گلایه های یک دوست   

انعکاس نوشته‌های وبلاگ، همیشه در بخش نظراتش نیست. گاهی زنگ می‌زنند، گاهی ایمیل و گاهی در عدم حضورت به نقد می‌نشینند. اما از این میان سخن‌هایی که صریح بیان گردیده، برایم عزیزتر بوده است. هرچند تلخ باشد.


مثل ایمیل چندی پیش یکی از اصلاح‌طلبان که بعد از یک سال یکی از مطالبم را دیده بود و خواهان حلالیت طلبی من از او شده بود و البته برایش توضیح دادم که دلایل من برای نوشته چه بوده است و سوال کردم کدام غلط است و همچنین تصریح کردم به عقیده من او باید از همه عاشقان امام حلالیت بطلبد.

اما مطلب قبلی وبلاگم، سبب شد دوست بسیار گرامیم جوابی برایم ایمیل کند که مملو بود از بررسی شرایط پس از انتخابات. مواردی که در کلیت آن با او کاملا هم عقیده بودم و در جزئیات، شاید اخلاف دیدگاه هایی داشته باشیم. به نظرم حق آن بود که جواب او را بر روی وبلاگ بگذارم با این تاکید که گفته او بهانه مطلب قبلی بود و سعی من نگاه به کلیت فضای حاکم به یک نوع تفکر بود، نه آنکه کل مطلب در پاسخ به این دوست باشد:

 

بسم رب الحکیم
نوشته شما را خواندم.از یک زاویه دید که من خود آنرا بیشتر می پسندم یک انذار مناسب بود. آنچه که در مقاله نوشته بودید. هرچند با زبان تیز و برنده، اما هرچه از دوست رسد نیکوست.
از خداوند متعال بصیرت بیشتر طلب میکنم اما شنیده ای که  میگویند، مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد.
نمی دانم پس از این شش ماه شکنجه دیگر رمقی برای من باقی مانده که صدور بیانیه ها و سخنرانی ها و کلام انقلابیون مردد یا انقلابیونی که هر لحظه احتمال آن میرود که مردد شوند مرا به لرزه نیاندازد. نمایشهای استادی ها، هاشمی ها، روحانی ها، علی مطهری ها، غفوری ها، افروغ ها نوری زادها و ... مرا پریشان ساخته است. هروز متنظر خروج یک نفر دیگر از صف انقلاب باشم یا نه؟ هر روز منتظر طرفندی جدیدی از کروبی و خاتمی و خوئینیها و صانعی و ....  باشم یا نه؟ منافقانی مانند ابطحی ها حجاریان ها شریعتی ها پای روی گلوی انقلاب گذاشه و میخواهند آنرا خفه کنند. من انقلاب را رقم نزده ام. اما امروز انقلاب برای من فرزندی است که برای هر ساعتش نگرانم. بیشتر از نگرانی شما برای مرتضی.

برایت تعریف کردم که روز قدس پیرزنی بود که در کنار خیابان کارگر بر سر سبزها فریاد میکشید که ما جوان داده ایم ما خون داده ایم و .... و همه آنها او را هو می کردند. صحنه بسیار دلخراشی بود. چهار دختر رو به سوی او با خنده جیغ کشیدند دهن کجی کردند و من در حال خود خوری بودم، یک زن محجبه سبز که مشخص بود وجدان نداشته اش درد گرفته، مقابل وی ایستاد و برایش دلیل آورد که در صندوق شماره فلان و فلان، نمیدانم فلانی بوده که به من گفته تقلب شده است و ... بر سر او فریاد کشیدم که برو. نایست. آن پیرزن هر لحظه بلندتر و با سوز بیشتر فریاد میکشید اما تنها خدا بود که صدای او را میشنید.
روزها، هفته ها و ماههای گذشته بر من و شما بسیار سخت و ناگوار گذشته است. که اگر نبود امید به رحمت خدا و اگر نبود عنایت حضرت ولیعصر(عج) و اگر نبود حضور آقایم سید ومولایم نمیدانم چگونه میشد. نمیدانم. چگونه تکه تکه میکردند این حکومت شیعه را. نمی دانم هر روز از بابت این نعمت شکر خدا کنم یا از باب مضطر بودن به درگاه خداوند تزرع کنم. اینها را بگذار در کنار نمایشهایی که پیشتر گفتم. شعارهای دلخراشی که این روزها میشنوم و ... بگذریم

