بهترین راه برای فریاد لوله سلاح بود   

یازده سال پیش که خدمت امام خامنه‌ای رسیدیم، در وصف آنان فرمودند «این شهدای چهارگانه (امانی، هرندی، نیک‌نژاد، بخارائی) که جناب آقای عسگراولادی از این بزرگواران یاد کردند، شاید این تعبیر دربارة آنها درست باشد که بگوئیم نورالله فی ظلمات الارض...
به هرحال اینها ستارگان و برجستگانی بودند که در راه خدا رفتند. راهی را انتخاب کردند و نتیجه این شد که مشاهده می‌کنید یعنی حاکمیت اسلام در دوران سیطره کفر و استکبار بر عالم چیزی که به افسانه شبیه است... این شهدای چهارگانه حقیقتاً در دوران ظلمات نور خدا بودند که درخشیدند،‌ فضا و دلها را روشن کردند، راه را به خیلی‌ها نشان دادند.»

٢۶ خرداد امسال  45 سال از زمان عروجشان می‌گذرد و آنچه در ادامه می‌آید بضاعت اندک این قلم است در بازخوانی اقدام آن طلایه داران آفتاب، شاید قدری حکمت کلام رهبر فرزانه‌مان مشخص گردد:


نگاهی به حاشیه‌های یک عروج

طلایه‌داران آفتاب

 

شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی نقل می‌کند که «مرحوم شهید حاج صادق امانی این عنصر فضیلت و تقوی ... در اوایل ماه رمضان آنجا آمد و گفت آمدم یک حدیث بپرسم. من دیدم دیروقت و بدون اطلاع آمده من منزلم در مختاری بین شاپور و امیریه بود، معمولاً اینها اگر قراری داشتند خبر می‌دادند، می‌آمدند، دیدم آن روز بی‌وقت آمده و بعد هم می‌گوید می‌خواهم یک حدیث بپرسم البته اهل حدیث بود، مرحوم حاج صادق جوانی بود مشتاق کلمات خدا و پیغمبر خدا و ائمه هدی (سلام الله علیهم اجمعین) و جداً هم اهل حدیث بود. عربی خوب می‌دانست احادیث را خوب می‌فهمید و می‌آمد روی محتوای احادیث بحث می‌کرد ولی با تمام این احوال من حس کردم که او امروز نیامده حدیث بپرسد مثل اینکه حدیث پرسیدن را پوشش یک سؤال انقلابی دیگرش می‌خواست قرار بدهد. سؤال این بود که به نظر شما اگر ما چندتا از این مهره‌های اصلی طاغوت را سربنیست بکنیم در این مقطع انقلاب کار درستی است یا نه؟ از نظر اصولی در اسلام حکمش چیست و از نظر این شرایط زمان حکمش چیست؟
.‌.‌. من حس کردم که ایشان آمده می‌خواهد این را بپرسد، می‌خواهد ببیند که آیا از نظر فقهی و از نظر اجازه حاکم شرعی می‌توانند این کار را بکنند یا نه؟»

این حکایت باز می‌گردد به دیماه سال 1343، زمانی که در پی تبعید امام خمینی، تصمیم به یک اقدام قاطع‌تر گرفته شد. ابوالفضل توکلی‌بینا چنین حکایت می‌کند « موقعی که امام را به ترکیه تبعید کردند، یک جلسه 18ساعته تشکیل دادیم و از 6 صبح تا 12 شب بحث کردیم تا سرانجام یک جمع‌بندی کلی کردیم که باید شاخه نظامی تشکیل شود. شاخه‌ای که کاملا جدا از شاخه سیاسی باشد تا تشکیلات لطمه نخورد. قرار شد که تائید حکم اعدام سران رژیم را از مراجع نیز بگیریم که فردا نگویند عده‌ای نشستند حکم قتل کسی را صادر کردند. برای این کار هم برنامه‌ریزی خوبی شد و کلا دو شاخه جدا از هم فعالیت کردند و موفق شدند که حکم را درباره حسنعلی منصور اجرا کنند.»

