پارسایی و عشق   

مدتي بود ميخواستم بروم اخراجي ها را ببينم. طبيعتا وقت نمي شد. از آنجايي كه ادعاي فرهنگي بودن مي كنيم هم رويم نمي شد بروم از كپي هاي كنار خياباني بهره ببرم.

امروز قرار بود بروم دنبال همسرم كه  او را از نزد طبيبي به منزل حبيبي ببرم كه كارها گره خورد و تاكسي هاي نازنين كار ما را سبك كردند و من ماندم و ۲ ساعت فرصت خالي و هزاران كار مانده، در همين افكار بودم  كه از دانشگاه تهران وارد خيابان طالقاني شدم و از مقابل سينما عصر جديد گذشتم كه تمام افكار را از ذهنم اخراج و خود را به ديدن اخراجي ها دعوت كردم. ( اين بچه شيطون ما توفيق سينما رفتن خانوادگي را به شدت سلب كرده است.)

به ادبيات رفقاي تو فيلم اين ده نمكي تركونده بود. كلي حال كردم. لحظه معبر را كه نشون مي داد يك لحظه ياد خاطره اي از داوودآبادي كه در دانشگاه تهران تعريف كرده بود افتادم و ... جالب تر اينكه نمي دونستم اين حاج حميد كه اين چند روز كمي اذيتش هم كرده ام مشاور فيلم هم بوده است...

بگذريم...

ظاهرا لطافت شعر حافظ هنوز درشتی نگارشهي قبلي مرا از خاطر برخی دوستان نزدوده است. گفتم شب جمعه ای شعری از سعدی بزنیم شاید هم لطافتی آورد و هم عرض ارادتی به مولايمان باشد:

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشه​ای برانگیزند
چگونه انس نگیرند با تو آدمیان
که از لطافت خوی تو وحش نگریزند
چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
 حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن
به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند
تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس
کز اشتیاق جمالت چه اشک می​ریزند
قرار عقل برفت و مجال صبر نماند
که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند
مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق
دو خصلتند که با یک دگر نیامیزند
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند

متن کامل
۱۳۸٦/۱/۳٠ - محمد مهدی اسلامی