و مکرالله ان الله خیر الماکرین» مکر آنها در مقابل مکر الهی چیزی نیست، تدبیر آنها در مقابل قانون طبیعت چیزی نیست، عکس آن چه که آنها می‌خواستند انجام گرفت. یک وحدتی، یک انسجامی، یک انگیزشی، یک احساس مسئولیتی، یک احساس خطری که انقلاب را تهدید می‌کند در مردم به وجود آمد که سالهای سال این ملت و این انقلاب را بیمه کرد این وحدتی که به وجود آمد عزیزان من، برادران من چهره‌های مؤثر، زبانهای گویا، دستهای نویسنده آسان به دست نیامد مبادا این وحدتی که با آن خونهای پاک به دست آمده شکسته بشود. وحدت شکنی نکنید، صف شکنی نکنید، از این و آن بدگویی نکنید، نکنند، نکنیم. این وحدتی که در بین این مردم به وجود آمد توانست تمام جناح‌هایی را که در این حادثه سهیم بودند منزوی کند، شما ببینید امروز از نظر مردم ما درست هم هست بنی‌صدر تا مرفق دستش به خون بهشتی و امثال بهشتی آلوده است، منافقین تا ابد در چشم مردم ما زشت‌رو و سیاه‌رو هستند و دل مردم ما یک لحظه و یک آن با اینها صاف نخواهد شد و بسیاری دستاوردهای دیگر حاکمیت خط امام و حاکمیت اسلام ... از خدای بزرگ درخواست مغفرت و رضوان و رحمت خودش را برای آن شهدای عزیز و صبر و اجر برای بازماندگان محترمشان می‌کنیم و امیدواریم که پروردگار راه ما را و سرانجام ما را هم مثل راه آنها و سرانجام آنها قرار بدهد. (1)

***

... بقیه‌ 72 تن هم کم و بیش هر کدام را نگاه کنید یک شخصیت ممتاز بودند. شما ببینید در میان این 72 تن محمد منتظری هست. یک چهره‌ انقلابی خستگی‌ناپذیر؛ از اول نوجوانی‌اش در کنار پدرش در زندان، در بیرون زندان، در خارج از کشور، در خاورمیانه، در اروپا، این جوان و بعد این مرد کامل به طور تمام نشدنی‌ای تلاش کرده بود، فعالیت کرده بود و هرگز خسته نشده بود. در میان اینها چند چهره‌ درخشنده‌ کابینه بود. مرحوم شهید کلانتری بود یا عباسپور بود یا قندی بود یا فیاض‌بخش بودند. اینها هر کدام به نحوی واقعاً کسانی بودند که کابینه با اینها رونق و جلا پیدا می‌کرد. در میان اینها مبارزان قدیمی نامدار بودند، صادق اسلامی بود، درخشان بود.من فکر نمی‌کنم مردم ما بدانند صادق اسلامی کی بود! و بتوانند بفهمند این مردی که در طول پانزده سال مبارزه یک لحظه آرام نگرفته بود.

 اگر مى‌بینیم کسى مثل شهید اندرزگو مثلاً نام آور مى‌شود و چهره‌ برجسته‌اش در تاریخ مبارزات اسلامى ما مى‌درخشد، باید بدانیم امثال صادق اسلامى بودند که امکان مى‌دادند تا شهید اندرزگو به وجود بیاید و فعالیت کند. لذا یقیناً در رتبه‌ کار انقلابى، صادق اسلامى کمتر از اندرزگو نبود. شهید صادق اسلامى یک عنصر ممتاز و فعال با فکر و فداکارى بود که همه چیز در راه مبارزه برایش وسیله بود تا به آن هدف انقلاب برسد، همچنین شهید درخشان یا بعضى از برادران دیگر نظیر اینها، که ممکن است الان اسمشان را به یاد نداشته باشم. بعضى از آنها در حزب عناصر اصلى بودند، مثل شهید حسنى که همان حسن اجاره‌دار بود و وقتى مادرش را بعد از حادثه - با توجه به این‌که فرزند و دامادش هر دو را از دست داده بود آن گونه مصاحبه کرد - دیدم، دانستم واقعاً جا داشته که آن طور قوى و پرقدرت باشد یا برادرمان مرحوم مالکى، یعنى آن جوان فعال و خوش فکر که از عناصر اصلى و عضو شوراى مرکزى حزب بود، یا آنهایى که در مجلس بودند، امثال مرحوم دانش آشتیانى و مرحوم حسینى و مرحوم حقانى که اگر بخواهم اسم بیاورم اولاً اسمشان به خاطرم نمى‌آید و ثانیاً اگر هم به خاطرم بیاید طولانى مى‌شود. اما به‌هرحال هر یک از اینها یک عنصر واقعاً فعال و زبده‌اى بودند، ولى بعضى از آنها عناصر دولتى نام آور نبودند و در پرده کار مى‌کردند، مثل شهید موسوى که براى آموزش و پرورش یک عنصر خوب و اصلى بود. و لذا اگر کسى فکر کند خواهد فهمید که این جمع چقدر مى‌توانستند براى پیشبرد و سازندگى انقلاب مؤثر باشند. (2)