شاید لازم باشد باز گامی به عقب‌تر نهیم، زمانی که رد یک اسلحه در هر پرونده‌ای منجر به صدور حکم اعدام می‌شد، شرایطی متفاوت از دوران مرحوم نواب که هنوز ریشه‌های حکومت محمد رضا پهلوی قدرت نگرفته بود و خفقان موج نا امیدی نپراکنده بود. محمد مهدی عبدخدایی چنین آن را ترسیم می‌کند « در سال 43 که من از زندان آزاد شدم، هنوز منصور را نزده بودند و مرحوم عراقی آمد دیدن من. درست مثل اینکه همین الان دارد با من حرف می‌زند، گفت: «مهدی جان! غریبانه زندان رفتی، ‌ولی حالا که بیرون آمدی، غریب نیستی. همه چیز عوض شده. حاج آقا روح‌الله آمده، بیا.» گفتم: «آقا مهدی دیر آمدی. من می‌خواهم بروم رکوع و سجود کنم. اگر دو تا شلاق بخورم، همه‌تان را لو می‌دهم. خیالت را راحت کنم. من دیگر طاقت کتک ندارم.» ... گفت: «جریان خیلی مهم است. داریم کارهای مهمی می‌کنیم.» می‌خواست بگوید چه کارهائی که من گفتم: «نیستم. طاقت کتک ندارم.» آقای عراقی رفت و ما در سال 43 دیدیم که حسن‌علی منصور را زدند و آن وقایع پیش آمد.»

یاران امام در موتلفه اسلامی کسب تکلیف برای ایجاد حرکت مسلحانه کردند و از امام چنین نقل شده است که جواب فرموده‌اند «خوبست، به شرط آنکه از جایی اسلحه نگیرید که وابسته بشوید، بلکه بخرید و یا خودتان بسازید.» شاید بعد از همین مجوز بود که برخی تسلیحات سبک همچون سه‌راهی و ... توسط شهید عراقی و یارانش ساخته شد و در ماجرای 15 خرداد به صورت ایذایی به کار رفت. اما اعدام انقلابی نیاز به فتوا داشت. « اگر قرار بود خون افرادی ریخته شود، باید مرجعی اذن می‌داد که در روز قیامت، برای این کار، حجتی نزد خدا داشته باشیم.» در یکی از دفعات در این خصوص از طریق یکی از نمایندگان ایشان در شورای روحانیت موتلفه کسب نظر کردند. نماینده امام در بیان خاطراتش می‌گوید، امام فرمودند: «نه، حالا این کارها زود است. اگر ما این کارها را شروع کنیم به ما می‌گویند که اینها منطق نداشتند و دست به ترور زدند.»

وقتی امام فریاد برآورد که "من اعلام خطر می کنم والله گناهکار است کسی که داد نزند ، والله مرتکب کبیره است کسی که فریاد نزند"، حاج صادق امانی گمان می‌برد که وقت مورد اشاره امام رسیده است. استاد عسگراولادی در این خصوص می‌گوید: «رییس آن بیدادگاه از شهید صادق امانی پرسید که به قیافه تو که زاهد و مرتاض است، نمی‌آید چنین کاری بکنی. چه شد که به چنین کاری دست زدی؟ وی در پاسخ گفت من مقلد هستم و مرجع تقلید من فرموده که مسلمان نیست هر کس که فریاد نزند و ایمان ندارد هر کس که از مرگ بترسد. ما برای همین منظور بهترین راه را فریاد از طریق لوله سلاح انتخاب کردیم تا صدای آن به گوش سنگین همه مسلمانان عالم برسد.»

این برداشت تا به مرحله بررسی افتاد، مصادف شد با تبعید امام خمینی به بورسای ترکیه و قطع هرگونه دسترسی به ایشان. اینک خاطرات حاج ابوالفضل توکلی بینا و شهید بهشتی را بار دیگر بخوانید. آنگونه که توکلی بینا نقل می‌کند «در شبی که امام را به تبعید بردند جلسه 18 ساعته در نظام آباد تصمیم­گیری در مورد سه نفری که به عنوان مفسد فی الارض شناخته شد با نظر اکثریت 12 نفر و شهید صادق امانی در مفسد بودن آن سه نفر از همه تاکید بیشری داشت.»

