برای جا نماندن از بازار داغ خاطرات در دهه فجر   

این روزها بازار انتشار خاطرات داغ است و حکایت ما شده است، حکایت چوپان بدقول! از بس که با به هم ریختن نظم چند پروژه کاری، در همه کارهایم بی نظمی حاکم شده است. به روز کردن وبلاگ که دیگر جای خود دارد.

به هر حال برای از دست ندادن فرصت دهه فجر و برای ثابت نماندن وضع وبلاگ، به نظرم آمد هم خواندن آخرین شماره شاهد یاران(+) را پیشنهاد کنم که اگرچه به علت محدودیت زمانی با ایده آل معمول ما فاصله داشت، اما در کنار خاطراتی که عموما در این روزها منتشر می شود کار های جذاب زیادی در آن وجود دارد.

هم گفتم مصاحبه ای که با آقای عسگراولادی کرده بودم را روی وبلاگ بگذارم که با اینکه روزنامه ایران هم در نسخه صبح و هم عصر آن را در یک صفحه کامل چاپ کرد، اما هیچ نامی از من نیاورد. گفتم حداقل در وبلاگ بیاورم تا خودم یادم نرود این مصاحبه را من گرفته بودم!(در متن کامل این پست مصاحبه را آورده ام)

امیدوارم مثل همیشه با نظراتتان اشتباهات و نقاط قوتی که باید تداوم یابد را یادآور شوید.


 

آن روز که در خانه امام متحدشدیم

اشاره: سه بار دستگیرى، ۱۳ سال حضور در زندان، ارتباط تنگاتنگ با امام(ره) در آغاز نهضت و. .. از یک سو و مسئولیتهایى همچون نمایندگى امام(ره) در برخى نهادهاى انقلابى، وزارت بازرگانى، نمایندگى مجلس و نائب رئیسى و... از سوى دیگر، اگر در کارنامه کسى جمع باشد؛ بى شک او یکى از مناسب ترین چهره ها براى مرور خاطراتش در پایان سومین دهه استقرار نظام جمهورى اسلامى است.

مصاحبه ذیل با حبیب الله عسگراولادى، به دلیل اشتغالات فراوان و وقت محدودش همگى در یک جلسه فراهم نشد، و آنچه در پی می آید خلاصه چند جلسه مصاحبه با اوست.

 

شاید در این ایام مناسب ترین شروع با نام امام خمینى(ره) باشد، آشنایى سیاسى شما با امام(ره) از چه زمانى رقم خورد ؟
مجموعه ما از سال ۱۳۳۳ و ۱۳۳۴ از کارهاى سیاسى مأیوس شده و در کنار بود. وقتى تصویبنامه انجمنهاى ولایتى و ایالتى را شاه ملعون به وسیله علم ملعون که نخستوزیر بود، اعلام کرد حاجآقا روحالله و مراجع دیگر قم تلگراف زده و اعتراض کردند. ما از میان تلگرافهایى که خواندیم، تلگراف حاجآقا روحالله را تلگرافى یافتیم که استحکام داشت و ما را به تدریج امیدوار کرد که سبب شد ما آن را منتشر کنیم و براى توضیح بیشتر به خدمت ایشان برسیم. در یکى از نشستها ایشان فرمودند؛ چون اساس اسلام در معرض خطر است، تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب.بعد از آن جلسه، ما که حدود ۲۶ نفر بودیم، جلسهاى تشکیل دادیم. ما هیأتى داشتیم با عنوان هیأت مؤید. در این جلسه درباره حرفهایى که ایشان مطرح کردند بحث کردیم. پیدا بود کارهایى که تا به حال انجام داده بودیم براى اسلام نبوده است، چون نه در مسیر عظمت اسلام بود و نه در مسیر عزت مسلمین. آن شب دو نفر توسط برادران انتخاب شدند، مرحوم حبیبالله شفیق و بنده که رابط امام(ره) باشیم. خدمت امام(ره) عرض کردیم که ما در جلسه هفتگى خود به این نتیجه رسیدیم که برادران چه مقدار پول مىتوانند بدهند و اینکه چقدر مى توانند فرصت بگذارند. شماره تلفنهاى خود را در اختیارشان قرار دادیم و از این به بعد بود که ارتباط رسمى ما با امام(ره) شروع شد.

