هشداری از شهید لاجوردی که شنیده نشد   

جمعه 26 مهرماه 1387، روزهایی که بسیاری گمان می کردند که خاتمی خود را برای حضور در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری مهیا می کند، وی سخنانی به زبان آورد که اینک باید بار دیگر یادآوری شود.سخنان او در مسجد امیرالمومنین که در سالهای اخیر به محل ثابت برگزاری کنگره های حزب جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین تبدیل شده است، در حالی ایراد شد که پس از سخنرانی او گروهی که از قبل برای چنین نمایشی با عنوان «کمپین دعوت از خاتمی» تدارک دیده شده بودند، شعار «خاتمی پاینده، رئیس‌ جمهور آینده» و «خاتمی قهرمان، امید ملت بمان» سردادند.


خاتمی در حالی در این همایش سخن از ترور و تروریسم گفت، که هیچ اثری از ترور و ناامنی در آن تاریخ در کشورمان مشهود نبود و در ادامه تصریح کرد که « با وجود از بین رفتن گروه منافقین، گروهی خلق منافقین جدید می کنند» او در ادامه با بیان این ادعا که «در جامعه ما برخی ... دارای جمود در اندیشه، خود برتر بینی در احساس و خشونت در رفتار هستند... این جریان سعی می کند امروز استثناها را به صورت قاعده در آورد. ... خلق منافقین جدید کند و مخالف سلیقه خود را هرچند از نیروهای نزدیک به امام بوده ، به همکاری با دست خبیث بیگانه متهم کند و سعی دارد با این وضعیت جامعه را در حالت فوق العاده قرار دهد»

این سخنان را اینک پس از شکست کودتای نافرجام مخملین سبزها، بار دیگر که مرور کنیم خواهیم فهمید که گوینده از ادعای اینکه آنها به همکاری با بیگانه متهم می شوند و جامعه را در حالت فوق العاده قرار دهند، ایجاد پیش ذهنیت برای تدارک چه برنامه ای است و قصد کمرنگ کردن چه هشدارهایی را دارد.

جالب تر آنکه مصطفی تاجزاده در فروردین ماه سال جاری، یادداشتی با عنوان «درباره مجاهدین خلق» نوشت و با ارجاع به آن سخنرانی خاتمی و اینکه در مراسمی که او آنرا « سالگرد ترور دادستان اسبق تهران» نامید، یکی از سخنرانان با اشاره به وصیتنامه شهید اسدالله لاجوردی، به طور تلویحی ماهیت "مجاهدین انقلاب اسلامی" را با "مجاهدین خلق" یکسان خوانده است، تلاش نمود اثبات کند که مسیر این دو "سازمان مجاهدین" از یکدیگر جداست.

شاید این سخنان از آن جهت باشد که شهادت دیده بان انقلاب، شهید سید اسدالله لاجوردی در اول شهریورماه 1377 و انتشار وصیت نامه اش که نگرانی او از جریان منحرف سومی در انقلاب که آنها را "منافقین انقلاب" نامیده است، در شرایطی که مردم به مرور در جریان انحرافات جدیدی قرار می گرفتند؛ سبب نگرانی آنها از افشای ماهیتشان گردیده بود.

او نوشته بود که «خدایا تو شاهدی چندین بار با عناوین مختلف خطر منافقین انقلاب را (همانها که التقاط به گونه ی منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را گرفته و همانا ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان دستمال ابریشمی بسیار بزرگ به بزرگی مجمع الاضداد به دست گرفته اند، هم رجایی و باهنر را می کشند هم به سوگشان  می نشینند، هم با منافقین خلق پیوند تشکیلاتی وسپس...برقرار می کنند ، هم آنان را دستگیر می کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می کنند و از افشای ماهیت کثیف انان سخت بیمناک می شوند، هم در مبارزه علیه آنان (و در حقیقت برای جلب رضایت مسولین  و نجات بنیادی آنان) خود را در صف منافق کشان می زنند و هم در حوزه های علمیه به فقه و فقاهت روی می آورند تا مسیر فقه را عوض کنند.) به مسئولین گوشزد کرده ام. گفته ام که خطر اینان به مراتب زیادتر از خطر منافقین خلق است، چرا که علاوه بر همه شیوه های منافقانه منافقین، سالوسانه در صف حزب اللهیان قرار گرفته، صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود درآورده اند به گونه ای که عملا عقل و اراده منفصل برخی تصمیم گیرندگان قرار گرفتند.»
پس از شهادت لاجوردی و انتشار وصیتنامه اش، آیت الله یزدی که در حوادث اخیر نیز شجاعانه علمدار مقابله با خط نفاق گردید و لاجوردی و بصیرتش را در طول دوران طولانی همکاری شناخته بود، در خطبه های نمازجمعه اش، مطالعه این وصیتنامه امام گونه را پند آموز خواند و آنرا به شدت مورد توصیه قرار داد. در پی این تاکید خطیب جمعه نشریه عصرما ارگان سازمان مجاهدین انقلاب که خود را مخاطب وصیتنامه را یافته بود، در قالب نامه وارده نقدی تند بر آن منتشر ساخت. هرچند بعدها سعید حجاریان در مصاحبه معروفش با باقی در اینباره چنین گفت:"بچه ها از زندان با لاجوردی اختلاف داشتند... ما در عصر ما وصیتنامه لاجوردی را نقد کردیم (با اینکه تازه شهید شده بود) تحت عنوان دشمن شناسی وارونه" و نشان داد که حتی در بیان دیدگاه خود در برابر شهید لاجوردی نیز منافقانه رفتار کرده اند و نظر خود را به عنوان نامه وارده درج نموده اند.