شهید محمد صادق امانی

دکتر اسدالله بادامچیان از موضوع دیگری نیز که در این تصمیم موثر بود، می‌گوید «شهید محمد صادق اسلامی، شهید امانی، بنده و چند نفر دیگر حضور داشتند. آن روز خیلی متاثر بودم، پدر یکی از دوستان فوت کرده بود که خیلی صمیمی بودیم و قصد داشتم به سوی ابن‌بابویه برای تشییع او بروم. شهید اسلامی که آمد، وقتی شهید امانی از او پرسید چه خبر، گفت خدمت آقای مطهری بودم، ایشان فرمودند لازم است چند نفر از این طاغوتیها به زمین بیفتند تا روحیه مردم بازسازی شود. حاج صادق امانی یک نفس بلندی کشیدند و گفتند الحمدلله که حکم را دادند. اما چون می‌دانستند ممکن است در این مساله تردیدها و تشکیک‌هایی پدید آید، و برای استحکام این جهاد مسلحانه از آیت الله میلانی مجوز گرفتند.»

استاد شهید آیت‌الله مطهری یکی از نمایندگان امام در شورای روحانیت که در چنین شرایطی که دسترسی به امام نبود، با اجازه ایشان نظر اعضای این شورا برای موتلفه اسلامی حکم نظر امام را داشت. استاد شهید آیت الله بهشتی در خصوص شورای فقاهتی موتلفه اسلامی می‌گوید: « با شروع نهضت اسلامی، ما به رهبری امام خمینی، نیروهای مومن و مسلمانی که در خط اصیل اسلام و معتقد به مرجعیت بودند، از دل هیئت‌های مذهبی و دستجات سینه‌زنی و سوگواری و هیئت‌هایی که جلسات هفتگی مذهبی داشتند، به سوی مبارزه فعال جلب ‌شدند. این هیئت‌ها با هم رابطه برقرار کردند و یک شبکه فعالیت مبارزاتی اسلامی و نیرومند را علیه رژیم شاه به‌وجود آوردند. اینها درصدد متشکل شدن بودند و شورائی مرکزی را‌ به ‌وجود آوردند که مرکب از 12 نفر و نام هیئت‌های مؤتلفه بود. هیئت‌های مؤتلفه عملا مانند یک سازمان نیرومند و حزب قوی اسلامی کار می‌کرد و شورای مرکزی، رهبری این سازمان نیرومند را برعهده داشت و دقیقا رهبری آن شورایی بود. از آنجا که این شورا معتقد به رهبری فقیه واجد شرایط بود و این ولایت و رهبری را در امام خمینی یافته بود، چهار تن را به ایشان پیشنهاد کرد تا مسئول بخش فقاهتی شورای مرکزی باشند. این افراد عبارت بودند از بنده، مرحوم مطهری، آقای انواری و آقای مولایی و به این ترتیب، یک نوع هم رزمی تشکیلاتی میان ما و این برادران به وجود آُمد. »

اما مرحوم حاج تقی خاموشی به همراه عباس مدرسی‌فر به محضر آیت الله میلانی، مرجع تقلید انقلابی و حاضر در ایران شتافتند و از او مجوز شرعی لازم را کسب نمودند. شرح این ماجرا در شماره آبانماه 1388 نشریه ذکر در گفتگو با مرحوم خاموشی آورده شده بود.

دیدار مرحوم خاموشی و عباس مدرسی در حدود اواخر آذر 43 بوده است. گویا بجز این گروه، دو گروه دیگر نیز چنین استفتائی از آیت الله میلانی انجام داده بودند. یکی جلال الدین فارسی است که در کتاب زوایای تاریک خود بدان اشاره نموده و دیگری حاج علی حیدری است که در مصاحبه با روزنامه کیهان در چهلم شهید عراقی می‌گوید :« یادم است یک شب گروه من و یکی دیگر را مامور کرد تا نزد آیت الله میلانی در مشهد رفته و حکم ترور منصور، نخست وزیر را بگیریم تا برای بدرک واصل کردن این طاغوتی‌ها مجوزی داشته باشیم. چون مشغله آیت الله میلانی زیاد بود و دور و بر ایشان کسانی بودند که نمی‌بایست از متن حکم تاییدیه خبردار شوند. ما با تهیه زنبیلی به نام خرید از بقالی، نامه‌ای را که ایشان می‌بایست تایید می‌کرد در زنبیل مخفی کرده و به ایشان رساندیم و با ایشان در ساعت 5 بعداز ظهر قرار گذاشتیم. در ساعت مقرر،‌مرحوم میلانی ضمن رساندن سلام به دیگر برادران هیأت موتلفه، نامه مزبور را صحه نهاد، که بعد از چند روز منصور توسط برادران گروه ترور شد...» با توجه آنکه عملیات در اول بهمن انجام شده است، به نظر می‌رسد این سفر برای کسب تایید مجدد پس از فتوای نخست ایشان است و گویا با موافقت شهید عراقی به نزد آیت اله میلانی رفته بود.