چگونه هیأتهاى اسلامى با هم متحد شدند ؟
ما جلسهاى نگذاشتیم بلکه به طور عادى روزهاى جمعه و گاهى اوقات هم وسط هفته به قم مىرفتیم. این بار خود امام(ره) دعوت کرده بودند که ما به قم برویم که من بودم و مرحوم شفیق و آقاى توکلى بینا و شهید عراقى که به عنوان رابط عمل مىکرد و خدمت امام(ره) مىرفتیم. در این رفتنها و آمدنها، یک روز که مسائلى را خدمتشان عرض کردیم، فرمودند: «در آن اتاق بمانید و نروید.» ما رفتیم و دیدیم عدهاى از برادرها آنجا هستند که ما آنها را مىشناسیم، اما نمىدانیم که جزو مجموعه ما هستند یا نه. امام(ره) تشریف آوردند و فرمودند:

«شما خدایتان یکى است، قرآنتان یکى است، چرا با هم کار نمىکنید از حالا با هم کار کنید.» قبل از این جلسه همانطور که گفتم، ما حداقل ۱۸ و حداکثر ۲۸ گروه بودیم، ولى هنوز نمىتوانستیم نام خود را حزب بگذاریم. مىگفتیم باید مراحل را طى کنیم و لذا اولین نامىکه روى خود گذاشتیم «جبهه مسلمانان آزاده» بود. ما فرمایشات امام(ره) را تکثیر مىکردیم و اعلامیههایى هم مىدادیم.بعد از این جلسه ما به تهران آمدیم و مجدداً جلساتى در همان هسته خودمان(مؤید) و سپس در شوراى مرکزى جبهه مسلمانان آزاده برقرار و مسائل را مطرح کردیم و گفتیم که امام(ره) مجدداً ما را به گروههاى جدیدى معرفى فرمودند و ما باید یک بازسازى جدید بکنیم. با نشستهایى با هم، توانستیم جبهه را به یک ائتلاف بزرگ تبدیل کنیم و سامان بدهیم. از اینجا «هیأتهاى مؤتلفه اسلامى» شکل گرفت. ما به یک شوراى ۱۲ نفره رسیدیم که از هرکدام از این مجموعهها، چهار نفر در این شوراى مرکزى عضویت داشتند. با فاصله کمى خدمت امام(ره) رسیدیم و وضعیت خود را شرح دادیم. این شوراى ۱۲ نفره چهار نفر هم علىالبدل داشت و از مجموع خودش چهار نفر را هم براى ارتباط با امام(ره) انتخاب کرد که این چهار نفر باز تغییراتى کرد. شهید مهدى عراقى، شهید صادق امانى، شهید صادق اسلامى و بنده عضو اصلى بودیم و دو سه نفر هم به عنوان عضو على البدل انتخاب شدند که هر موقع لازم باشد خدمت امام(ره) برسند. ما چهار نفر خدمت امام(ره) رسیدیم و عرض کردیم ما اوضاع را خطرناک تشخیص مىدهیم و معتقدیم ممکن است شرایطى پیش آید که ما دستمان به شما نرسد. امام(ره) فرمودند شما خودتان چه پیشنهادى دارید عرض کردیم ما در جمع خودمان مشورت کردیم که تعدادى از علما را در نظر بگیرید و به ما معرفى کنید تا ما از میان آنها پنج نفر را انتخاب و به عرض شما برسانیم تا در نبود شما از اینها تبعیت کنیم. امام(ره) فرمودند خوب است و ۲۵نفر از علما را در نظر گرفتند. ما برگشتیم و روى این ۲۵ نفر تبادل نظر کردیم و پنج نفر از اینها را انتخاب کردیم و به محضر امام(ره) رفتیم. پنج نفر را گفتیم. از پنج نفر امام(ره) از دو نفر صحبتى به میان نیاوردند.

آن پنج نفر چه کسانى بودند ؟
من ضرورتى نمىبینم که اسامى هر پنج نفر را ذکر کنم. پس از اینکه خدمت ایشان عرض کردیم، ایشان فرمودند من به آقاى مطهرى اعتماد دارم. من به آقاى بهشتى اطمینان دارم. آقاى انوارى هم خوب است. هر وقت به من دسترسى نداشتید با این آقایان در تماس باشید. خوب شوراى مرکزى در همین تأییدیه که حضرت امام(ره) فرمودند به این نتیجه رسید که از آقایان پنج نفر استدعا کنند که اینها به عنوان شوراى روحانیت، مجموعه ما را قبول کنند که ما با ایشان در ارتباط باشیم.
رهبرى و دبیرکلى مؤتلفه پس از این ائتلاف بر عهده چه کسى بود
ما به عنوان رسمى دبیرکل نداشتیم، چون کارمان مخفى بود نمىتوانستیم روى کسى علامت گذارى کنیم و عنوان دبیرکل داشته باشد. مدتى واقعاً فرمان کار در اختیار شهید امانى بود، البته اجرائیات بیشتر با شهید عراقى بود اما اداره کلى در دست شهید امانى بود. پس از شهادت شهید امانى مدیریت با شهید عراقى بود، چه در زندان و چه بعد از زندان و تازمان پیروزى انقلاب فرمان مدیریت مؤتلفه به دست شهید عراقى بود. بعد از انقلاب هم که به دستور حضرت امام(ره) همه ما به عضویت شوراى مرکزى حزب جمهورى اسلامى درآمدیم.