1-بیانات در خطبه‌های نمازجمعه، 6/4/1365
2- سخنان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای مندرج در جزوات وقت حزب جمهوری اسلامی

******

خاطراتی از شهدای 7 تیر در گفت وگو با بادامچیان
عضو وقت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی

اشاره: در میان 72 تن شهدای حزب جمهوری اسلامی، اغلب آنها در پرتو خورشید پر نور کاروان شهدای هفتم تیر، شهید مظلوم آیت‌الله دکتر بهشتی ناشناخته مانده‌اند. شهدایی که هر یک به تنهایی الگویی بودند و نقشی ویژه در تاریخ ایران زمین ایفا نموده‌اند. در ایام شهادت آن مردان اهورایی به معرفی برخی از چهره‌های کمتر شناخته شده این حادثه در گفت‌وگو با دکتر اسدالله بادامچیان نشسته‌ایم؛ هرچند به دلیل وسعت فعالیت هر یک و محدودیت گفت‌وگو،‌ تنها فرصت یاد چند شهید به میان آمد.

با گذشت نزدیک به سه دهه از یکی از بزرگ‌ترین حوادث تروریستی کشورمان، هنوز چهره بسیاری از این شهدا که مورد هجمه منافقین قرار گرفتند مشخص نیست، این گفت‌وگو برای شناختن برخی از این چهره‌ها است.

شهدای هفتم تیر همگی انسان‌های ویژه‌ای بودند. طبعاً خدای تبارک و تعالی بلاجهت به آنها انعام شهادت نداد. بعضی از آنها چهره‌های مشخصی هستند؛ مثل شهید دکتر عباسپور، شهید محمد منتظری یا بعضی شهدای دیگر. بعضی‌ها با اینکه چهره برجسته‌ای‌اند مثل شهید اسلامی، هنوز به‌طور کامل شناخته نشده‌اند. یعنی انصافاً شهید صادق اسلامی همچون شهید عراقی یکی از رکن‌های مبارزه بود. صداقت، خلوص و حضور جدی‌ای داشت. انسانی بود که در کمین مخالفین انقلاب نشسته بود و انصافاً لب‌المرصاد بود. او هنوز شناخته شده نیست. علتش این است که در این مجموعه شهید شدند. نظرات مقام معظم رهبری و برخی بزرگان دیگر به‌ گونه‌ای است که اینها هم همین بحث را در مورد شهید محمد صادق اسلامی دارند. چهره‌های بعضی دیگر به این دلیل که چندان در مسئولیت‌ها نبودند شناخته شده نیست؛ مثل شهید علی درخشان. شهیدان بهشتی، مطهری و مرحوم طالقانی، علاقه عجیبی به شهید درخشان داشتند و تا نام او به میان می‌آمد ، همه از او تعریف می‌کردند. بیش از چهل سال پیش با او آشنا شدم، صورت کم  موی او،‌ وی را جوان‌تر از سن و سالش نشان می‌داد. دارای بینش قوی و علاقه فراوان به اسلام و قرآن بود و این از سیما و کردارش هویدا بود،‌ پیش از انقلاب روزها در بازار کار می‌کرد و شب‌ها به مسجد هدایت پای تفسیر قرآن مرحوم آیت‌الله طالقانی می‌رفت و روز بعد،‌گوشه‌هایی از آن را برای دوستان و شیفتگان اسلام بازگو می‌کرد. وی در دو سال پایان مبارزه، فعالیت خود را تحت مدیریت شهیدان مطهری و بهشتی قوت بخشید و تا پیروزی انقلاب اسلامی لحظه‌ای درنگ نکرد. در ماه‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، خانه وی محل اجتماع و برپایی جلسات یاران حضرت امام خمینی(ره) همچون شهیدان مطهری و باهنر و ... و مبارزان دیگر بود.
