سه برش تاریخی از مبارزات مشهد   

مدتی است نرسیده ام وبلاگ را به روز کنم، به میمنت میلاد پربرکت ثامن الائمه علیه السلام، یادمانی برای مبارزات موتلفه اسلامی در مشهد برای نشریه ذکر (ارگان آموزشی حزب موتلفه اسلامی) تهیه و منتشر کرده بودم. دیدم خالی از لطف نیست مقاله ای از آن پرونده را بر روی وبلاگ بگذارم. دیگر بخشها را می توانید از اینجا دریافت کنید.


روحانیت مشهد و مبارزات موتلفه اسلامی

 تاسیس موتلفه اسلامی در منزل امام را باید به دلیل ارتباط گسترده آنها با علما دانست که سرانجام در منزل نورانی امام خمینی به ائتلاف هیاتهای نخستین منتهی گردید. این ارتباط پس از تاسیس نیز حفظ شد تا آنجا که در پرونده اغلب علمای شاخص حتی بزرگانی همچون علامه امینی صاحب الغدیر نیز اسنادی از ملاقاتهای اعضای این حزب به چشم می خورد.

بی شک حوزه علمیه مشهد به دلیل وزن سنگین حوزویش از این قاعده استثناء نبود و در این میان شخصیت ممتازی همچون آیت الله العظمی میلانی که در جایگاه مرجعیت قرار داشت، بیش از دیگر علما مورد تماس یاران موتلفه اسلامی قرار می گرفت. تا آنجا که برخی مورخین به غلط گمان برده اند که موسس این حزب، آیت الله میلانی بوده است و یا نوشته اند مرجع موتلفه آن بزرگوار بوده است. اما در واقع این ارتباط برای مجاهدان موتلفه اسلامی ذیل رهبری امام تعریف شده بود. آنچنان که حاج ابوالفضل توکلی بینا در خاطرات خود می نویسد: «امام خمینی در مواقعی برای ارتباط با علما و مرجع تقلید از برادران عضو جمعیت موتلفه اسلامی استفاده می‌کرد. کما اینکه هرگاه ضرورت ایجاب می‌کرد که امضای آیت‌الله العظمی میلانی در زیر اعلامیه‌ای قرار گیرد، امام بنده را برای گرفتن امضا به مشهد می‌فرستاد» [1]

شاخص ترین مواردی که موتلفه اسلامی در ارتباط با آیت الله میلانی بود، چاپ اعلامیه ایشان علیه لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی، هجرت علما به تهران پس از بازداشت امام در 15 خرداد و تایید مرجعیت ایشان، اعلام فتوا در خصوص مهدور الدم بودن حسنعلی منصور و شاه و ... است.

حاج ابوالفضل توکلی بینا در ذکر خاطره ای از تحریم همه پرسی لوایح ششگانه می گوید «وقتی قرار شد تا امضای آیت الله میلانی نیز پایین اعلامیه مربوط به همه پرسی درج شود، امام اینجانب را به مشهد فرستاد تا اعلامیه مزبور را به آنجا ببرم. پیش از حرکت امام به بنده فرمود: اگر آیت الله میلانی اعلامیه را امضا کرد، آن را نزد آقای قمی هم ببر و از ایشان امضا بگیر، ولی اگر آیت الله میلانی اعلامیه را امضا نکرد، دیگر لازم نیست آن را نزد آقای قمی ببری.

