خاطرات مادر بزرگ   

چندی پیش یکی از روزنامه نگاران دارای نگاهی کاملا متضاد با تلقی های من، پیشنهاد نوشتن مطلبی را داد که از همان روز به فکر آماده کردنش بودم. هیچگاه فکر نمی کردم به سوژه مشترکی با خانم مسیح علی نژاد برسم؛ اما اوایل مهرماه که برای رصد فضای سیاسی به وبلاگش سر زدم، دیدم پیشنهاد کرده است "شما که هنوز مادربزرگ دارید، و هنوز حرف می زند و حرف ها برای گفتن هم بسیار دارد ، کاری بکنید. هزار بازی یلدا و خاطره و جوک و چه و چه تا به حال در این وبلاگ راه انداخته‌ایم یک بار بیاید درمورد وبلاگ به آنها بگویید از آنها بخواهید هرچه دل تنگشان می‌خواهد .بگویند . بگویید که حرف شان را جمعی می‌خوانند ببینید چه می گویند بعد بی‌روتوش و بی‌ویرایش بگذاریدش در خانه مجازی‌تان و مهمانمان کنید به دیدن‌شان.  چشم‌های همه مادربزرگ ها دفترچه خاطرات ماست تا بسته نشد خوب نگاه کنیم و بگذاریم دیگران نیز بخوانند. "

این حاصل آن گفتگو است، اگرچه به دلیل آنکه همزمان با این فکر پیشنهادی هم از سوی "ذکر" داشتم که برای شماره آذرماه آنها مصاحبه ای با ایشان بگیرم و به همین دلیل با یک تیر دو نشان زدم. اما اشکال کار در این شد که ادبیات این گفتگو خیلی رسمی شد. راستی ایشان مادربزرگم هم نیست، مادر مادربزرگم است.


خاطرات صدیقه امانی از روزهای مبارزه
اینچنین زنان فداکاری می کردند
 

اشاره:
خانم صدیقه امانی همدانی اگرچه متولد 1301 است اما همچنان سخن گفتن او شور انقلابی دارد, در تهران چند سالی پس از مهاجرت پدرشان شیخ احمد امانی که در همدان تاجر و هم مجتهد بود, در عید ماه مبارک رمضان به دنیا آمد و در دوران سخت رضاخانی رشد نمود. او از شهید حاج صادق امانی و برادر آزاده اش حاج هاشم امانی بزرگ تر است و دوشادوش مردان خاندانش و پسران و دامادهایش به مبارزه پرداخته است, آنچه در پی میآید برگ هایی از خاطرات اوست که تقدیم می گردد.

 

 خانم صدیقه امانی

 اگر ممکن است از جریان کشف حجاب رضاخان نکاتی را از آنچه در یاد دارید, بفرمایید.
- پدر من با علما و بزرگان بسیار سر و کار داشت, از سالها قبل از کشف حجاب اینها با پدر من مذاکراتی می کردند که می خواهند توسط رضاخان حجاب را بردارند.
رضاخان بسیار ظالم بود, البته قاجاریه نیز ظالم بودند. مردم در آن زمان بی سواد بودند. در سالی که من ازدواج کردم شاید از هر صد نفر تنها یک نفر سواد داشت. برای همین به راحتی زیر ظلم قرار می گرفتند و البته رضاخان هم بسیار زورگو و ظالم بود, یکی از بزرگ ترین ظلم های او همین قانون کشف حجاب بود. اعلام کرد کسی حق ندارد حجاب داشته باشد در حالی که مردم ایران  مسلمان و عفیف بودند و زنان بدون پوشش بیرون نمیرفتند. برای همین مردم خیلی رنج کشیدند و به زحمت افتادند. همان سای بود که من ازدواج کردم (سای 1314.)به دلیل همین قانون من تا چهار ماه پس از ازدواج نتوانستم مادرم را ببینم. آن زمان تلفن هم که نبود.
پاسبان های هرزه ای را برای اجرای این قانون گذاشته بود و اگر کسی با حجاب به داخل کوچه می رفت , دنبالش می کردند و او را می زدند. یکی از همسایه‌های ما که حامله بود, یکبار به داخل کوچه رفته بود که یکی از این پاسبان ها دنبالش کرد و او به داخل خانه فرار کرد , در حای فرار به داخل خانه از پله افتاد و بچه را سقط کرد و خودش هم مرد. هیچ کس هم به آن پاسبان نگفت که این کاری که تو کردی چه بود.
یا یکبار خواستیم به منزی یکی از اقوام که داخل کوچه ما بود برویم, پاسبان آمد و چادر و روسری مرا زیر پایش گذاشت و پاره کرد, دخترم کوچک بود و شنلی روی دوشش بود, او را روی شانه‌ام گذاشتم و با شنلش خودم را پوشاندم و به داخل خانه فرار کردم.