از فاجعه فیضیه چه خاطراتى دارید ؟
در روز مدرسه فیضیه که رژیم به گروه مهاجمى دستور داده بود که به طلاب و حتى به علما و مراجع هم حمله و تا جایى که ممکن است فیضیه را تخریب کند، شهید عراقى و یارانش جذب اعلامیهها و تلگرافهاى علما شدند و نخستین بار در صحنه مدرسه فیضیه، آشکار شدند و حدس زدند که قرار است به طلاب حمله شود. در آنجا با وضع غیر قابل پیشبینى روبرو شدیم. تعدادى با لباسهاى مبدل و همه تقریباً متحدالشکل از نظر ظاهر دو صف درست کرده بودند و هر که مىخواست وارد فیضیه شود باید از وسط اینها مىگذشت. اینها کسانى را که مىخواستند وارد شوند را وراندازى مىکردند و بعضى وقتها هم فحش و یا ناسزا مىگفتند و مىزدند. ما از وسط اینها گذشتیم. در راهروى مدرسه فیضیه که قرار گرفتیم بعضى از برادران گفتند اینها اکثرشان مست بودند و حتى بوى مشروبات الکلى از اینها استشمام مىشد. قابل قبول نبود که در قم عدهاى مست باشند. برخى از آنها اشارههایى مىکردند و ما هنوز متوجه نشده بودیم که تعدادى از همین دژخیمان در ورودى در وسط پاى منبر نشستهاند. ما اصلاً به این مسئله توجه نکردیم که اینها با هم با اشاره صحبت مىکنند. شهید عراقى و چند نفر از فدائیان اسلام کنار منبر و بلندگو رفتند تا آنجا را حفظ کنند. این مطلب را بعداً شهید عراقى گفت. آیتالله گلپایگانى براى این مجلس تشریف آوردند و شهید عراقى نوعى تقسیم کار کرده بود که بعضى متصدى تریبون باشند و منبر و بعضى از جمله خودش، از حجرهاى که آیتالله گلپایگانى و عدهاى از علماى معمر بودند، حفاظت کنند. ما به دستور حضرت امام(ره) در صحن مدرسه فیضیه بودیم و هرکدام وظایف خود را انجام مىدادیم. بعد که آن هجمه عظیم صورت گرفت، ما به تهران آمدیم و آقاى عراقى و یارانش براى محافظت از بیت امام(ره) به آنجا رفتند. تعبیرى که خود شهید عراقى درباره حادثه فیضیه دارد این است که وقتى ماموران رژیم حمله کردند و طلاب با آجر به آنها حمله کردند، یکى از فرماندهان اعلام کرد به خانه خمینى برویم. آقاى عراقى مىگفت بهمحض اینکه این حرف را شنیدیم، احساس کردیم بین حفاظت از فیضیه و منزل امام(ره)، باید حفاظت از خانه ایشان را انتخاب کنیم. آنها به منزل امام(ره) رفتند و ما طبق دستور حضرت امام(ره) به طرف تهران آمدیم.