در یادداشت "منافق شناسی وارونه"، تلاش شده بود شهید لاجوردی را به توهم توطئه و دشمن انگاری دوست متهم نمایند. بهزاد نبوی خردادماه سال گذشته در مصاحبه ای که با ارگان سازمان خود (عصر نو) انجام داده بود، به خوبی علت این حساسیت را بیان داشته است. «بعد از دست به اسلحه بردن منافقین، شهید لاجوردی استدلال می کرد که کسانیکه نگذاشتند منافقین را قبل از شروع عملیات مسلحانه بازداشت و مجازات کنیم، همدست آنان هستند و با این استدلال بعدها (نه در حیات رجایی، بهشتی و... بلکه پس از شهادت آن ها) ما را منافقین جدید می خواند. جالب اینکه کسانی که شهید رجایی حاضر نبود یک روز با آنان همکاری کند خونخواه رجایی می شوند و خسرو تهرانی که شهید رجایی بارها می گفت من حتی از راه رفتن ایشان لذت می برم قاتل رجایی می شود؟!»

البته این سخنان حاصل آغشتن یک راست به چندین دروغ است. اینکه شهید لاجوردی آنها را منافقین جدید می دانسته است کاملا صحیح است؛ اما علت آن نه در اینکه خواهان بازداشت منافقین قبل از ارتکاب جرم بود، که او از عدم همکاری در معرفی منافقین و جرائمی که مرتکب می شدند، گلایه مند بود. به عنوان نمونه مسعود کشمیری که عامل بمب گذاری دفتر نخست وزیری است، پیش از آن نیز جرائم گوناگونی را مرتکب شده بود که از جمله آن می توان به مشارکت در به شکست کشاندن تلاش نیروی هوایی جمهوری اسلامی در مورد هدف قرار دادن رادیو منافقین اشاره نمود.  این ادعا درباره شهید لاجوردی که رجایی حاضر به یک روز همکاری با وی نبوده در حالی مطرح می شود که لاجوردی همان کسی است که شهید رجایی وی را به عنوان وزیر بازرگانی مطرح کرد و بنی صدر به دلیل مواضع روشن لاجوردی نپذیرفت و یکی از موارد اصلی درگیری شهید رجایی با بنی صدر در تنظیم کابینه بود. اثبات کذب بودن دیگر ادعاهای وی چندان ضروری به نظر نمی رسد اما آنچه مسلم است لاجوردی اگر از منافقین جدید سخن می گوید، به تصریح در وصیت نامه اش روشن می کند که چه مواردی را مد نظر دارد. اقداماتی همچون جنازه سازی برای کشمیری، انتشار بیانیه رسمی از دفتر نخست وزیری در خصوص شهادت کشمیری، ایجاد تیم موسوم به تحقیقات درباره کشمیری و پاک نمودن رد پای متهمین و عدم انتقال اطلاعات مورد نیاز برای برخورد با منافقین و ... از مصادیق مواردی است که آن شهید بزرگوار تاکید می کند که " هم رجایی و باهنر را می کشند هم به سوگشان  می نشینند..."

گویا حساسیت بالا به این وصیت نامه تنها برای توهم جلوه دادن آن بود، تا کسی "امام گونه" بودن وصیت نامه لاجوردی را که توسط یکی از شاگردان نزدیک امام مطرح شد، باور نکند. قطعا کسانی که این نقد را نوشتند شنیده بودند که رهبر انقلاب در فاصله اندکی از شهادت وی در دیدار با خانواده و دوستان شهید فرموده بودند " ایشان از اول انقلاب تا همین شهادتشان همیشه در صراط مستقیم حرکت کرد و ذره ای از طریق مستقیم و خط صحیح انحراف پیدا نکرد." و شاید از این می ترسیدند که اگر دیر بجنبند دیگر نتوانند چهره خود را در افکار عمومی تطهیر کنند، آن قدر که حتی تا چهلم شهید هم تامل را جایز ندانستند.