پس از ورود به مشهد، عازم منزل آیت الله میلانی شدم. خانه ایشان در یکی از کوچه های خیابان تهران و نزدیک فلکه حرم بود. وقتی وارد کوچه شدم، شماری از ماموران انتظامی را دیدم که خانه آیت الله میلانی را محاصره کرده بودند... مقداری پیاز و سیب زمینی خریدم و آنها را روی پاکت اعلامیه ریختم و به سوی خانه آیت الله میلانی رهسپار شدم. ماموران انتظامی با دیدن سبد سیب زمینی و پیاز مزاحمتی ایجاد نکردند و من توانستم به راحتی وارد خانه شوم. در آنجا گفتم به آیت الله میلانی خبر دهید توکلی بینا از قم آمده است. ایشان پیغام دادند به دفترشان واقع در سمت چپ منزل بروم. پس از چند دقیقه از ورود من به دفتر، آیت الله میلانی تشریف آوردند و با توجه به اینکه چندین بار از سوی امام خدمت ایشان رسیده بودم، مرا شناختند و مورد لطف قرار دادند... در اینجا لازم است به این نکته اشاره کنم که اغلب وقتی اعلامیه ای را از طرف امام خدمت آیت  الله میلانی می بردم تا امضا کنند، ایشان ابتدا اعلامیه را می بوسیدند و می گفتند "سلام الله علیه" سپس آنرا امضا می کردند و بعد تازه متن اعلامیه را می خواندند. این بار نیز طبق معمول اعلامیه را گرفتند و بوسیدند  و امضا کردند. به ایشان عرض کردم برای بردن اعلامیه بهتر است کاری کنیم که مشکوک نشوند. بفرمایید یکی از خانم ها پاکت اعلامیه را از خانه بیرون ببرد و در خیابان به من تحویل دهد. ایشان پذیرفتند و در نتیجه یکی از خانمها اعلامیه را در خیابان به من رساند. اعلامیه را که گرفتم یک راست به منزل آقای قمی [که بعدها به کرج تبعید شدند] رفتم و از ایشان نیز امضا گرفتم و به تهران بازگشتم.»[2]

توکلی بینا در بخش دیگری از خاطرات خود درباره حوادث پس از 15 خرداد می گوید «از طریق یکی از رابطان خود که با یکی از افسران ارتش ارتباط داشت، اطلاع یافتیم که شاه در نظر داد امام را در دادگاه نظامی محاکمه کند... جمعیت موتلفه اسلامی در چند نشست طولانی به این نتیجه رسید که حضور علما و مراجع بزرگ سراسر کشور در تهران می تواند توطئه رژیم مبنی بر محاکمه امام در یک دادگاه نظامی را خنثی سازد... من که ارتباط نزدیکی با آیت الله میلانی داشتم به مشهد رفتم و با گفتگو درباره طرح موتلفه، ایشان را متقاعد کردم تا به تهران هجرت کنند. خوشبختانه آیت الله میلانی به تهران وارد شد و در خیابان امیریه اقامت گزید... آیت الله میلانی با دعوت از افراد مبارز و صاحب نظر از موتلفه و غیر آن [به محل سکونت خود]... از فعالان سیاسی آن روزها نظرخواهی می کرد که برای آزادی امام چه کارهایی را می توانند به انجام رسانند. این کار ایشان راهگشای بسیار خوبی برای فعالیتهای بعدی ما بر ضد رژیم شاه بود.»[3]

از دیگر ارتباط های موتلفه اسلامی صدور حکم مهدور الدم بودن حسنعلی منصور و شاه و ... است که در مصاحبه ای از مرحوم حاج تقی خاموشی در همین پرونده آن را واکاویده ایم.