دستور امام(ره) چه بود؟
امام(ره) فرمودند شما موظف هستید جریان مدرسه فیضیه را در تهران یا جاهاى دیگر منتشر کنید. درهرحال این سرنخ آشنایى و همکارى ما با شهید عراقى بود. شب حادثه فیضیه که ما به تهران آمدیم، شهید عراقى و عدهاى از دوستانش براى حفاظت از امام(ره) رفتند خانه امام(ره)‎/ امام(ره) داشت سخنرانى مىکرد و آقاى عراقى در را پشت سرش بست، چون آنها داشتند مىآمدند، امام(ره) فرمودند این در را نبندید! شهید عراقى و همراهانشان با تعدادى چوب رفتند داخل زیرزمین. آسید محمد صادق لواسانى و آقاى غروى و چند نفر از شخصیتها هم که وارد شدند، در را بستند. امام(ره) فرمود: «در را باز کنید. این همه جمعیت اینجا هستند، خطرناک است. این جمعیت را آزاد کنید بروند.» همه رفتند و امام(ره) آمدند و دیدند توى زیرزمین سروصداست. پرسیدند: «شما کى هستید » شهید عراقى گفت: «مهدى هستم.» امام(ره) فرمود: «چه مىکنید » شهید عراقى گفت: «شنیدهایم مىخواهند به اینجا حمله کنند ، آمدهایم از شما محافظت کنیم.» امام(ره) فرمودند: «ضرورتى ندارد.» عراقى و همراهانش به گریه افتادند و گفتند: «ما نمىتوانیم شما را رها کنیم.» امام(ره) فرمودند: «اینجا نمانید.» اینها آمدند منزل آقاى خسروشاهى که بغل خانه امام(ره) بود و از آنجا از خانه امام(ره) مراقبت کردند. انصافاً شهید عراقى نسبت به حضرت امام(ره) و نهضت اسلامى ایثار عجیبى داشت.
پس از حادثه فیضیه، پیرو فرمایش امام(ره) که فرموده بودند این جریان را به تهران و جاهاى دیگر بکشانید، چه اقدامى کردید
شهید عراقى و دوستانش که در قم بودند. ما هنوز با اینها ارتباط تشکیلاتى نداشتیم. در راه دو سه اتفاق افتاد. همه بى روحیه و کسل و مأیوس در اتوبوس نشسته بودیم. یک اتوبوس شرکت واحد آمد از ماشین ما جلو بزند و راننده اتوبوس ما راه نمىداد. نگاه کردیم و دیدیم اینها خیلى درب و داغان هستند. اکثراً بدنهایشان خرد و خاکشیر بود. دیدیم مهاجمین به مدرسه فیضیه هستند. همین که اینها رد شدند، بچهها یک کمى رمق پیدا کردند، چون قبلاً فکر مىکردند تعداد زیادى از طلاب کشته شدهاند و اینها جان سالم به در برده اند. ماشین دوم آمد و سرنشینانش خیلى بدتر از ماشین اول بودند. ماشین سوم که آمد، راننده هم حالى پیدا کرده بود و تا مدتها اجازه نداد که آنها عبور کنند. بچهها از این طرف شعار مىدادند و این سه منظره از شکست دشمن و پیروزى ما، در ما روحیه آفرید. گفتیم چرا وقت را تلف کنیم همان جا در ماشین نشستیم و تقسیم وظایف کردیم که در تهران چه کنیم. قرار شد فردا به منزل علماى بزرگ و شخصیتها و رجال برویم. ما یک گروهى بودیم که منزل آیتالله خوانسارى رفتیم و بنده آنجا روضه فیضیه را خواندم و آیتالله خوانسارى گریستند و فرمودند: «چه باید بکنیم » گفتیم: «حداقل این است که نماز جماعتها باید تعطیل شوند.» فرمودند: «من صحبت مىکنم که این کار بشود.» برادران به جاهاى دیگر رفتند و در تهران، یک افشاگرى گستردهاى اتفاق افتاد و در همه جا براى مقابله با رژیم، آمادگى پیدا شد. شهید عراقى و دوستانش هم آمدند. نمىدانم از کجا شروع کردند، ولى فعالیتهایى کردند و بعد در ارتباط قرار گرفتیم.

پس از این ماجرا، آیا اولین اقدام مشترک شما راهپیمایى عاشورا بود یا قبل از آن اقدام مشترک دیگرى هم داشتید ؟
راهپیمایى عاشورا محصول چند جلسه پىدرپى است. امام(ره) در فروردین ماه به ما اجازه ندادند براى شهداى فیضیه برنامهاى داشته باشیم، بلکه در اردیبهشت ماه به عنوان چهلم شهداى فیضیه اجازه دادند که ما در تهران برنامه داشته باشیم. برنامهها اول یکى در مسجد بازار دروازه حضرتى بود و به تعبیرى کوچه ارمنىها، مسجد آسید علىنقى بود که آمدند و جلوى آن را گرفتند. دیگر آنجا به ترتیب آشنا شدیم. فردا شب را اعلام کردیم مسجد امینالدوله، پس فردا شب را مسجد حمام گلشن آقاى غروى و همین طور گسترش پیدا کرد و بعضى شبها تا ۲۰ جا براى مدرسه فیضیه برنامه برگزار مىشد. اداره کردن این مراسم، ما را به هم نزدیک کرد. خدا رحمت کند شهید صادق امانى را، روى بارهاى انبار آنها مىنشستیم و برنامهریزى مىکردیم. انبارشان کنار سر قبر آقا بود و شاید صد تا کیسه بار روى هم مىچیدند و ما مىرفتیم آن بالا مىنشستیم که اصلاً کسى حدس هم نمىزد که آنجا دور هم جمع شدهایم! در آنجا برنامهریزى کردیم که از امام(ره) درخواست کنیم به ما اجازه بدهند که ما دسته ممتازى در روز عاشورا داشته باشیم. آقاى توکلى و بنده و مرحوم شفیق رفتیم خدمت امام(ره) و شیوه راهپیمایى را که از جنوب تا شمال تهران آن روز، از مسجد حاج ابوالفتح به طرف دانشگاه و بازگشت به مدرسه صدر بود، براى امام(ره) گفتیم. ما گفتیم که علم و کتل نمىآوریم و با پلاکاردها و پرچمهاى بلند و با قرآن حرکت کنیم. امام(ره) فرمودند کار خوبى است و اجازه دادند.