حجت الاسلام شیخ اصغر مروارید نیز در این خصوص می‌گوید «من یک شب در منزل شهید صادق امانی بودم. یادم هست مرحوم شفیق و توکلی بینا و شهید مهدی عراقی بودند. از آن شب‌هائی است که هرگز فراموش نمی‌کنم. زیارت عاشورائی خوانده شد که هنگامه‌ای بود. همان شب در باره از بین بردن منصور تصمیم گرفتند. گمانم قبل از آن بود که همراه مهدی عراقی و شفیق رفتیم که آقای میلانی را ببینیم که اجازه ترور منصور را بگیرند. به‌هرحال در آن شب عاشورائی که این تصمیم را گرفتند، بودم، ولی بعد باز مرا گرفتند و در جریان بقیه برنامه آنها نبودم.»

شاید در این میان پاسخ به یک شبهه ضروری باشد، برخی می‌پرسند اگر به واقع آیت الله میلانی حکم به اعدام نخست وزیر داده بود، چرا ساواک از کنار آن با سکوت گذشته است؟ بادامچیان که خود به منزل آیت الله میلانی رفت و آمد داشته است، چنین نقل می‌کند « شاه سه افسر حقوقی خود را که عضو بیدادگاه نظامی وی بودند سراغ آیت اله میلانی فرستاد.  از ایشان پرسیدند که آیا او این فتوی را داده است. ایشان فرمودند بله از نظر شرعی، شاه مهدورالدم است. آنها گفتند اگر شما این را بگویید ما باید شما را دستگیر و محکوم کنیم.

ایشان فرمودند من مفتی هستم. هر کس از من فتوا بخواهد باید فتوا را برای او بگویم. شما هم بپرسید می­گویم فتوای من این است. دستگیر هم بکنید مساله­ای نیست چون مردم متوجه می­شوند که علت دستگیری من صدور فتوای مهدورالدم بودن شاه است، می­روند و این حکم خدا را اجرا می­کنند.

پس از گزارش افسران، شاه گفته بود با وی کاری نداشته باشید زیرا هنوز که اعلام عمومی نشده می­خواهند مرا بکشند و دستگیری موجب می­شود همه بدانند. لذا آیت اله میلانی را نگرفتند.»

با این وصف تصمیم به اجرای حکم الهی درباره حسنعلی منصور که افساد فی الارض وی و حکم اعدام او توسط نمایندگان امام و یک مرجع تقلید تایید شده بود، از نظر شاحه مسلحانه نهایی گردید.  حاج ابوالفضل توکلی بینا درباره چگونه عملیاتی شدن حکم می‌گوید: « بنده و شهید مهدی عراقی و شهید صادق امانی هیات سه نفره­ای که پس از همه مراحلی که برای عضوگیری انجام می­شد برای هیات سه نفری ارائه می­شد.

در یکی از این جلسات که بررسی اظهار نظر برای آخرین مرحله انجام می شد چند روزی به اجرای حکم اعدام حسنعلی منصور نمانده بود که در همین جلسه 3 نفره موضوع مطرح شد،رابط بین عراقی و صادق امانی با اجرای حکم توسط بخارایی مطرح گردید، شهید صادق امانی می­گفت به مهدی عراقی که باید بمانی من رابط مستقیم با اجرای حکم می­شوم و شما برای تصمیم و سامان دادن جوانها باید بمانی.

مرحوم شهید عراقی اظهار می­کرد شما باید بمانی و جوانها را تربیت کنی. این صحبتها بین این دو نفر رد و بدل شد نهایتاً شهید صادق امانی موفق شد که رابط مستقیم با حکم اعدام انقلابی حسنعلی منصور قرار بگیرد و نهایتاً امانی پیروز شد.»