 در چنین شرایطی شما چگونه پس از ازدواج به خانه همسرتان رفتید؟
- ما را با درشکه بردند و یک چادر نماز من سرم کرده بودم. یکی از اقوام می گفت این چادر را از سرت بردار, میگفتم بر نمیدارم. می گفت برای چه بر نمی داری, می آیند ما را می برند کمیسری11,) من هم پاسخ می‌دادم ما را می برند شما را که نمی برند. به هر زحمتی بود به خانه رفتیم ولی تا چهار ماه  صدای مادرم را نشنیدم. بعد از چهار ماه زمستان شد و به خاطر سردی هوا نمیتوانستند مانع پوشاندن سر شوند. با این حای به خاطر اینکه مزاحم نشوند , با همسرم شب به خانه مادرم رفتیم. گمان می کردیم نزدیک سحر است اما نیمه شب بود, پدرم که در را باز کرد تعجب کرده بود از اینکه نیمه شب به منزلش رفته‌ایم.
آن زمان مثل الان حمام که در خانه ها نبود و بیرون هم که نمی گذاشتند برویم, ناگزیر خودمان را در حوض می شستیم. خواهر من به همین دلیل سینه پهلو کرد و تا مدتها مریض بود. 
رضا خان حتی نمی گذاشت که پارچه چادر وارد کنند و جرم بود. می گفت چادر باید از صحنه ایران به طور کل حذف شود. من دیگر گمان می کردم زمان بچه‌های ما که بشود باید "قصه چادر" را بگویم.
مردم به خاطر این قانون رنج بسیار بردند, پسرش هم یک جور دیگر و بدتر از پدرش ظلم کرد. بچه ها و برادرانمان را به زندان انداخت و صدمه های فراوان به ما زد. 
در زمان رضا شاه در مدارس اجبار می کردند دختران با لباس متحدالشکلی که کوتاه بود و بدون چادر به مدرسه بروند. به خاطر این قانون فساد آور ما نگذاشتیم دخترانمان به مدرسه بروند و بی سواد ماندند. البته برخی برادرانم مثل حاج آقا هاشم و حاج آقا صادق در منزی به خواهرم و دخترانم تا حدی سواد یاد می دادند.

 نامی از دو برادرتان آوردید که جوانی شان را به مبارزه با چنین رژیم ظالمی گذراندند, شما از ارتباطات آنها با فدا‚یان اسلام و آیت الله کاشانی مطلع بودید؟
-  من مرتب در جریان کارهایشان بودم و از صحبت‌هایشان خبر داشتم. دوست داشتم در جریان امور سیاسی جامعه باشم و خیلی از بیخبری خوشم نمی آمد.

در آن زمان بسیاری از ورود زنان به عرصه سیاست استقبای نمی کردند و حتی جای زن را در پستوی خانه میدانستند. چه شد که شما به عرصه فعالیتهای سیاسی وارد شدید؟
- سرمشق ما که وارد کارهای سیاسی شدیم صادق22)بود. مثلا یکبار پدرم برایمان گالش33)خریده بود, می گفت چرا اینها را پا می کنید, این کمک به خارجی است, چرا کفش ایرانی نمی پوشید. در حالی که کلاس اوی بود.
من اسم امام خمینی را هم اولین بار از صادق شنیدم. با آغاز نهضت امام او و هاشم آقا و فرزندانم همه به دنبای امام می رفتند و در همین راه هم شهید و زندانی شدند.