یکی از فعالیت های شاخص آیت الله میلانی در پرونده شهید سپهبد قرنی بوده است که آشنایی آنها در همین جلسات مورد اشاره توکلی بینا صورت می گیرد. جلال الدین فارسی در این خصوص می نویسد « در مدت اقامت آقای میلانی در تهران، در میان افراد مختلفی که به خدمت ایشان شرفیاب می شدند مرحوم سپهبد قرنی - که سرتیپ بازنشسته ای بود - شرفیاب می شود. قبلابه اتهام تدارک کودتا دستگیر شده و چون جرمش به اثبات نرسیده بود او را از معاونت اداره دوم ارتش برکنار و بازنشسته کرده بودند. با مشاهده شرایط سیاسی مساعد برای اقدام علیه شاه، ضمن تماس با مرحوم میلانی از امکان موفقیت در براندازی رژیم با ایشان صحبتی می کند. ضمنا یادآورد می شود در جریان این کار عده زیادی کشته خواهند شد و از وجه شرعی چنین اقدامی که توام با استقبال از شهادت یا کشته شدن عده ای خواهد بود استفسار می نماید. آقای میلانی می فرمایند: <اگر با موفقیت توام باشد اشکالی ندارد.> برای اینکه تماس آن شخصیت نظامی - با سابقه کودتایش - با این مرجع ضدرژیم پنهان بماند واسطه ای میان خود قرار می دهند. این واسطه، مرتضی جزایری، از خویشاوندان نزدیک مرحوم میلانی است... قرنی و دو نفر از دستیارانش دستگیر شدند چون نمی توانستند او را مثل دیگران شکنجه کنند او را بی خوابی می دادند که شکنجه ای طاقت فرساست. با وجود این، مرحوم قرنی چیز قابل توجهی نمی گوید. در مورد آقای میلانی فقط می گوید: "به ایشان عرض کردم کاری که شما آقایان مراجع به آن دست زده اید و به واقعه 15 خرداد کشیده ممکن است به حوادث خونین دیگری بینجامد و عده ای کشته شوند. آیا هیچ فکر عاقبت کار را کرده اید؟ ایشان فرمودند اگر موفق بشویم اشکالی ندارد." ساواک که عهده دار تحقیق در پرونده است نمی تواند به صحت و سقم اظهارات مرحوم قرنی پی ببرد؛ مگر اینکه از آقای میلانی هم تحقیق کرده آن دو اظهارات را با هم بسنجد تا اگر مطابقت داشتند بدانند اظهارات مرحوم قرنی درست است وگرنه تحت فشار یا حتی شکنجه حقیقت را کشف کنند.»

در این میان رابطه دوستان موتلفه با آیت الله میلانی کارساز می گردد. قرنی و دو همکارش ممنوع الملاقات می شوند اما در آن ایام شهید دکتر باهنر، دوره محکومیت 9 ماهه ای را در قزل قلعه می گذرانده است. قرنی در آنجا با ایشان تماس گرفته از ایشان می خواهد پس از آزادی، پیامی را در این زمینه به آیت الله میلانی برسانند که میزان اعتراف او چقدر بوده است.

جلال الدین فارسی در ادامه خاطره خود می گوید « شهید باهنر، پیام و جزئیات امر را با بنده در میان گذاشت. بی درنگ در نامه ای برای مرحوم میلانی درج کردم و به کمک آقای حاج جواد مقصودی توسط پیکی به مشهد و خدمت ایشان فرستادم. مرحوم میلانی، تا این زمان در برابر اصرار رئیس ساواک که می خواست درباره رابطه شان با قرنی از ایشان سوال و نوعی بازجویی کند مقاومت کرده و با مماطله می گذراندند. بعضی از آگاهان سیاسی مشهد که نظر مشورتی به ایشان می دادند بر مقاومت و جواب رد، اصرار می ورزیدند. با وصول نامه بنده، مرحوم میلانی موافقتشان را برای جوابگویی به رئیس ساواک اطلاع دادند. پاکروان به بهانه زیارت به مشهد و خانه ایشان رفت و موضوع را مطرح ساخت. ایشان با همان سادگی ظاهری و صفایی که داشتند عین پاسخ هایی را که مرحوم قرنی در بازجویی کاملاسری خود داده بود اظهار نمودند. پاکروان خوشحال از موفقیت در انجام بازجویی از یک مرجع تقلید، به تهران بازگشت. ساواک به غلط تصور کرد قرنی حقیقت را گفته است. در نتیجه مرحوم قرنی و دو دستیارش کیفر سبکی دیدند و پرونده مرحوم آیت الله العظمی میلانی طوری بسته شد که دشمنان اسلام در ساواک و رژیم نمی خواستند. فقط ایشان ماند و طعنه های همان "آگاه سیاسی" مشهد که "آقا، با پذیرفتن پاکروان، خودش را سبک کرده است. بهتر بود که او را نمی پذیرفتند." »[4]

