همسر شهید بودن   

مارش پیروزی رزمندگان طنین انداز بود و از عملیاتی بی‌نظیر در تاریخ جنگ‌های دنیا خبر می‌داد. فاو با عبور باور ناپذیر رزمندگان از اروندرود، اینک در تصرف رزمندگان اسلام قرار داشت.

صدای زنگ خانه  که آمد، دانه‌های انار از دستش به روی فرش ریخت. این زنگ متفاوت از همیشه بود، منتظر کسی نبود اما گفت "من در را باز می کنم." در را که باز کرد، دو تا ساک روبرویش گذاشتند، ساک همسرش و برادر او. می‌دانست که خبر شهادت را اینگونه می‌دهند.

شهادت دو برادر همزمان، برای مادری که همسرش را نیز در همین راه داده بود؛ قطعا شکننده بود. همین بود که بیشتر به مادر شوهرش فکر می کرد که چگونه خبر را بدهد. کیف را که باز کرد، قرآن پدر شوهر که از لحظه شهادتش به جا مانده بود را زودتر از همه شناخت. بین احساس وظیفه‌ای زینب‌گون و دریای طوفانی احساسات، به استیصال رسیده بود. شنیده بود بسیاری از غواصان را آب برده است و پیکری از آنها نمانده، آیا باید برای همیشه حسرت حتی یک قبر از شوهرش را در دل می پروراند؟ تصمیم گرفت تا زمانی که تایید خبر را از فردی مطمئن نشنیده، هیچ نگوید.

وقتی پس از ساعت ها تلاش، فرمانده همسرش را یافت، فهمید که هر دو برادر با مشکل گم شدن کیف روبرو شده‌اند و آنکه کیف‌ها را آورده، رزمنده‌ای جانباز از موج انفجار بوده است.

گوشی تلفن را که زمین می‌گذاشت، تازه فهمید که در تمام سالهای گذشته، نتوانسته است مفهوم همسر شهید بودن را بفهمد.

پ.ن1: این مطلب را برای شرکت در  جشنواره مجازی دفاع مقدس  نوشتم

پ.ن2: این داستانک بر اساس یک خاطره واقعی است

پ.ن 3: میلاد مولایمان را با یک چشم شوق دیدار و یک چشم اشک غم انتظار تبریک می گوییم

متن کامل
۱۳۸۸/٥/۱٥ - محمد مهدی اسلامی