در جریانات اقدامات آنها بودید؟
- یادم هست یک روز در جلسه ای داشتند مشورت می‌کردند, من پشت در صدایشان را می شنیدم. بعضی می گفتند باید شاه را بزنیم, صادق آقا می گفت شاه را بزنیم فایده ای ندارد. مثل این است که این آینه را از اینجا برداریم, یک آینه دیگر می گذارند جایش, ما باید مردم را آگاه کنیم و انقلاب درست کنیم. از آیت الله میلانی و برخی علما اجازه گرفته بودند. من در جریان کار آنها بودم. منصور را که زدند, حکم از مراجع گرفته بودند. حتی در دادگاه به آنها گفته بودند که قتل کردید گفته بودند نه ما حکم شرعی داشتیم. 
اسدالله [ منظور فرزندشان آقای دکتر بادامچیان است] بعضی وقتها برگه هایشان را در لابلای کیسه برنج و... مخفی می کرد و من می رفتم مخفیانه می خواندم. مثلا یکی از آنها ضمانتی بود که گرفته بودند, برخی گفته بودند تا حد مای , برخی گفته بودند تا حد جان, برخی نوشته بودند تا حد همه چیز نوشته بودند و تضمین کرده بودند. در کل در جریان کار آنها بودم اما پشت پرده.
بعد از اینکه منصور را زدند و در تعقیب اینها بودند, نگران دستگیری آنها بودم و می گفتم کاری کنید که آنها را نگیرند. صادق آقا می گفت "ما به خاطر خدا قدم برداشتیم و باید تا آخر ادامه دهیم." نگران بودم که اگرآنها را بگیرند خواهند کشت و او گفت "خواهرم شهادت نصیب هر کس نخواهد شد, بعضی وقتها خداوند برای افراد راه شهادت را باز میکند و همیشگی نیست."
بعد از اینکه اینها را دستگیر کردند و خانواده ما تحت کنتری بود, دخترم که همسر شهید اسلامی بود, به منزی ما آمد, منزی ما دو تا در داشت. به او گفتم از آن در داخل بازارچه برو بیرون. 
بعد از اینکه اینها را گرفتند گفتم برویم پیش مراجع اعتراض کنیم, دو تا اتوبوس زن جمع کردم. احمد احمد و برادر آقای شفیق 44) هم همراهمان بودند. روزی هم بود که گفتند قم از گرما دو نفر مرده اند, ما هم همه, یکی دو تا بچه در بغلمان بود. رفتیم خانه آقای شریعتمداری, گفتیم اینها فرزندان ما را خیلی شکنجه کرده اند, اگر اینها برای خدا و قرآن رفته اند چرا آنها را پشتیبانی نمی کنید, آنها به چه جرمی در زندانند؟ غیر از حمایت از اسلام؟ منزی آقای شریعتمداری پر از ساواکی بود و به ما جوابی ندادند. حتی آب هم که برای بچه هایمان خواستیم ندادند و گفتند بروید.
از آنجا رفتیم منزی آقای گلپایگانی , ما را پذیرفتند. حدود بیست تا طلبه هم بودند, صحبت کردم و همه آنها به گریه افتادند. البته ایشان گفت از ما کاری بر نمی آید و کار ما زبان و کاغذ است. ما می گوییم اما آنها هم نمی پذیرند, عذر خواهی کردند و برخورد خیلی محترمانه ای داشتند و بعد هم از ما پذیرایی کردند.
در تهران هم رفتیم دفتر امام جمعه 55,) هر چه صبر کردیم نیامد و غروب که شد از در دیگر در رفت.