هنگام تشکیل کمیته استقبال از ورود تاریخی امام راحل به میهن، یکی از مسئولان تدارکات مدرسه رفاه و مدرسه علوی بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل حزب جمهوری اسلامی بر حسب وظیفه شرعی، به طور تمام وقت بدون این که حقوقی دریافت کند، مشغول همکاری با این حزب شد. با توجه به حضور دائم در اتاق کار شهید دکتر بهشتی در حزب، بهترین رابط خصوصی اعضای تشکل با ایشان بود و در حقیقت دستیاری صدیق برای شهید بهشتی محسوب می‌شد. او پس از مدتی کوتاه مسئولیت امور مالی حزب را عهده‌دار شد و به عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی نیز درآمد و تا لحظه شهادت در هفتم تیر سال 1360 برای خدمت به اسلام، انقلاب و مردم در خدمت حزب بود.
یا شهید جواد سرحدی در امریکا کار می‌کرد و نوارهای امام را در آن فضا توزیع می‌کرد و قدر او اصلاً شناخته شده نیست. یا شهید عباس ابراهیمیان، که به خاطر آرمان‌های مقدس اسلام علیه رژیم طاغوت مبارزه می‌کرد، به علت پیوستن چند تن از اعضای خانواده‌اش به سازمان مجاهدین خلق، رابطه خود را با آنان که بر راه ناصواب خود اصرار کورکورانه می‌ورزیدند، قطع کرد. برادرش منافق بود و به تحریک آن برادر به دلیل شدت اعتقاداتش به امام و انقلاب، پدر او را از خانه بیرون کرده بود و شب‌ها در حزب می‌خوابید که سرانجام با همت برخی از دوستان برای او خانه‌ای تهیه شد.
دو تن از خواهران وی به علت همکاری با منافقین و حضور در درگیری مسلحانه 30 خرداد علیه جمهوری اسلامی ایران و کشتار مردم بیگناه، اعدام شدند اما عباس ابراهیمیان با صبر انقلابی، برخورد بسیار خوبی از خود نشان داد که نمونه آن را کمتر می‌توان مشاهده کرد. یک روز قبل از فاجعه تروریستی هفتم تیر سال 1360، هنگامی که پدر و مادرش با مراجعه به دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی از او خواسته بودند که محل بازداشت یکی از برادران خود را که به علت همکاری با منافقین دستگیر و محکوم شده بود نشان دهد او با قاطعیت عالی و همراه با اخلاق اسلامی در برابر پدر و مادرش ایستادگی کرد و این خواسته آنان را نپذیرفت.
برخی از این شهدا به دلیل آنکه تنها در حزب جمهوری فعال بودند، بیش از بقیه مورد غفلت قرار گرفته‌اند، از این میان می‌توان به عنوان نمونه به شهید اجاره‌دار اشاره کرد.
بله، شهید حسن اجاره‌دار که مشهور به حسنی بود. ایشان جوان بسیار شایسته، بااستعداد، متدین، خداخواه، متواضع و انسانی پرکار و خستگی ناپذیر بود. وقتی از صبح به حزب می‌آمد و کار را شروع می‌کرد گاهی نه تا نیمه شب بلکه تا فردا صبح به کارش ادامه می‌داد. او که عضو شورای مرکزی حزب هم بود، همه کار و زحمتی می‌کشید، مثلاً گاهی وقتی به حزب می‌آمدیم می‌دیدیم که در حال تعمیر ماشین‌ خرابی است. یا دارد وانتی را بار می‌زند.
سمت شهید حسنی در حزب چه بود؟
تقریباً منشی و صورتجلسه‌ نویس شورای مرکزی بود. او از اعضای اولیه بود. در اسفند 57 جزو شورای مرکزی بود. آن زمان مثل الآن نبود که حساسیت‌ها زیاد باشد و پست خاصی به افراد داده نمی‌شد. افراد همگی با هم کار می‌کردند. وقتی جهاد سازندگی را در حزب راه انداختیم ایشان جزو سردمداران اولیه آن بود. یکی از کسانی که واقعاً صادقانه خدمت ‌کرد و کاروان‌ها را راه انداخت و با آنها می‌رفت و کار می‌کرد شهید حسن اجاره‌دار بود. در این قضایا سی سال داشت. او متولد 1329 بود و وقتی انقلاب پیروز شد 27ـ28 ساله بود. یک بار در سال 55 دستگیر شده بود.