آیا امام(ره) براى راهپیمایى شرطى هم گذاشتند ؟
قبلاً! فرموده بودند باید در راهپیمایىها شعارهایى داده شود که نشانه مصائبى باشد که اگر امام حسین(ع) هم تشریف داشتند، بر آن مصائب مىشوریدند. در همین جهت شهید صادق امانى شعرى گفته بود که در دسته خوانده مىشد و من یک رباعى از آن یادم هست: «گفت عزیز فاطمه، نیست ز مرگ واهمه‎/ تا به تنم روان بود، زیر ستم نمىروم» دسته این را مىخواند و مىرفت. قرار شد با شعارها و پلاکاردهایمان، خواست امام حسین(ع) را بازگو کنیم. بعد هم از حضرت امام(ره) استدعا کردیم وقتى این راهپیمایى را در تهران انجام دادیم، ایشان هم عصر آن روز سخنرانى کنند. فرمودند تصمیم دارم بیایم و عصر عاشورا هم اسباب این شد که ما به هم نزدیکتر شدیم.
به دوران زندان شما نگاهى بى اندازیم. شما چند بار دستگیر شدید و چند سال در زندان به سر بردید
اولین دستگیرى من سال ۱۳۲۷ بود. مدت کوتاهى زندان بودم. دومین دستگیرى من در خردادماه سال ۱۳۴۲ (اطراف پانزده خرداد ۴۲ ) بود. در این دستگیرى هم چند روز بیشتر زندان نبودم. سومین دستگیرى من روز یازدهم بهمن ماه سال ۱۳۴۳ بود. به مناسبت اعدام انقلابى حسنعلى منصور که ریختند خانه ما و اسنادى از خانه ما به دست آوردند. دستگیرى سوم من ۱۲ سال و خردهاى طول کشید. یعنى از ۱۱ بهمن ۱۳۴۳ تا ۱۳۵۶ شمسى در زندان بودم.
علت این دستگیرىها چه بود
دستگیرى اول در ارتباط با مسئله فلسطین بود. در ارتباط با غصب فلسطین توسط صهیونیستها. آیتالله کاشانى دعوت به راهپیمایى علیه غاصبان فلسطین و قدس شریف کرد. راهپیمایى در میدان بهارستان روبه روى مدرسه مسجد سپهسالار (شهیدمطهرى فعلى) برگزار شد. نظامیان رژیم شاه مردم را مورد حمله قرار دادند. تعدادى از تظاهرکنندگان به نفع ملت فلسطین دستگیر شدند. تعدادى هم بعدها به عنوان محرک و گردانندگان راه پیمایى دستگیر شدند. از جمله افرادى که در این واقعه دستگیر شدند من بودم. 5 روز در زندان اطلاعات شهربانى بازداشت بودم. در محدوده میدان امام خمینى (ره) فعلى تهران.
در دستگیرى دوم چند زندان را دیدم. علتش هم این بود که اتهامىکه به من نسبت داده بودند مبهم بود. قزلقلعه، زندان اطلاعات شهربانى و زندان موقت شهربانى و ساواک را هم دیدم. دستگیرى دوم من هم حدود ۵ روز بود. در دستگیرى سوم هم در زندان اطلاعات شهربانى زندانى بودیم. بعد در زندان موقت شهربانى در بخش بهدارى زندانى بودیم. در جایى زندانى بودیم که بعدها تبدیل به کمیته مشترک ضدخرابکارى ساواک و شهربانى شد و حالا موزه عبرت شده است. حدود ۱۱ بهمن تا ۲۶ خرداد ۱۳۴۴ شمسى در این زندان بودیم. دوران دادگاه و محاکمه هم از زندان اطلاعات شهربانى ما را به دادگاه مىبردند. حکم نهایى که براى ما صادر شد شب ۲۶ خردادماه سال ۱۳۴۴ شمسى شهدا را به شهادتگاه بردند و ما را هم همان صبح به زندان قصر تحویل دادند. در مرحله اول ما را به زندان عادى قصر بردند. هرکدام از ما ۹ نفر را که اعدام نشده بودیم به یک بند از بندهاى زندان عادى قصر فرستادند. من را به بند ۷ زندان عادى قصر تحویل دادند. شهیدعراقى را به بند یک زندان عادى قصر تحویل دادند. آیتالله انوارى را به زندان شماره ۲ عادى تحویل دادند. در آنجا اعتصاب غذا و درخواست انتقال به زندان سیاسى کردیم. مأمورین زندان قصر بر اثر اعتصاب غذاى ما با ما وارد مذاکره شدند و درخواست ما را براى انتقال به بند سیاسى زندان قصر پذیرفتند و ما منتقل به زندان سیاسى شدیم. یکى از درخواستهاى ما در این اعتصاب غذا ادامه تحصیل بود که این را هم پذیرفتند و قرار شد در زندان دبیرستان باز کنند. به هر حال به بند ۳ زندان سیاسى قصر رفتیم.