در آن ایام ملاقات هم می رفتید؟
- زندان شهربانی ما را خیلی اذیت کردند. یکماه هر روز با زبان روزه از صبح می رفتیم تا غروب می‌ایستادیم اجازه ملاقات نمی‌دادند. یک روز یکی از دوستان حاج آقا گفت بیایید برایتان ملاقات جور میکنم. رفتیم, اسدالله با یک لباس کهنه و پلاس سیاهی که سرش کشیده بودند, آمد. تا آمد به هوای اینکه ببوسمش در گوشش گفتم از خانه هیچ چیز نبردند, مامور گفت چرا بوسیدیش, گفتم می‌خواستی بگویی نکن, بچه ام بود.

منظورتان از اینکه از خانه چیزی نبردند اعلامیه بود؟
- بالاخانه مان پر از کتاب و اعلامیه و ... بود, اما الحمدلله چشمشان کور بود و ندیدند. آن روزها هم دوتا از پسرانم, اسدالله و علی اکبر را گرفته بودند, هم برادرانم و هم دامادم شهید اسلامی را. وقتی اینها را گرفتند, تازه آمده بودیم خانه جدید و کوچه ها را خیلی بلد نبودم. یک دبه از اعلامیه هایش را بردم گذاشتم در مغازه فردی که به او اعتماد داشتم, گفتم این در مغازه شما باشد, من فردا می آیم می برم. یک کم امتناع کرد, گفتم خواهش می کنم این را بگذار زیر پیشخوان مغازه ات, کسی که به شما کاری ندارد.
آمدم و شب هم برف می بارید, صبح رفتم دیدم همه را پرت کرده در برف ها ; خدا را شکر کردم که ساواک اینها را ندیده بود, روزه هم بودم و به یک سختی اینها را از کوچه ها بردم در جاهای مطمغن, که از بین نروند.
بعد از آن مراجعات, به ما خبر داده بودند که به اینها عفو خورده است, یک روز من رفته بودم خانه مادرم, پشت در بودم; یکی آمد گفت اینجا خانه امانی است؟ گفتم بله, گفت آنها را هم که صبح اعدام کردند. حالم به شدت بد شد,  در این موقع ناگهان در را باز کردند. دیدم چاره ای نیست و نمی شود برگردم, مادر ما خیلی اهل سفره انداختن و این نوع کارها نبود, رفتم تو دیدم سفره حضرت رقیه  پهن کرده اند, بچه ها هم دور سفره نشسته اند. همسر برادرم هنوز خبر نداشت و با خوشحالی گفت دیدید به اینها عفو خورد من نذر کرده بودم دستبندم را بفروشم برای حضرت ابوالفضل گوسفند قربانی کنم, بچه ها یکی یکی سلام می‌کردند, با عصبانیت گفتم چرا اینقدر سلام می کنید. مادرم گفت بچه ها سلام می کنند چرا دعوا میکنی, به درو× گفتم زهرا (دخترم) دم در منتظرم است, باید بروم.  رفتم خانه دیدم همسرم مغازه‌اش را تعطیل کرده آمده خانه, نشسته دارد در زیرزمین گریه میکند. شوهر خواهرمان هم آمده بود و با خواهرم نشسته بودند, خواهرم روی زمین نشسته بود و گریه می کرد. گفتم خواهرم او به هدف خودش رسید, خیلی دوست داشت شهید شود; من و تو می خواهیم در این دنیا چه کنیم؟ شوهر خواهرم گفت تقصیر خودشان بود, خودشان کردند. این را گفت و خواهرم را برداشت و رفت. 
بعد از اجرای حکم اعدام برادرم و یارانش به خانواده‌های ما ملاقات دادند رفتم زندان عشرت‌آباد دیدن اسدالله, یک مامور66) آمد گفت می خواهم چیزی بگویم77,) گفتم میخواهم نگویی خودم می‌دانم, حرف نزن که حرف بزنی هرچه بخواهم می‌گویم. رفتم داخل, اسدالله را دیدم, سلام و علیک کردیم . گفت می دانم مادرآیا ناراحتی, گفتم نه, هرکس یک هدفی دارد, هرکس به هدف خودش برسد خیلی خوشبخت است. ما از این چیزها ناراحت نیستیم. ما از حضرت ابوالفضل ارث داریم و از کشته شدن نمی ترسیم. آدم بالاخره یک روز می خواهد بمیرد دیگر, خدا کند به یک راه خیری بمیریم. اینها را که می گفتم, آن مامور ایستاده بود و با تعجب مرا نگاه می کرد.
صادق از بچگی شور شهادت داشت, می گفت همیشه پیش نمی آید آدم شهید شود, همیشه دعا می کرد توفیق شهادت پیدا کند.