او چگونه به جمع اعضای حزب پیوسته بود؟
در زمستان 56 آیت‌الله شهید بهشتی، ایشان و شهید جواد مالکی را به شهید اسلامی معرفی کردند که در کار مبارزات گروه مخفی مربوط به انقلاب همکاری کنند. گروهی که با رهبری شهید بهشتی و برخی مبارزان دیگر راهپیمایی‌ها و دیگر فعالیت‌های مبارزاتی را اداره می‌کردند. به من هم فرمودند: «این دو نفر جوان‌های شایسته‌ای هستند. شما اینها را ارزیابی و شناسایی کن.» قرار شد این دو نفر به منزل شهید اسلامی بیایند و من با ایشان صحبت کنم. با شهید اسلامی قرار گذاشتیم و آنها به منزل ایشان در انتهای کوچه روحی آمدند. اتاق بزرگی به عنوان اتاق مهمانخانه داشتند که انتهای آن اتاق کوچکی بود که در آن کرسی گذاشته بودند. آن دو نفر برای صحبت با آقای اسلامی آنجا بودند. من هم به آنجا رفتم. پیش از آن با آقای اسلامی قرار گذاشتم که ایشان نگوید من کیستم و چرا به آنجا آمدم. فقط بگویند که میهمان هستم تا من ضمن گفت‌وگو از بیانات بین این دو جوان و شهید اسلامی ارزیابی‌ کنم. وقتی بحث‌ها شروع شد، من وارد بحث شدم و با توجه به حضورم در جریان پشت پرده شورای مذکور با اینها هم کار را شروع کردم. این امر برای شهید اسلامی بسیار تعجب‌آور بود. گفتم: «گزارش گذشته اینها را به آقای بهشتی داده‌ام. فقط ارزیابی‌ آنها مانده بود. به نظرم هر دو خیلی خالص‌اند». وقتی این دو نفر رفتند بخصوص در صحبت با آقای اسلامی به اجاره‌دار اشاره کردم. به آقای بهشتی هم عرض کردم که هر دو خالص‌اند. البته اجاره‌دار بسیار خالص‌تر و قوی‌تر است. از آن روز به بعد هر دو در زمینه کلی مبارزه حضور داشتند و در جریان انتظامات شصت و پنج هزار نفره هر دو به خوبی از عهده مسئولیت برآمدند. به همین علت در جریان سال 57 در درگیری‌ها و مبارزات نقش ویژه‌ای داشتند از جمله در جریان توطئه کمونیست‌ها در کارخانه جنرال کرج که در آنجا جمع شده بودند تا کمونیست‌ها را جمع کنند و یک کار جمعی علیه پیروزی انقلاب اسلامی کنند. آقای اجاره‌دار، آقای اسلامی و آقای مالکی با هم بسیج شدند و به آنجا رفتند.
این نوع همکاری‌ها پس از انقلاب هم ادامه داشت؟
بله، مثلاً در جریان تسخیر لانه جاسوسی امریکا، عصر هنگام متوجه شدیم که سازمان منافقین قصد دارد حمله کند و سفارت را از دست دانشجویان پیرو خط امام بگیرد. منافقین در زمین چمن شمالی دانشگاه جمع شده بودند و مسعود رجوی و خیابانی و غیره تحلیل می‌کردند که ما می‌خواستیم این لانه را بگیریم که این گروه راست طرفدار امپریالیسم پیشدستی کردند تا اسناد امریکا محفوظ بماند و به دست نیروهای انقلابی نیفتد. قرارشان این بود که آنجا جمع شوند و حمله کنند. با این گزارش قرار شد ما هم نیرو بفرستیم و از دانشجویان تسخیرکننده لانه حمایت کنیم. غروب روز سیزدهم آبان 1359 بود. شهید اسلامی، شهید اجاره‌دار، (نمی‌دانم شهید مالکی هم رفت یا خیر) و شهید پورولی گروهی را جمع کردند و برای حمایت جدی دم لانه جاسوسی رفتند. تا صبح پاس دادند و ایستادند تا اینکه با حضور عظیم مردم جلوی این قضایا گرفته شد. در این میان شهید اجاره‌دار نقش ارزشمندی داشت. هر وقت یاد او می‌افتم حال خاصی پیدا می‌کنم. او انسان بسیار خالصی بود. خوشا به حالش!