تمام این دوران را در قصر بودید ؟
خیر، در دوران زندان ۱۲ سال و خردهاى خیلى تبعید شدم. یک دوره به زندان موقت قصر تبعید شدم. مجدداً بعد از اینکه به زندان سیاسى آمدم تبعید شدم به زندان عادى بند موقتىها. یک دوره به زندان برازجان در سال ۴۸ و ۴۹ تبعید شدم و حدود یک سال زندان برازجان بودم. یک دوره هم سال حدود ۵۰ شمسى به مشهد تبعید شدم که ۳ سال و خردهاى هم در زندان مشهد زندانى شدم.
در زندان برازجان علاوه بر شما کدامیک از زندانیان سیاسى هم سلول شما بودند
من بودم آیتالله انوارى و شهیدعراقى هم بودند. آقایان سورکى و سرمدى و دو سه نفر از گروه جزنى بودند. افسران تودهاى هم چند نفرى با ما هم سلول بودند.
علت تبعید چه بود ؟
ما را موقعى تبعید کردند که چهار نفر از جمله سرمدى از زندان فرار کردند. این فرار یک مقدمه پلیسى داشت و اینها را بردند پشت بام و از آنجا سرازیر شدند توى باغ و آنها را داخل باغ گرفتند. بعد ریختند داخل زندان و همه چیز را از ما گرفتند و زندگى را بر ما بسیار سخت کردند. ما هم اعلام اعتصاب غذا کردیم. آقاى انوارى بیمار بودند و نمىتوانستند اعتصاب کنند، ولى بقیه ما اعتصاب غذا کردیم. گروه جزنى که سرمدى و بقیه از آن گروه بودند، آنها هم اعتصاب کردند. یعنى هم مسلمانها، هم بعضى از ملىگراها و هم کمونیستها اعتصاب غذا کردند. ده روز از اعتصاب گذشت و در این فاصله فقط روزى یک لیوان چاى کمرنگ با کمى نبات مىخوردیم. البته بعضى از کمونیستها یا ملىگراها مىرفتند و مخفیانه چیزى مىخوردند، ولى ما محکم روى حرف خودمان ایستاده بودیم.
روز دهم رئیس کل زندانها با دو سه تا افسر آمدند و وارد اتاق ما شدند. شهید عراقى، حاج ابوالفضل حیدرى، عباس مدرسىفر و بنده و آقاى انوارى در اتاق بودیم. گمانم اسم رئیس زندانها متین نژاد بود.گفت: «خواست شما چیست » گفتیم: «خواست ما زندگى انسانى است.» گفت: «بعد از اینکه مىخواستید فرار کنید، زندگى انسانى مىخواهید » گفتیم: «فرار به ما چه مربوط است فرارىها را که گرفتید.» گفت: «این طور نیست. شما زندانىها همه به هم کمک کردید.» گفتیم: «خلاف به شما گزارش کردهاند. خودشان بودند و خودشان هم پاى حرفشان ایستادهاند.» گفت: «اعتصابتان را بشکنید، خواستههایتان را مىدهیم.» گفتیم: «ما که ده روز اعتصاب کردهایم، چند روز دیگر هم ادامه مىدهیم، خواستههایمان را که برآورده کردید، اعتصاب را مىشکنیم.» رو کرد به آقاى انوارى و گفت: «شما چرا اعتصاب نکردید » ایشان گفتند: «من مریض بودم و نمىتوانستم.» گفت: «پس شما هم موافق اعتصاب بودید » گفتند: «بله.» گفت: «شما به عنوان یک روحانى نباید به اینها مىگفتید که اعتصاب حرام است و مقابل اینها مىایستادید » شهید عراقى مىخواست جواب بدهد که آقاى انوارى مانع شدند و گفتند: «من اگر بخواهم خلافها را بشمرم که اول باید خلافهاى شما را بگویم که چه کارهایى با مردم مىکنید.» گفت: «عجب! پس شما طرف اینها هستید!» آقاى انوارى گفتند: «اگر بخواهم حق را بگویم باید طرف زندانى باشم یا زندانبان » او پایش را با عصبانیت بر زمین کوبید و رفت.