در این دیدارها پیش آمده بود با مامورین زندان درگیر شوید؟
- بله, یکبار در مقابل زندان قصر در مواجهه با نگهبانی که با یک زن کرد برخورد نامناسبی داشت , زن زیبایی بود که برگه ملاقات می خواست و آن مامور که سنی بود سر به سر این دختر می گذاشت. رفتم به او گفتم چرا برگه ملاقات نمی دهی و اذیتش می کنی, گفت به شما چه, گفتم به من چه ؟ دو تا سیلی محکم به گوش آن مزدور زدم. هنگامی که مرا گرفتند و به پاسگاه بردند و گفتند : تو مامور دولت را در حین خدمت زدهای ؟ با پاسخ من که گفتم: او در حین انجام وظیفه نبود بلکه در حای خیانت بود; دیگر حرفی برای گفتن نداشتند و رهایم کردند .  

پسر شما را چندین بار در طوی دوران مبارزه گرفتند, زندان و شکنجه کردند و بعد از آزادی باز ایشان به همان مسیر رفت, شما ایشان را منع نمی کردید؟
- نه والله, هر کار وظیفه شرعی اش بود می گفتم بکن, چون آدمی زاده برای فنا است. یک روز به دنیا می آید
و یک روز میرود, خدا کند به راه حق برود. 

شما در روز ورود حضرت امام در جلوی جایگاه حضور داشتید, از خاطرات آن روز بفرمایید.
- من و خواهرم به عنوان خواهر شهید در جایگاه دعوت داشتیم. آن روز بهترین روز عمر من بود, صبح زود رفتم به بهشت زهرا, قرار بود وقتی امام می آیند هیچ کس از جایش بلند نشود, برخلاف برنامه قبلی نشده بود امام را با ماشین بیاورند و با هلی کوپتر آوردند. چند نفر ترسیدند و جیغ می زدند که می خواهند ما را بمباران کنند. بعد معلوم شد امام هستند. امام هم آن روز با اقتدار سخنرانی کردند" ,من دولت تعیین می کنم, من تو دهن این دولت می زنم... " من تا قبل از این امام را از نزدیک ندیده بودم. در مدرسه علوی هم یکبار دیگر خدمت امام رسیدیم. امام در راهرویی نشسته بودند و افراد خدمت ایشان می رسیدند. زنها گفتند ما هم می خواهیم دست امام را ببوسیم که امام هم پارچه ای بر دستشان انداختند و من هم این توفیق را یافتم که دست ایشان را ببوسم.