آنها به‌قدری خوب کار کردند که وقتی انقلاب به پیروزی رسید و بحث حزب جمهوری اسلامی شد، آیت‌الله شهید بهشتی و ما همگی اینها را جزو گروه سی نفره اول حزب قرار دادیم و عضو شورای مرکزی شدند. شهید اجاره‌دار برنامه جالبی برای حزب جهت حفاظت در آن روزها داشت. او ساختمان وزارت کشور فعلی را که محل حزب رستاخیز بود در نظر گرفت و چند تا پرده با عنوان «دفتر حزب جمهوری اسلامی ایران» زده بودند. او به آقای بهشتی گفت. آقای بهشتی هم فرمودند: «نمی‌شود حزب در این جاهای بدنام مستقر شود. بروید و آن پرچم را هم بردارید». بلافاصله شهید اجاره‌دار رفت و آن پرچم را برداشت.
انصافاً شهید اجاره‌دار در جریان تسخیرهای بهمن 57 و درگیری‌ها و تسخیر کلانتری‌ها یک انسان از جان گذشته و به تمام معنا قوی بود. خدا رحمتش کند! در جریان تسخیر سازمان اطلاعات و امنیت سابق (ساواک) با هم بودیم. شب‌ها در آنجا پاس می‌داد. بعد یک بار آمد و به من گفت: «بازرگان اینها می‌خواهند اینجا را بگیرند و اسناد دست ابراهیم یزدی می‌افتد. چه کار کنیم. اینها می‌خواهند دعوا کنند و درگیری به راه بیندازند». به هر حال با منافقین و سایرین برخورد می‌شد. من به او گفتم: «کلید جاهای حساس مثلاً محل اسناد را جمع کن تا آنها را دست امام بدهیم.» بعد بحث شد که نمی‌شود آنها را دست امام داد. او پرسید: «پس به کجا بدهیم؟» جواب دادم: «پس بده به مقام معظم رهبری». به این ترتیب دسته کلید‌های سازمان اطلاعات و مرکز اسناد را آورد و آنها را خدمت مقام معظم رهبری دادیم. البته ابراهیم یزدی با کامیون به آنجا رفت و چون کلیدها دستش نبود فایل‌ها را با دریل باز و آنها را مخصوصاً فایل‌های مربوط به روحانیت را خالی کرد.
از آن سو اجاره‌دار داخل حزب در جهاد سازندگی مشغول به فعالیت شدند. در بخش گزینش حزب، ایشان با آقای مالکی همکاری می‌کرد. در مورد حوزه‌ها مخصوصاً حوزه جوانان نقش جدّی‌ای داشت. رفقای خوبی هم جمع کرده بود و با آنها کار می‌کرد. در شورای مرکزی هم منشی‌گری شورا بر عهده ایشان بود. همان‌طور که شهید درخشان مورد اعتماد عمیق آقای بهشتی بود آقای اجاره‌دار هم مورد توجه بسیار آقای بهشتی بود. آقای بهشتی بسیاری از کارهایش را به ایشان محول می‌کرد.