این ارتباط در دوره فعالیت موتلفه دوم که به مدیریت شهیدان رجایی و  باهنر و همچنین جلال الدین فارسی بود نیز ادامه یافت. فارسی در این خصوص می گوید «در تابستان 1347 به دنبال زلزله ویرانگر جنوب خراسان، بازاریان متدین [که تامین کننده هزینه فعالیت های اجتماعی موتلفه در آن سالها بودند] هزینه سرپرستی و تحصیل یکصد یتیم آن منطقه را عهده دار شدند. شهید دکتر باهنر به این منظور عازم مشهد شد و بنده ایشان را همراهی کردم. همین که خدمت مرحوم میلانی رسیدم شروع به گله گذاری از مهندس بازرگان و نهضت آزادی و فرمودند "به آنها گفتم لیست 40 یا 50 نفر از دوستان مورد اعتمادتان را بدهید تا اگر کاری پیش آمد، از وجودشان استفاده کنیم. ندادند" حدس زدم مشاور سیاسی ایشان مرا از اعضای نهضت آزادی معرفی کرده است. عرض کردم بنده هیچ گاه عضو نهضت آزادی نبوده ام. آنگاه هدفم از فعالیت در رابطه با آن سازمان و دقایق کارم با هیاتهای موتلفه را شرح دادم. یاد آور شدم متن بازجویی و پیام قرنی، همچنین نسخه ای از منشور نهضت اسلامی [منتخب سخنان امام که توسط شورای مرکزی موتلفه دوم تدوین و تکثیر شده بود] را بنده خدمتشان فرستاده ام. با شنیدن این توضیحات منقلب شدند و بنای عذرخواهی گذاشتند و چندین بار پوزش خواستند؛ به طوری که تردید کردم آیا می بایست چنین توضیحی می دادم یا نه؟ بعد هم عرض کردم اگر لازم باشد بنده یا آقای باهنر، لیستی از 40 یا 50 نفر از اشخاص متدین و فداکار و مورداعتماد خدمتتان تقدیم کنیم»[5]

این ارتباط با علمای مشهد تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز همچنان تداوم یافته است.

  • تبعیدگاه زندان مشهد

مشهد، برای خانواده زندانیان سیاسی موتلفه اسلامی، یادآور سفرهای دشوارشان برای ملاقات با عزیزانشان نیز هست. استاد عسگراولادی درباره دلایل تبعید آنها به مشهد می گوید « ساواک شاه تصمیم گرفت زندانی‌ها را بین زندانهای سراسر کشور تقسیم بکند. از هر گروهی چندنفری را پخش کردند. ما را از حزب موتلفه اسلامی تبعید کردند به زندان مشهد. من بودم شهید لاجوردی بود و آقای ابوالفضل حاج حیدری. چند نفری را هم از حزب ملل اسلامیب ه مشهد تبعید کردند. تعدادی از مجاهدین خلق و تعدادی از چریکهای فدایی خلق را به مشهد فرستادند. به همین ترتیب تعدادی را هم به زندان عادل آباد شیراز فرستادند. علت تبعید هم این بود که ساواک و شهربانی شاه می‌خواست بر زندانها تسلط داشته باشند. وقتی ما دورهم بودیم شاه و ساواک و شهربانی قادر نبودند به زندانیان سیاسی تسلط داشته باشند و بتوانند سرکوب روحی در داخل زندانها داشته باشند. »[6]

آقای حاج حیدری دیگر عضو تبعیدی به مشهد در خصوص زندان مشهد می گوید « موقعی که آقای عسگراولادی، شهید لاجوردی و بنده به زندان مشهد تبعید شدیم، در آنجا در کنار رده‌های بالای منافقین از جمله مهدی ابرایشم‌چی، محمد حیاتی، بازرگان، حسین آلادپوش، محمد صادق و سیدی کاشانی بودیم. اینها کسانی بودند که همزمان با ما از زندان تهران به زندان مشهد تبعید شدند و در طبقه سوم بند 1 که بودیم، دائما با هم در تماس بودیم، یعنی سلول‌ها به گونه‌ای بود که رفت ‌و آمد و اختلاط‌ وجود داشت. »[7]