آیا دشمن به شاد نشده ایم. آیا در اردوگاه دشمن قرآن بر سر نیزه نکردند و شمشیر بر گردن علی نگذاشتند. من  کجا پناه برم. تنها به یک لحظه دیدن روی دوست در تلویزیون که دلم را راضی کند، قدمهایم را استوار و روحم را آزاد از بند نا امیدی. و وعده خداوند به کمک و یاری در صورت یاری خدا و دین خدا.
چهار سال پیش در زمان انتخابات نیز روزهای بسیار بدی بود. دور دوم و تلاش هاشمی و دوستانش در مقابل احمدی نژاد. در خیابان آفریقا از کنار یکی از ستادهای هاشمی گذر میکردم. همه دور هم جمع بودند دختر و پسر همین سبزهای امروز به پایکوبی مشغول بودند.
 در جمع دوستان مذهبی معتقد قبرار میگرفتی میگفتند که آقای هاشمی استوانه و ستون انقلاب است و فلان و بسیار. همان دوستمان در طرفداری از هاشمی پافشاری میکرد چه بسیار باهم بحث کردیم. فریاد میزدم که آی این چنین است و آنچنان ولی نه اثری نداشت.  آیا هاشمی بماند یا نه، بحث های بسیار با افرادی موجه مذهبی که خود بهتر میدانی و در خاطرت هست.
 یک شب در همان فاصله چند روز دوره دوم امام را در خواب دیدم. جنازه مطهر امام روی تختی بود. انگار که داشتند آماده میشدند امام را ببرند. با پریشانی بسیار و با چشمان نا امید به امام نگاه میکردم، حسرت میخوردم که ای کاش امام زنده بود. از او می پرسیدم تا آرام بگیرم از او میخواستم تا مرا آرامش دهد. تمام فضا سیاه و سفید بود. مثل یک فیلم سیاه و سفید. در یک لحظه امام سر از روی تخت بلند کردند چهره امام رنگی و شفاف بود و به حالت نیم نشسته لحظه ای لبخندی به من زدند به نشانه دلجویی. به نشانه رضایت. انگار به نشانه تایید آنچه در فکر من بود. گویی که دنیا را به من داده بودند. آرام گرفتم. امام دوباره به حالت قبلی برگشتند. و ...
 دیگر از چهار سال پیش تا امروز را نمیگویم که بسیار سخن باید.

اما شاید کمی با بی رحمی مرا در محکمه بصیرت متهم کردی.شاید با پیش داوری از آنچه بطور پیش فرض از ذهنیت من داشتی اینگونه قضاوت کردی. البته نه اینکه واژه ای که من در مورد ایشان(آیت الله علم الهدی) بکار بردم واژه درستی بوده است اما آنچه من گفتم دارای چنین عمقی که شما به تحلیل آن پرداختی نبود. آنچه باور من است، آنچه تحلیل من است و آنچه فهم من است هر چند کم ارزش و بی مایه است لیکن نزد من و خدای من است و تنها دل من به عنایت خداوند متعال گرم است و بعد از آن به ولایت، انقلاب و به دوستان انقلابی عزیز. فکر میکنم بهتر از هر کسی از بی پیرایه بودن آنچه من عنوان میکنم آگاهی. که من در آنچه میگویم به دنبال زر و  زور و تزویر نیستم. و آنچه میگویم از سوز دل است. نه خدای ناکرده از روی فسق. که خداوند عاقبت مرا به خیر کند.
دلم میخواست بیشتر بنویسم
اما مجال نیست. از شیوه نگارش که شاید ناشیانه باشد نیز عذرخواهم.
نه آنچه نوشتم از باب گله و شکایت بود. و نه از باب رنجیده خاطر شدن. تنها درد دل بود و شرح حال.
ارادتمند شما، یکی از بهترین دوستانم هستم. و خدارا بخاطر این نعمت شکر میگویم.

 

هو الحکیم
عزیز بزرگوار
گمان نمی کردم زبانم اینقدر الکن باشد
حقیقتا از پاسخ شما جا خوردم
بنده نوشته ام:
«تعبیر ناشایست یکی از دوستان معتقد به خط انقلاب بهانه نگارش این یادداشت است.»

مخاطب من شما نبودید، بخش هایی از همکاران رسانه ای و بخشهایی از اصولگرایان بودند. شما بهانه شدید، چون شنیدن این سخنان از زبان شما برایم دردناک تر بود تا بسیاری دیگر
بنده کسی را هم به محکمه نبردم که چنین صلاحیتی ندارم. سعی کردم اندیشه ام در این باب را در چارچوبها و فارغ از افراد بیان کنم. اسم آوردن از علم‌الهدی و جوادی آملی هم برای تقریب به ذهن بود، نه توقف در مصداق
 
به هر حال اگر قلمم تندی و بی‌انصافی داشته است عذرخواهم. بنده شما را هم متهم به فسق نکردم، منابعی که خبر را به ما می‌رسانند را گاه فاسق می دانم.
خوش‌تر بود برایم که اگر ارکان نوشته ام را نادرست یافته ای تذکر می دادی که در این شرح خون دل مشترکیم و نوشته من صرفا از باب تذکر بود که این دردها در بزرگتری را نزاید
 
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
 
 

متن کامل
۱۳۸۸/٩/٢٤ - محمد مهدی اسلامی