در جریان‌های مربوط به تسخیر لانه جاسوسی همان طور که عرض کردم، آنها آن شب در آنجا نگهبانی دادند. سپس نوبت راهپیمایی شد. معمولاً من اعلام می‌کردم و بیانیه‌ها را می‌نوشتم و از حزب محل‌های راهپیمایی را مشخص می‌کردیم. در آنجا نظرمان این شد که چون امام آن را انقلاب دوم نامیدند برویم و به بچه‌های لانه بگوییم که همه مسیرهای راهپیمایی را به سمت لانه جاسوسی بیاوریم و از آنجا هدایت کنیم. قرار شد من سراغ آقای خوئینی‌ها و بچه‌های لانه جاسوسی و آقای اجاره‌دار بروم. پشت موتور آقای اجاره‌دار نشستم و با ایشان به سمت لانه حرکت کردیم. وارد اتاق آنها شدیم. اصغر‌زاده، میرکمالی و... بودند. با آنها صحبت کردیم. آنها هم قبول کردند و با هم پیش آقای خوئینی‌ها رفتیم. من به آقای خوئینی‌ها گفتم: «ما هر دفعه این مسائل را اعلام می‌کنیم. مسیر راهپیمایی‌ها و شعارها و پلاکاردها را مشخص می‌کنیم. مایلیم که همه دم لانه جاسوسی جمع شوند. می‌خواهیم این موضوع و همین‌طور شعارها را هم اعلام کنیم.» گفت: «به شما چه مربوط است؟» گفتیم: «مربوط است. به هر دلیلی مربوط است.» ایشان گفت: «اصلاً به این حرف‌ها نیازی نیست. یعنی چه شما برای مردم محل راهپیمایی و مسیر مشخص می‌کنید.» گفتیم: «به هر دلیلی کردیم و حالا عادت کردیم و داریم می‌کنیم.» گفت: «مسیری نمی‌خواهد. همین جوری مردم همه به طرف لانه می‌آیند و نیازی به هیچ مسیری نیست.» شهید اجاره‌دار عصبانی شد. خواست حرفی بزند که من نگذاشتم و دستش را گرفتم. او هم به احترام من چیزی نگفت. گفتم: «به هر حال می‌خواهیم اعلام کنیم که همه در این مسیر از مساجد راه بیفتند.» معمولاً از مساجد می‌آمدیم. آقای خوئینی‌ها گفت: «چه دلیلی دارد. هر کس از هر مسجدی که خواست راه بیفتد.» پرسیدم: «در این منطقه ده تا مسجد است. از کدام یک راه بیفتند؟» گفت: «مگر شما باید برای مردم تعیین تکلیف کنید؟» گفتیم: «ما می‌خواهیم شعار بدهیم و دست مردم پلاکارد بدهیم.» گفت: «به شما چه مربوط است؟» پرسیدیم: «پلاکارد نمی‌خواهد؟ پرده نمی‌خواهد؟» گفت:‌ «نه!» پرسیدیم: «پس مردم چگونه شعار بدهند؟» جواب داد: «هر کس یک مقوا دستش بگیرد و هر چه خواست در آن بنویسد.» اجاره‌دار عصبانی شد و گفت: «ممکن است شعار ضد انقلاب بنویسد.» او هم جواب داد: «خب! بنویسد.» چشم‌های اجاره‌دار از عصبانیت درشت شد و گفت: «بنویسد؟!» به او گفتم، چیزی نگو. گفتم:‌ «پس نظر شما این است که نیازی به شعار و این چیزها نیست. هر کس هر چه خواست روی مقوایی بنویسد و دستش بگیرد؟!» گفت: «بله!» پرسیدم: «شعار هم نسازیم؟» گفت: «نه! همه بگویند الله‌اکبر!» گفتم: «دنبال الله‌اکبر چیزی هم می‌خواهد.» گفت: «نه خیر! همین‌ جوری بگویند الله‌اکبر!» اجاره‌دار می‌خواست بلند شود و دعوا کند. من که دیدم نمی‌توانم جلویش را بگیرم گفتم: «پس شما معتقد نیستید که اعلام کنیم. اگر ما اعلام کنیم شما حرفی ندارید؟» گفت: «نه!» به اجاره‌دار گفتم: «بلند شو برویم.» اجاره‌دار از جایش بلند شد. آن قدر به این مسائل حساس بود که اگر من آنجا نبودم حتماً با موسوی خوئینی‌ها دعوایش می‌شد. وقتی بیرون آمدیم. اجاره‌دار با عصبانیت گفت: «چرا نگذاشتی حساب اینها را برسم؟»
سمت شهید اجاره دار اغلب سردبیر نشریه عروةالوثقی نوشته می‌شود، ممکن است در این خصوص توضیح دهید.
درباره مسائل مربوط به نشریه عروئ‌الوثقی، اول آقای باطنی که داماد مرحوم عالی‌مهر بود، این نشریه را به راه انداخت و مدیر مسئول آن شد و خدمات خوبی هم ارائه کرد. بعد او کنار رفت. در شورای مرکزی بحث شد که چه کسی به جای ایشان باشد. در شورای مرکزی افراد کمی سن و سال‌دارتر از اجاره‌دار و صاحب قلم و نویسنده داشتیم، اما در آنجا نظر شهید دکتر بهشتی و سایرین و همین‌طور ما این بود که یک جوان مدیرمسئول شود و بهترین جوان آقای اجاره‌دار است. آقای اجاره‌دار به نشریه آمد. انصافاً زحمات ایشان در نشریه عروئ‌الوثقی زیبا و به یاد ماندنی است.