این وصیت نامه البته مربوط به دوره حضور وی در جبهه های حق علیه باطل در سال 66 بود؛ زمانی که وی به علت پیگیری پرونده انفجار نخست وزیری که متهمین شناخته شده ای همچون بهزاد نبوی، سعید حجاریان، خسرو تهرانی و ... داشت و همچنین برخورد با باند مهدی هاشمی، مقابله با گروهکها و ... با اعمال فشار وابستگان آنها از دادستانی انقلاب کنار گذاشته شده بود. زمانی که دیگر برایش پیگیری عملی میسر نبود و تنها سندی برای هشدار به بازماندگان باقی گذاشته بود. اما او تا آخرین لحظه نیز برای مقابله با نفاق جدید دست از مبارزه نکشید.

آنچنان که 29 دیماه 1363 در تودیع صمیمانه با جمع همرزمان خود ، ضمن تاکید بر ضرورت باقی ماندن آنها برای حفظ انقلاب، خبر می دهد که با تمام فشارهایی که به او آورده اند، تا آخرین نفس در برابر جریان نفاق ایستادگی کرده است تا عزلش کنند. او توضیح می دهد که اگر در پرونده ای عفوی صورت گرفته است که نا حق بوده و او در کنار آن نوشته است که با نظر این دادستانی نبوده اما به آن عمل کرده است، بدان جهت است که «امام به من گفتند که باش، دادستان باش، حرف شورا را هم گوش کن ... به امام عرض می کردم که شما به من بگوئید برو، چون من به اینها گفته بودم که من استعفا بده نیستم ... برای اینکه در خیلی از مسائل من یقین دارم» او در آن جلسه توضیح می دهد که بزرگ ترین مشکل او توصیه ناپذیریش در برابر کسانی بوده است که بعدها در وصیت نامه آنها را "منافقین انقلاب" نامیده است و اعتراض به عدم اجرای عدالت از سوی کسانی که تحت تاثیر آنها قرار گرفته اند. از جلسه اش با شورای عالی قضایی در آخرین روز می گوید و اینکه به او پیشنهاد ارتقای سازمانی در قبال کنار گذاشته شدن از دادستانی انقلاب داده اند و او گفته است که شما مرا در اینجا تحمل نمی کنید، چگونه خواهید توانست در آنجا تحمل کنید. از صدای رسایش در اعتراض به بی عدالتی و تاثیر پذیری از حامیان نفاق می گوید و از حال خود وقتی حکم آزادی یکی از سه نفر مرکزیت جناح انقلابی راه کارگر را بر اثر توصیه پذیری می بیند، «به آنها گفتم که وقتی [دستور] آزادی او را دیدم، از خدا مرگم را خواستم و در پرونده هم نوشتم. نوشتم خدایا تو شاهدی وقتی که این تبعیض را در جمهوری اسلامی دیدم از تو مرگم را خواستم... چرا 5 ردیف زیر او اعدام بشود اما مرکزیت آزاد بشود؟ این ظلم است و اگر قرار است یک وقت خدایی نکرده این نظام جمهوری اسلامی لطمه بخورد، از ناحیه این ظلمها است... » او به چندین مورد اعمال نفوذ برای رهایی چهره های شاخص نفاق اشاره می کند، توضیح می دهد که او را به خاطر انجام دستور امام مواخذه کرده اند و ... و تاکید می کند که با تمام این شرایط چون دستور امام بر ماندن بوده است، او تا زمانی که عزلش  نکردند، در چارچوب قانون ایستادگی کرده است. همین روحیه سبب گردید که پس از تغییر مدیریت قوه قضائیه مرحوم حاج سید احمد خمینی و برخی دیگر از انقلابیون اوصافی از نظر و تاییدات امام درباره لاجوردی و هزینه نکردن او از امام برای بقای خودش -حتی در شرایطی که امام فرموده بودند به شورای عالی قضایی بگوید که از ایشان دستور داشته است-  را به آیت الله یزدی منتقل نمایند و با چنین زمینه ای رییس جدید قوه قضائیه او را به همکاری دعوت می نماید.

اما لاجوردی حتی در دوران پس از مسئولیت نیز از مقابله با این جریان در هر حد که می توانست غفلت نمی نمود؛ آنچنان که به نیکی به یاد می آورم چگونه در تابستان 1377 در جلسه اولیاء و مربیان فرزندش، از حضور یکی از نزدیکان فکری و نسبی حجاریان به عنوان دبیر دینی، با منطقی استوار پیشگیری کرد.

با چنین روحیه ای، تلاش کسانی که هشدار وصیت نامه او درباره آنها بوده است برای لوث نمودن هشدار وی درباره "منافقین جدید" چندان دور از انتظار نیست. اما تاسف عمیق برای کسانی است که مخاطب وصیت نامه بوده اند و در فهم مصادیق آن، چنان سستی به خرج دادند تا اتفاقاتی همچون حوادث اخیر برای کشور پدید آید که اگر نبود رهبری حکیمانه آن پیر فرزانه و حضور استوار مردم فهیم ایران، شاید برای فهم دیر هنگام این هشدارها نیز خیلی دیر بود.

متن کامل