درباره روز اجرای عملیات، در طول سالهای گذشته ابعاد گوناگونی گفته شده است. اما شاید مناسب باشد نگاهی نیز به روزهای پس از عملیات بیاندازیم.

توکلی بینا در خصوص چگونگی دستگیری‌ها می‌گوید: « گاهی حوادث قابل پیش‌بینی نیست، مثلا علی‌رغم این که محمد بخارائی در بازجویی‌ها خیلی مقاومت کرد، در لحظاتی که از لو رفتن تشکیلات حامی او ناامید شده بودند و قصد داشتند وسایلش را تحویل بگیرد و او را به بازداشتگاه ببرند، متوجه کارت تحصیلی او می‌شدند که محمد برای پوشش در جیب خود گذاشته بود و از آنجا دنبال کردند و به آدرس خانه او رسیدند و به همین روال بقیه بچه‌ها را دستگیر کردند. با لطمه‌ای که پس از این ماجرا به شورای مرکزی خورد به جز یکی که فرار کرد، اغلب دستگیر شدند.»

پس از یافتن آدرس خانة شهید بخارایی به شهید نیک‌نژاد و هرندی نیز دست می‌یابند و تعدادی در این زمینه دستگیر شدند رژیم متوجه تشکیلاتی قوی در برابر خود می‌شود و به دنبال مسئولین گروه می‌گردد. شاه دستور دستگیری شهید امانی و شهید اندرزگو را صادر می‌کند بالاخره برای جلوگیری از دستگیری وسیع یاران امام محل اختفای شهید امانی معرفی می‌شود و رژیم به یکی از دو نفر مورد نظر می‌رسد.

حاج مصطفی حائری‌زاده در این خصوص می‌گوید « یکی از خاطراتمان این بود که موقعی که منصور را ترور کردند، ‌شب آن حاج صادق امانی فرار کرد و به منزل لاجوردی که برادر خانمش بود. پس فردا شبش آقای لاجوردی می‌گوید من خودم پرونده دارم و اینها می‌آیند سراغ اقوام و تو را پیدا می‌کنند. آقای عسگراولادی می‌گویند ما مضطر شده بودیم که این را کجا ببریم. آقا مهدی عراقی گفته بود او را می‌برم خانه حائری. پرسیده بود حائری کیست؟ آقا مهدی گفته بود شما حائری را نشناخته‌اید، 4 تا بچه کوچک دارد و من او را می‌شناسم. آخر شب بود که حاج صادق را آوردند منزل ما. 8 شب منزل ما بود. هنوز کسی را نگرفته بودند. ما هم شب‌ها برای اینکه رد گم کنیم، افطار که می‌کردیم، می‌رفتیم کانون و دوازده یک شب برمی‌گشتیم خانه و در این فرصت نبودن ما حاج صادق بنده خدا هم کتاب می‌خواند. مدتی که حاج آقا صادق امانی منزل ما بود،  من از ایشان استفاده‌ها کردم. بعد از مدتی یک شب بعد از افطار، ساعت 10 شب آمدند و او را از منزل ما بردند، آن روز حمام رفته و اصلاح کرده و لباس‌های تمیزی از من را پوشیده بود. در کنار بوذرجمهوری نو با حاج احمد شهاب قرار گذاشته بودند که او را به جائی ببرند. حاج احمد شهاب او را می‌برد خانه رضوی، همان شب، یعنی دو سه ساعت بعد از اینکه از منزل ما خارج شد، حاج صادق امانی را گرفتند.»

در این میان برای برخی صریح گویی اعضای موتلفه در بازجویی‌ها موجب تعجب است. یکی از کسانی که از طریق وی بخشی از اسلحه شاخه مسلحانه تامین شده است و همچنان ترجیح می‌دهد گمنام باشد، با اشاره به شجاعت و روحیه یاران موتلفه اسلامی نقل می‌کند وقتی در بازجویی‌ها وی را با حاج هاشم امانی رو در رو کردند، حاج هاشم به وی می‌گوید من همه چیز را گفته‌ام، هر چه را صلاح می‌دانی بگو. ما این حکومت را غیر شرعی می‌دانیم و برای سرنگونی آن هر کاری که در چارچوب شرع در توانمان بود انجام می‌دهیم. وی می‌افزاید: «خیلی راحت صحبت می‌کرد و هیچ ترس و فشاری را احساس نمی‌کرد. آنها در خصوص برخی مسائل که به اصل مبارزه با رژیم و علل آن، اثبات حرکت آن در مسیر فقاهتی و ... بود خیلی راحت و خیلی صریح صحبت می‌کردند، زیرا تبلیغات رژیم در موارد مشابه بر آن بود که اثبات کند مخالفان شاه کمونیستها هستند، برای این کار یک توافق کرده بودند که چقدر را در بازجویی‌ها بگویند اما درخصوص حفظ افرادی که ضرورتی نبود، هیچ اقراری نکردند.»