این نشریه ظاهراً ارگان بخش دانش‌آموزی حزب بود. اما خوب است عکس و تفسیر آن را که با روزنامه جمهوری اسلامی مقایسه کنید. درست عکس آنچه که میرحسین موسوی افکار خود را در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ می‌کرد و مطالبی که از حزب و بزرگان آن می‌گفت و خیلی از آنها را آن‌طور که باید و شاید منعکس نمی‌کرد، آن روزنامه، ارگان حزب بود و حزب هم 5 نفر، یعنی شهید دکتر آیت، شهید صادق اسلامی، مرحوم آقای زواره‌ای، دکتر سید محمود کاشانی و یک نفر دیگر را به‌عنوان هیأت امنا تعیین کرده بود. قرار بود مهندس موسوی، نشریه را با هیأت امنا هماهنگ کند، ولی او اصلاً آنها را راه نداد! اما عروئ‌الوثقی نمونه دقیق چیزی بود که شهید بهشتی و دوستان خوبمان می‌خواستند. یعنی معلوم بود که مرحوم اجاره‌دار واقعاً در خط است. در شب شهادتش یعنی هفتم تیر از رفتن بنی‌صدر بسیار شاد و سرحال بود. در جلسه قبل از غروب، شهید دکتر باهنر برخلاف اینکه همیشه منظم و سر وقت می‌آمد، دیر آمد. در آنجا می‌گفت که آقای باهنر باید خود را مجازات و جریمه کند چون دیر آمده است. شهید باهنر گفت: «من همیشه سر ساعت می‌آمدم. حالا یک بار دیر کردم.» گفتند حالا که یک بار دیر آمدید باید بستنی بدهید. قرار شد ایشان بستنی بدهند. آن شب ایشان دو سه تا بستنی خورد و می‌گفت: «این بستنی جریمه آقای باهنر است.» آن‌قدر به آقای بهشتی علاقه‌مند بود که من یقین دارم اگر بعد از آقای بهشتی زنده می‌ماند، حتماً سکته می‌کرد و از دنیا می‌رفت. چون نمی‌توانست بعد از بهشتی باقی بماند. علاقه بسیاری به آقای بهشتی داشت.
به روز انفجار هم اشاره‌ای بفرمایید. چه شد که شما در لحظه انفجار حضور نداشتید، در حالی‌که پیش از آن آنجا بودید.
اول جلسه شورای مرکزی و بعد جلسه مسئولان بود. اتفاقاً بحث آیت و میرحسین موسوی در همان شب بود. آن شب، میرحسین را برای وزیر امور خارجه مطرح کردند و شهید آیت گفت: «خط او، خط استعمار است و نهایت خطش به امریکا می‌رسد. لذا من مخالفت می‌کنم.» به این ترتیب بحث سر گرفت.
وقتی از آنجا بیرون آمدیم به آقای مالکی که سر پله‌ها ایستاده بود، گفتم: «این ایام، ایام داغی است. شما باید خیلی مراقبت کنید.» چون مسئولیت حفاظت سالن به عهده ایشان بود. گفت: «بله. من گفتم همه درها را بسته‌اند و پشت بام و همه جا را دیده‌اند.» گفتم: «به هر حال مخصوصاً مراقب آمد و رفت‌ها باش.» آن زمان خیلی وارد نبودیم. از آنجا آقای بهشتی آمدند و به نماز رفتند و آخرین نماز را به زیبایی اقامه کردند. حجت‌الاسلام‌و‌المسلمین معلّی که در کیهانند و حجت‌الاسلام‌و‌المسلمین سبحانی‌نیا که نماینده هستند، آمده بودند تا فردایش به کرمانشاه بروند و حزب را در آنجا سامان دهند. من تازه مسئول امور استان‌های حزب شده بودم. اینها به اتاق آمدند و من مجبور شدم بنشینم و آنها را توجیه کنم. از این‌رو به نماز نرسیدم. بعد هم کلاهی یکی دو بار آمد و گفت: «جلسه منتظر شماست.» گفتم: «من فعلاً کار دارم. شما برو.» مدتی نگذشت که در سالن انفجار رخ داد.

متن کامل
۱۳۸٩/٤/۱٢ - محمد مهدی اسلامی