یکی از برکات این تبعید، آشنایی با نگاه التقاطی مجاهدین خلق بود. استاد عسگراولادی در این خصوص می گوید « چندین جلسه بحث ایدئولوژی ما در زندان مشهد با اینها داشتیم . بهمن بازرگان، سادات، احمدی پور، ابریشم چی و ... بودند. ما هم در زندان مشهد 3 نفر بودیم . آقای لاجوردی بود آقای حیدری بود و بنده . چندین شب با هم بحثهای مفصل ایدئولوژیک داشتیم . بحث را ادامه دادیم . وقتی در بحثها کم آوردند ما را بایکوت کردند. ارتباطاتشان را با ما در زندان مشهد قطع کردند... بعد از این اتفاق ما مذهبی‌ها درزندان مشهد بیشتر تحت فشار و بایکوت قرار گرفتیم . البته ما برای اینکه رژیم شاه و ساواک از این اتفاق سو استفاده نکنند هیچ گونه برخورد و تنش بوجود نمیآوردیم . فقط از طریق ملاقاتی‌ها به سردمداران نهضت در بیرون از زندان خبر می‌دادیم و تغییر و تحولات درون زندان را به بیرون گزارش می‌کردیم تا انقلابیون مسلمان در جریان تغییر مواضع برخی از عناصر مجاهدین خلق ومارکسیست شدن آنها قرار بگیرند.  برای آیت‌الله خامنه‌ای (رهبر معظم انقلاب)، به آیت‌الله طالقانی و... پیغام می‌دادیم و جریانات را برای اینها تشریح می‌کردیم . اینها نیز به ما سفارش کردند که در درون زندان با اینها مقابله نکنید. من در جواب پیغام آیت‌الله خامنه‌ای وآیت‌الله طالقانی پیام دادم که نگران نباشید ما با اینها در درون زندان مقابله و کار سیاسی نمیکنیم چون می‌دانیم ساواک وشاه می‌خواهند از این جریان و از این تغییر مواضع علیه انقلاب اسلامیو مبارزین مسلمان سو استفاده کنند. مدتی بعد من را از زندان مشهد به زندان قصر تهران باز گرداندند. من و عده‌ای از زندانیان مشهد بودیم . هنگام بازگشت من به تهران من وکاظم شفیعیها را با هم به یک دستبند زنجیر کرده بودند. از مشهد تا تهران دستبند من وکاظم شفیعیها یکی بود. قصد ساواک از کنار دست قراردادن من وکاظم که مارکسیست شده بود این بود که ما با هم درگیر شویم . اما من زیرکی به خرج دادم و نگذاشتم اتفاقی بیفتد. »

آقای حاج حیدری نیز در این رابطه می گوید « خدا رحمت کند شهید لاجوردی را و خدا نگه دارد‌ آقای عسگراولادی را،‌ احمد حنیف‌نژاد مکرر بحث‌های طولانی با اینها داشت. البته بحث این هم مفصل است که اینها اساسا چرا می‌آمدند و بحث می‌کردند و چه سوءاستفاده‌ای می‌خواستند از این جور کارها بکنند. در همان‌جا بود که در سال 53 تغییر ایدئولوژیک سازمان اعلام شد و بعضی از اعضای آن به دیگران اعتراض کردند که: "چرا در اعلام این مواضع شتاب کردید؟ می‌گذاشتید که ما تحت این پوشش، به اثرگذاری خودمان در مورد نیروهای جوانی که وارد زندان می‌شدند، ادامه می‌دادیم و الان این تغییر ایدئولوژیک، موجب یک سری مقابله‌ها با سازمان می‌شود ".  ما با این مسائل و با تفسیر به رای‌های اینها کاملا آشنا بودیم. بعد ما را از مشهد به تهران و به بند 2 بردند و بعد به بند 1 منتقل کردند که دوستانی همچون شهید عراقی و حاج هاشم امانی هم در آنجا بودند و در جریان این مواضع قرار گرفتند . زندانی در طول روز فرصت‌های زیادی دارد و در آن بندها مباحث مختلفی مطرح می‌شدند. در بند 2 اوین مسعود رجوی، موسی خیابانی، محمد حیاتی، مهدی ابریشم‌چی و رده‌های بالای سازمان منافقین بودند. شهید رجائی هم در بند 2 بود. ما یافته‌هایمان را از زندان مشهد آوردیم و با برادران در اوین مورد بحث قرار دادیم. یادم هست شهید لاجوردی ساعت‌ها این یافته‌‌ها را در موقع قدم زدن با شهید رجائی به بحث گذاشت. ایشان تا این زمان هنوز متوجه ماهیت اینها و سوءاستفاده‌هایشان از نهضت نشده بود. کلا این مجموعه، اطلاعات کافی و نمونه‌های شفاف و محکمی را در اختیار برادرانی که در بند 1 بودند، قرار داد. در زندان آیت‌الله مهدوی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، آقای منتظری، آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله ربانی شیرازی، آقای کروبی و حاج شیخ حسن لاهوتی بودند. آقایان در اتاق بزرگی می‌نشستند و ما هم بودیم و بحث می‌کردیم و یادم نمی‌رود که مرحوم طالقانی مکرر تاسف می‌خوردند از اینکه نامشان مورد بهره‌برداری سازمان منافقین قرار گرفته بودند.»