وی در خصوص دیدار با متهمین پرونده نیز می‌گوید: « ما بند دیگر بودیم اما متهمان اصلی مثل شهید حاج صادق امانی، آقای عسگراولادی و .... که مشهور به گروه 13 نفره بودند را که برای دادرسی می‌بردند، خیلی فاصله‌مان زیاد نبود و رفت و آمد آنها را می‌دیدیم، اما نمی‌گذاشتند که با آنها صحبت کنیم. یادم هست شهید محمد بخارایی خیلی خوشحال و خندان بود و روحیه هایشان خیلی عالی بود. اما فقط ما از دور آنها را می‌دیدیم و نمی‌گذاشتند صحبت کنیم. مثلا یکبار مدرسی را به بند طبقه بالای ما می‌بردند، در میانه پله‌ها که داشت می رفت، یک کلمه از خانواده‌ام پیام رساند که حال مادربزرگم خوب است، مامور خیلی تعرض کرد که چه می‌گویید و ... و نگذاشت صحبت کنیم.»

اما اسدالله بادامچیان در این خصوص تذکری ضروری می‌دهد « در بسیاری موارد بازجویی­های موتلفه در ساواک، رد گم کردن ساواک است و استناد به آنها صحیح نیست. مثلاً شفیق در بازجویی می­گوید یادش نمی­آید فلانی بوده یا نبوده.»

حلقه عاشقان شهادت (از راست) شهیدان صفارهرندی، بخارایی، نیک نژاد، امانی، عراقی

به عنوان نمونه عبدخدایی می‌گوید « زمانی که مهدی عراقی و دوستانش منصور را زدند، خود مهدی عراقی به من گفت: «اسلحه مال مرحوم نواب نبود، من مخصوصا گفتم مال نواب صفوی است تا سرنخ را گم کنند» به همین جهت اگر روزنامه‌های آن زمان را بخوانید، می‌بینید نوشته که نواب از گورستان مسگرآباد دستور قتل حسنعلی منصور را صادر کرد. حسن‌علی منصور با اسلحه نواب صفوی کشته شد.»

احمد احمد درباره روزهای پس از دستگیری می‌گوید « پس از اطلاع از سرنوشت برخی از افراد مؤتلفه ، دغدغه اصلی خانواده ها و اعضای هیأت که آزاد بودند ، رهایی و خلاصی افراد دربند یا دست کم فراهم کردن شرایط بهتر در زندان برای آنها بود ... از این رو پس از مشورت های طولانی و صریح به زن ها و همسران پیشنهاد شد تا پرچم مبارزه را در دست گیرند ، آنها هم داوطلبانه پا به عرصه مبارزه گذاشتند ، گرچه این زنان مؤمن در گذشته با همدلی و پشتیبانی از مردان و همسران خود نقش ارزنده و مؤثری در مبارزه داشتند ، ولی این بار خود پیش قراول شدند تا حماسه ای دیگر در تاریخ این کشور رقم زنند .

از طرف هیأت مؤتلفه ، من و حاج محمود شفیق ، برادر حاج مهدی ، برای تدارکات و پشتیبانی اجتماع و حرکت های زنان انتخاب شدیم ، البته این انتخاب به دلیل جو خفقان آن روز به صورت رسمی اعلان نشد ... این صحنه ها زیبا و حماسه ساز بود ، من و آقای محمود شفیق در تمام این ساعات کنار این اجتماع شورانگیز حاضر و مراقب اوضاع بودیم . با تصمیم سایر دوستان در هیأت مؤتلفه قرار شد حضور زنان در صحنه تا حصول به نتیجه حفظ شود ، از این رو در برنامه ای دیگر ملاقات آنها با علما و مراجع عظام در شهر مقدس قم طرح ریزی شد... در شهر قم متوجه شدیم که سایر دوستان هیأت دورادور مراقب اوضاع هستند ، هر جا که وارد می شدیم ردپایی از اقدامات و هماهنگی های آنان را می دیدیم ، به نحوی که هیچ احساس غریبی و ناآشنایی نداشتیم .