دو سه روز بعد ما سه نفر را خواستند و به برازجان تبعید کردند و کمتر از یک سال آنجا بودیم. انصافاً شهید عراقى و آقاى انوارى روحیه بسیار خوبى داشتند. ما در این اعتصاب غذا کتاب و قرآن و سایر مایحتاج خودمان را مىخواستیم. همه کتابها از جمله قرآنها و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و مفاتیح و سایر کتابها را از ما گرفته بودند. شرایط را به ما سخت کرده بودند. همه چیز را از ما گرفتند براثر این فرار. ما به نظامیان قصر گفتیم که فرارىها دستگیر شدهاند و در اختیار شما هستند چرا با ما این طور رفتار مىکنید افراد مختلفى از شهربانى شاه و ساواک شاه براى مذاکره آمدند. ما محکم ایستادیم و گفتیم شرایط اولیه ما در زندان باید به ما بازگردانده شود. ما با این شرایط نمىتوانیم زندان ابد را بکشیم. قصد ساواک و شهربانى این بود که اختلافات داخلى بین ما مذهبىها و کمونیستها و ملى گراها ایجاد کنند. ما زیر بار نرفتیم. به ما گفتند شما نامه بنویسید از کسانى که از زندان نقشه فرار ریختند تنفر بجوئید. گفتیم : براى چه این کار را بکنیم فرار کردهاند و دستگیرشان کرده اید. تنفر ما چه مشکلى را حل مىکند گفتند : اینها کمونیست بودند شما مذهبى هستید. ابراز تنفر بکنید. گفتیم : چه ربطى دارد.
به روزهاى بعد از پیروزى انقلاب برویم؛ شما به عنوان یکى از شاگردان امام(ره) به مجلس راه یافته بودید و حتى نایبرئیس مجلس بودید، چرا وزارت بازرگانى را پذیرفتید و چرا استعفا کردید
ورود من به وزارت بازرگانى به وسیله شهیدان رجایى و باهنر بود. من تازه نایبرئیس مجلس شده بودم که آن سوء قصد نسبت به من انجام شد. شهید دکتر باهنر به من گفتند که رجایى گفته تو باید وزیر بازرگانى شوى. در آن شرایط، من از ناحیه دست آسیب دیده بودم. به ایشان گفتم در حال حاضر، در حال وارد شدن به پست نایبرئیسى مجلسم. ولى ایشان گفت آقاى رجایى گفته که شما باید این مسئولیت (وزیر بازرگانى) را قبول کنید. گفتم در این شرایط، نماینده امامم و نمىتوانم بدون اجازه ایشان کارى انجام دهم.
ما نزد شهید رجایى رفتیم. شهید رجایى گفت ما مىخواهیم خرمشهر را پس بگیریم، اگر شلیک کنیم با قحطى روبهرو مىشویم چون نه ارز و ریال و نه انبار کالا داریم. تو باید انبارهاى کالا را پر کنى تا ما بتوانیم خرمشهر را پس بگیریم. من در پاسخ جواب دادم که نماینده امامم و الان هم نایبرئیس مجلس (آقاىهاشمى) شدهام و نمىتوانم این کار را انجام دهم. سپس من و آقاى رجایى نزد آقاىهاشمى رفتیم. بعد از توضیحات آقاى رجایى، آقاىهاشمى به من گفتند که چرا این مسئولیت (وزیر بازرگانى) را نمىپذیرى من همان پاسخى که به آقاى رجایى داده بودم را به آقاىهاشمى نیز دادم. آقاىهاشمى به آقاى رجایى گفت که به فکر یک نفر دیگر باشید.
رجایى گفت مىخواهیم بچههایمان را جلوى توپ بفرستیم ولى ایشان مىخواهد در مجلس بماند؛ ما واقعاً به ایشان نیاز داریم. با این توضیح بود که آقاىهاشمى قانع شد و گفت حق با آقاى رجایى است، من امام(ره) را راضى مىکنم. من با این شرط رفتم که انبارها را پر کنم و تدارک مایحتاج را در وزارت بازرگانى ببینم؛ ۶ ماه به وزارت بازرگانى بروم.