این مبحث را در مصاحبه ای مجزا با آقای ترقی به بازکاوی نشسته ایم.

  • مشهد مامن چریکهای موتلفه

شهید اندرزگو شاخص ترین فرد مبارزات چریکی پیش از انقلاب است. این یار هوشمند موتلفه اسلامی پس از اجرای حکم الهی درخصوص حسنعلی منصور، لباس مبدل پوشید و سالها در کنار مبارزات در قم و تهران به تحصیل دروس حوزوی پرداخت. ولی دست تقدیر، پس از چند صباحی، مجدداً او را آوارة دیار غربت کرد، تا پس از رفت و آمدهای طاقت فرسا به افغانستان و ... در کنار حریم رضوی سکنی گزید. شهید اندرزگو در مشهد نیز در درس مرحوم ادیب نیشابوری حاضر شد و بنابر نقل خانواده، در مدت 5 سال از محضر ایشان استفاده ها برد و در حسینیه اصفهانی ها در بازار سرشور نیز در درس آقای موسوی شرکت کرد. سالهای حضور شهید اندرزگو در مشهد، سبب ارتباط بیشتر مبارزان موتلفه اسلامی با این شهر گردید. آنچنان که رابطه نیکوی مجاهدان موتلفه اسلامی با آیت الله العظمی خامنه ای نیز، سبب چنین ارتباطاتی با مشهد گشته بود.

سید مهدی اندرزگو در خصوص مبارزات پدر در این سالها که پس از آشکار شدن هویت جعلی او با عنوان شیخ عباس تهرانی و تداوم فعالیتهای مسلحانه وی برای ساواک است، می گوید « سید علی اندرزگو پس از 3 روز با تغییر لباس و تراشیدن صورت، به قصد خروج از کشور به همراه خانواده از منزل اوسطی (دوستش) خارج و عازم مشهد الرضا "ع" می شود. و با دستور احتیاطی، خواهر همسرش را توسط اسدا... اوسطی به نشانی منزل عمویش در ورامین می فرستند. پس از رفتن به مشهد برای رفتن به افغانستان به زاهدان رفته و از آنجا به افغانستان می رود و آنجا را برای اقامت، مناسب تشخیص نمی دهد در نتیجه به مشهد می آید و آنجا سکنی می گزیند. اولین کار وی در مشهد درست کردن شناسنامه جعلی برای خود، همسر و فرزندانش بود. و با نام سید حسین حسینی مشغول به فعالیت می شود. وی افرادی را که از ضربه های ساواک به سازمان مجاهدین متواری گردیده اند به مشهد برده در آن جا به سازماندهی تشکیلات می پردازد. فعالیت های وی این بار با نام دکتر حسین حسینی، در این مرحله از گستردگی ویژه ای برخوردار بود، و به آن طرف مرزها نیز کشیده شد. » [8]