گاهی کسی به آرامی از کنار ما رد می شد و سلام و علیکی می کرد ، می فهمیدیم که او از یاران مؤتلفه است که به این مأموریت آمده است ، برای ما روشن شد که حل شدن برخی مسائل و مشکلات و امکان ملاقات با عده ای از آیات عظام و مراجع اعلام ، به خاطر ارتباطات و هماهنگی های آنهاست. اولین بیتی که خانم ها به آن وارد شدند ، بیت آیت الله شریعتمداری بود ، ابتدا اداره کنندگان بیت وی گفتند : " آقا وقت ندارند ." گفتیم : " آقا وقت ندارد چه صیغه ای است ؟ ما از تهران آمده ایم تا ایشان را ببینیم ، جوان های ما را تیرباران و شهید کرده اند ، شما می گویید آقا وقت ندارد ؟ شما در خانه نشسته اید ، چه می فهمید که بر سر ما و جوانان مسلمان چه آمده ؟ "

پس از کلی صحبت آنها دوباره به اندرونی رفتند و بعد از دقایقی باز گشته و گفتند : " آقا اجازه فرمودند .... شما بروید داخل اتاق ها ، الان ایشان می آید ."

ما به سمت اتاق ها هدایت شدیم ، صحنه جالبی بود ، حاضرین همه خانم ها و بچه ها بودند ، مگر من و آقای شفیق که هر یک بچه ای به بغل گرفته و دست یکی دو تا را هم در دست داشتیم ، تقریبا در این رفت و آمدها و اجتماعات دیگر بچه ها با ما آشنا شده و عمو و دایی خطاب مان می کردند .

پس از گذشت دقایقی آیت الله شریعتمداری آمد ، پس از سلام و علیک و ادای احترام خود خانم ها شروع به صحبت و تشریح و توضیح وقایع کردند ، در پایان ارائه گزارش ، آقای شریعتمداری گفت : " خب ، باشد با سناتور .... تماس می گیرم و از او می‌خواهم که با دربار تماس بگیرد ، تا رسیدگی بیشتری به وضع فرزندان و شوهران‌تان در زندان بکنند و از شکنجه و آزار خودداری کنند ."
تقریبا این ملاقات بدون نتیجه ای عملی به پایان رسید ، از بیت او خارج شدیم ، وقت ظهر شده بود ، دوستان رابط به ما اطلاع دادند که به بیت آیت الله گلپایگانی بروید ، گفتیم : " الان وقت خوبی نیست ، باید به بچه ها آب و غذا بدهیم ." گفتند : " فکر نهار نباشید ." ... سخنان تکان دهنده خانم امانی همه را منقلب کرد ، به طوری که اشک از چشم ها جاری شد ، حضرت آیت الله گلپایگانی که تا آن لحظه صحبتی نکرده بود ، از سخنان حماسی خانم امانی دستمال به روی چشم ها گرفت و گریست ، بعد بی هیچ صحبتی بلند شد و از اتاق خارج شد.

هنوز هیچ نتیجه ای نگرفته بودیم ، لحظاتی صبر کردیم ، خبری نشد ، قصد کردیم که از آنجا بیرون برویم که آقا باز وارد اتاق شد و گفت ( نقل به مضمون .... " : ) من می‌بینم چه مصیبتی برای شما پیش آمده ، به جدم قسم که هر کاری از دستم برآید برایتان انجام می دهم ."

بعد از ما خواست که نهار آنجا بمانیم ، ما ابتدا تعارف کرده و نپذیرفتیم ، آقا اجاره نفرمود که بدون خوردن نهار خارج شویم و گفت که این زن‌ها و بچه‌ها خسته اند و تألمات روحی دارند ، همین جا بمانید و بعد از نهار و رفع خستگی به آنچه صلاح می دانید عمل کنید ... ساعت نزدیک به 3 بعدازظهر بود که از بیت معظم آیت الله گلپایگانی خارج شدیم و به حضور علمای دیگر رفتیم و پس از یک اقدام کامل تبلیغی به تهران باز گشتیم ...»