متاسفانه این دو عزیزى که مرا به وزارت بازرگانى دعوت کرده بودند، یعنى شهید رجایى و باهنر، هر دو شهید شدند. دوره بعد، آیتالله مهدوى نخستوزیر شدند و ایشان هم وضعیت مرا مىدانستند. اما به فاصله اندکى آقاى موسوى نخستوزیر شدند. 6 ماه با آقاى موسوى، کارمان به خوبى پیش مىرفت، اما کسانى در اطراف ایشان بودند که مانع مىشدند ما دو نفر در کنار هم در صحنه حضور داشته باشیم. دوباره از آقاى موسوى وقت خواستم و مهندس آقازاده را هم دعوت کردم که حضور داشته باشد. در آنجا به حضور آقاى موسوى عرض کردم که من و شما، هدفمان یکى است منتها شکل برخوردمان با هم متفاوت است، بهتر است که شکل برخوردمان را اصلاح کنیم. اما این مسئله محقق نشد. بنده انبارهاى کالا را پر کرده بودم و کشتىهاى زیادى را در بندرعباس و بنادر کالا انباشته کرده بودم که برخى از مایحتاج را تا۳ سال بعد نیز تأمین کنند.
با این همه آقاى موسوى در همدان مصاحبهاى علیه من کردند و به نقد من مطالبى گفتند که ما چندین کشتى روى آب داریم و خسارت ناشى از تأخیر پیاده شدن کالاها را مىپردازیم و وزارت بازرگانى و وزیر آن در این زمینه هیچ کارى انجام نمىدهد. من خدمت مقام معظم رهبرى که در آن زمان، رئیسجمهور بودند، پیغام دادم که امکان اینکه من همکارى خود را در این زمینه با آقاى موسوى ادامه دهم برایم ممکن نیست. ایشان سفارشها و نصیحتهایى فرمودند. بعد از آن هم جریانى پیش آمد که آقاى موسوى به دادستان دادگاه صنفى گفتند که شما مىتوانید وزیر مرا هم تعقیب کنید و مورد بازخواست قرار دهید.
در آن زمان ما ۷ نفر در دولت بودیم که روشهاى ایشان را نمىپسندیدیم و تصمیم داشتیم هر ۷ نفر از دولت کنارهگیرى کنیم. نامهاى به امام(ره) نوشتیم ولى امام(ره) این تصمیم ما را قبول نکردند و اجازه ندادند. بعد از یک مرحله، امام(ره) فرمودند هر کس مىداند استعفاى او ضررى نمىرساند، مجاز است استعفا کند و من استعفا دادم. حتى این بار دیگر مزاحم رئیسجمهور (که رهبر عزیزمان بودند)، نشدم. ایشان بعداً از من گله کردند که شما براى مشورت نزد من نیامدى و من هم گفتم چون نظرتان این بود که من استعفا ندهم ولى با اجازه امام(ره) این کار را انجام دادم. وقتى که تودیع و معارفه در وزارت بازرگانى بود، من در سخنرانى که در آنجا انجام دادم، چند نکته را متذکر شدم، از جمله اینکه گفتم من تا جایى که امکان داشت مقاومت کردم اما الان من را بکوبند. مدیریت در کشور در حال آسیب است. من براى شش ماه از امداد به بازرگانى آمده بودم و الان هم قصد دارم با مجوز به سربازخانه برگردم.
واکنش حضرت امام(ره) به این استعفا چه بود ؟
این جریان با یک تعویضى در هفته دولت خدمت امام(ره) روبهرو شد. وزیر جدید بازرگانى را نزد امام(ره) بردند و چون هفته دولت بود ابتدا تجلیلى از مقام شهیدان رجایى و باهنر به عمل آمد و بعد هم امام(ره) در طى صحبتهایشان تجلیلى از شهید عراقى کردند. بعد گفتند: «آقاى عسگراولادى که ایشان هم نظیر آقاى مرحوم عراقى از اول نهضت همراه بود و زحمت کشید و من او را مرد بسیار صالحى، بسیار فداکار مىدانم». و این امضاى امام(ره) در پشت کارهاى من در وزارت بازرگانى بود. اما من کار سیاسى دیگرى در رابطه با دولت و نخستوزیرى انجام ندادم و من از آن موقع مشغول کار در سربازخانه امداد شدم.
همان وقتى که ما از وزارت بازرگانى و جاهاى مختلفى بیرون آمدیم، امام(ره) فرمودند شما مثل ریگ کف جوى براى تصفیه کردن آبید و اگر شما را از در بیرون کردند، از پنجره وارد شوید و اگر از پنجره وارد نشدید روزنهاى را پیدا کنید و حضور داشته باشید و فعالیت کنید و سفارشهایى در این باب فرمودند.

 

متن کامل
۱۳۸٧/۱۱/۱٥ - محمد مهدی اسلامی