در این مقطع شهید اندرزگو به پشتیبانی تسلیحاتی دیگر گروه های مبارز نیز می پرداخت، آقای سید مرتضی نعمت زاده درباره چگونگی برقرای ارتباط بین منصورون و شهید اندرزگو می گوید: « درصدد تأمین سلاح برای گسترش کار مبارزه بودیم. تلاش کردیم ارتباط ها را به سمت تأمین سلاح سوق بدهیم. در این فضا، ارتباط مان با شهید اندرزگو برقرار شد. یک قراری توسط آقای بصیرزاده بین ما و شهید اندرزگو در مشهد تنظیم شد. من به همراه شهید محمد جهان آرا و نفر سومی که احتمالاً برادر محسن [رضایی] بود، عازم مشهد شدیم. این سفر در اوایل سال 1357 بود و در مشهد با ایشان جلساتی را داشتیم که بسیار مفید بود. شهید اندرزگو با این که در شهرهای مختلف از جمله مشهد که شهر اصلی ایشان بود، تحت تعقیب بود، از چنان شجاعتی برخوردار بود که بعضاً با لباس مبدل در خانه قدیمی خودش رفت و آمد می کرد. و یکی از جلساتی که با ایشان داشتیم، فکر می کنم در منزل شخصی خود ایشان بود... اولاًً توانستیم با استفاده از این ارتباط ها تعداد زیادی اسلحه را از مرزهای شرقی کشور، از محور زاهدان تأمین کنیم... ثانیا، به پیشنهاد شهید اندرزگو و به کمک ایشان برای انتقال نیروها به خارج از کشور جهت ارتقاء تجربیات سیاسی - نظامی اقدام کردیم. 3 نفر از برادرها [آقایان رضا بصیرزاده، سید احمد آوایی و سید اصغر ابن الرسول] راهی سوریه و لبنان شده بودند و قرار بود من و شهید سید محمد جهان آرا در روز 17 شهریور 1357 به آنها بپیوندیم که به علت شتاب گرفتن تحولات انقلاب و حادثه کشتار 17 شهریور احساس کردیم دیگر سرعت تحولات انقلاب به گونه ای است که نمی توانیم برای ارتقاء سیاسی - نظامی خودمان به سوریه برویم و برگردیم. ثالثاً، به کمک ایشان موفق به گسترش ارتباطات سیاسی در داخل کشور شدیم که از جمله نتایج آن برقرای ارتباط با حاج مهدی عراقی بود. چون شهید اندرزگو خودش از رهبران و چهره های مهم مؤتلفه اسلامی بود، ارتباط ما را با ایشان برقرار کرد»[9]

 

با دستگیری چند تن از مرتبطین با شهید اندرزگو، آدرس و تلفن او به وسیله ساواک شناسایی شد، ولی او پس از شناسایی هم، در مشهد با نام مستعار جوادی به فعالیت خویش ادامه می‏داد تا سرانجام ساواک به این هویت وی نیز پی برد و در یکی از سفرهای خود به تهران با زبان روزه به ملاقات خدای خویش شتافت. بعد از شهادت سید علی اندرزگو، ساواک با یورش به منزل شهید اندرزگو در مشهد مقدس، برای چندمین بار وسایل زندگی او را به یغما برده و همسر و فرزندان خردسال او را تحت الحفظ به تهران آوردند؛ و بدون اعلام خبر شهادت وی بارها از ایشان بازجویی کردند.

در این سالها بیت آیت الله العظمی خامنه ای در مشهد نیز مامن بسیاری از مبارزین موتلفه اسلامی بود. به نحوی که گاه افرادی همچون شهید محمد صادق اسلامی که در مبارزات مسلحانه همرزم شهید اندرزگو بودند، در منزل ایشان مخفی می گشتند.

حکایت محوریت مشهد در مبارزات موتلفه اسلامی در مشهد مقدس، البته بیش از این سطور است و نیاز به واکاوی های بیشتر دارد.

 


[1] خاطرات ابوالفضل توکلی بینا، محمود طاهر احمدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحه 44

[2] همان، صفحات 44 تا 46

[3] همان، صفحات 69 تا 74

[4] زوایای تاریک، جلال الدین فارسی، نشر حدیث، صفحه 183 تا 186

[5] همان صفحه 187

[6] مصاحبه نگارنده با استاد عسگراولادی

[7] مصاحبه نگارنده با آقای حاج حیدری

[8] روزنامه ابتکار، 12 آذر 1385، گفتگو با حجت الاسلام سید مهدی اندرزگو

[9] گفتگوی سایت جمعیت منصورون با سید مرتضی نعمت زاده، 30 اردیبهشت 1387

متن کامل