اما سرانجام، چهار نفر از مجاهدان موتلفه اسلامی، به آرزوی دیرین خود دست یافته و شربت شهادت نوشیدند. شهیدان محمد صادق امانی، محمد بخارایی، رضا صفار هرندی و مرتضی نیک‌نژاد اما در آخرین دیدار، شاد از توفیق خود، نگران بازماندگان خود بودند.

شهید عراقی از آخرین وداع اینگونه می‌گوید:«ما مسأله را مطرح کردیم به اینکه در این مسافرتی که بنایش را با هم گذاشتیم و امید داشتیم تا آخرین منزلگاه در این سفر با هم باشیم، ولی چون هرکاری قابلیت و لیاقتی می‌خواهد، من و برادرم هاشم لیاقت این را نداشتیم که در این سفر با شما همراه باشیم. در حال شما هستید که گوی سبقت را از ما ربودید. این است که من به نوبة خودم متأثرم و متأسفم که چرا این لیاقت در من نبوده که در این حالت حداقل به دنبال شما باشم و دنباله‌رو شما باشم. بعد از من مرحوم حاج صادق [امانی] صحبت کرد، او هم خطاب کرد به این که از آرزوهای من بود که این شب را ببینم و نمی‌دانم که چه طوری شکر این نعمت را بجا بیاورم که چنین چیزی نصیبم شده و من وصیت می‌کنم به شما که به خانواده من بگویید که برای من ختم نگیرند.

بعد، محمد [بخارایی] صحبت کرد و گفت من همانطور که در دادگاه گفتم، امروز هم به شما برادرها وصیت می‌کنم که به جوانان این مرز و بوم بگویید که اولین تیر را من رها کردم، ولی آخرین تیر نبود، تا بیرون کردن دشمن و استعمار از این مرز و بوم بر زمین ننشینند. و به همة برادران و دوستان و اقوام من بگویید که برای ما جشن بگیرند و پایکوبی کنند. در این موقع بود که مأمورین نتوانستند طاقت بیاورند و گریه‌شان افتاده بود، هق هق مأمورین راه افتاد. سرهنگ محرری که دم در ایستاده بود چشمش آلوده به اشک شده بود و من را صدا کرد، گفت وضع مأمورین من دارد بهم می‌خورد و بعدش می‌ترسم که وضع زندان هم بهم بخورد، بگو صحبت نکنند. گفتم من که نمی‌توانم این کار را بکنم، چهار تا از برادرانمان را می‌خواهید بکشید، بعد بگویم که صحبت نکنید. اصلاً این درست است؟ شما برو توی دفتر بنشین هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد، بگذار هرچه می‌خواهند بگویند، حرفهایشان را بزنند. دیگر هرکدام از بچه‌ها تقریباً در رابطه با همین مسائل صحبت کردند،‌ بعدش هم مرتضی [نیک نژاد] و بعد هم رضا [صفار هرندی] .

تا اینکه ساعت نزدیک یک بعد از نیمه شب بود، بچه‌ها را تا دم در مشایعت کردیم، دوتا جیپ که توی آن مأمور بودند و چهارتا کامیون پلیس، اینها را سوار کردند و از زندان موقت بردند عشرت‌آباد به لشگر دو زرهی، تا اذان صبح که اینها را شهید کردند، مأمورین آنجا بودند. قبل از اینکه به درجه شهادت برسند، وضو گرفتند دو رکعت نماز خواندند، تکبیر الله اکبر، آیاتی از قرآن تلاوت می‌کردند و با روحی سرشار از شادی خلاصه‌اش لبیک گفتند به ندای حق و مأمورین که آمدند، خود مأمورین طاقت نداشتند، وقتی برگشتند توی بندی که ما بودیم، اکثرشان از بس که گریه کرده بودند، چشمشان سرخ شده بود، از شهامت بچه‌ها، از روحیه بچه‌ها، از قوی بودن بچه‌ها در این موقع اظهار تعجب می‌کردند.»

متن کامل
۱۳۸٩/۳/٢٥ - محمد مهدی اسلامی