از خاطرات روزهای پیروزی انقلاب برایمان بفرمایید.
- در روز 22 بهمن و مصادف با پیروزی انقلاب بود که صبح آن روز دخترم که همسر شهید صادق اسلامی بود,  به منزی ما آمد و می خواست به میدان سپاه (عشرت آبادسابق) برود , دلیل رفتنش هم رساندن تغذیه ( تخم مر× پخته , نان و حلوا) به مبارزین بود , غروب که ایشان برگشتند به من گفتند : اسلام پیروز شده است اوی باورم نمی شد اما وقتی که رادیو را روشن کردم شنیدم که رادیو می گفت: "این صدای راستین اسلام است" و بعد از آن هم سرود الله, الله, الله اکبر از رادیو پخش شد. 
نصیحت من به همه جوانان بویژه دختران امروز جامعه اسلامی این است که با تمسک به اهل بیت(ع) از تجملات دنیایی چشم بپوشند و آنها را الگوی زندگی خود قرار دهند , قدر شهدا را بدانند و از انقلاب و دستاوردهای آن مراقبت نمایند. به خاطر دارم همسر شهید صادق اسلامی درخاطرات خود از دوران مبارزه می گفت: "بعد از به شهادت رسیدن آقای  اندرزگو ,با  همسرم آقای صادق اسلامی در منزی به همراه مهمانهایمان بسر می  بردیم و خود را برای سحر آماده می نمودیم که مامورین ساواک به منزی ما ریختند و تمامی مهمانها به همراه  فرزندانم را بردند و تا شب عید فطر در زندان نگه داشتند , همسرم را آزاد نکردند چرا که او با شهید اندرزگو ارتباطی نزدیک داشت و در مخفی کردن و تهیه اسلحه با وی همکاری داشت به همین دلیل به حبس ابد محکوم شد , لیکن یکی از فرزندانم را با اینکه در روزنامه, آزادی او را اعلام کرده بودند, در زندان نگه داشته بودند و فهمیدیم که به ما درو× می گفتند و با فشارهای زیادی که انجام دادیم و پیگیریهای فراوان توانستیم او را آزاد نماییم و البته ناگفته نماند که من در مخفی کردن اعلامیه های حضرت امام و چریکهای فدایی نقش داشتم که رژیم نتوانسته بود به آنها دست یابد ."
این چنین زنان متعهد به انقلاب اسلامی در طوی مبارزه از خود فداکاری نشان می دادند و در همه صحنه ها حضور فعای داشتند. 

اشاره به نقش زنان در انقلاب اسلامی ایران داشتید. نقش زنان مسلمان و متدین با وجود محدودیت هایی که در زمینه حضور فیزیکی و فعالیت های سیاسی داشتند چگونه بوده است؟
- زنان نقش عظیمی در پیدایش انقلاب اسلامی ایفا نمودند, زنان با عفت و عصمتی که به وقت نیاز با یکدیگر اتحاد می کردند و در راهپیمایی ها و تحصن ها شرکت می جستند. آنها با وجود تربیت فرزندان و اداره خانه , نقش بسزایی درایجاد صبر و استقامت درهمسران, فرزندان و برادران خود داشتند, از مردن نمی هراسیدند و شیر بیشه شجاعت بودند و هرگز در حضور ماموران شاه خا‚ن , اظهار عجز و ناتوانی از خود نشان نمی دادند. در بعد از انقلاب نیز رسالت خود را به نحو احسن به انجام رساندند, باکمک هایی به جبهه اسلام و رزمندگان حق  چه در زمینه تهیه غذا و تامین مایحتاج رزمندگان و چه در زمینه پرستاری درخط مقدم مبارزه, نقش تاثیرگذار در پیروزی جنگ تحمیلی داشتند و چه تاثیری بالاتر از ترغیب فرزندان و شوهران خود به مبارزه و جنگ با دشمن ظالم , براستی که بزرگترین و موثر ترین کمک زنان به انقلاب واسلام بوده است.

یکی از مسا‚لی که در مبارزات سیاسی و گروههای مبارز مطرح است , نگاه جنسیتی به زن است , آیا در گروههای اسلامی مبارز در زمان طاغوت این نگاه وجود داشته است ؟ درمبارزاتی که همسران نیز به آن راه می یافتند با این مساله  چگونه برخورد می شده است ؟
- گروههای مبارز مذهبی چون موتلفه اسلامی هیچ‌گاه در جریان مبارزه علیه رژیم طاغوت بانگاه جنسیتی به زنان نمی نگریستند, بلکه الگوی آنها همان الگوی امام خمینی بود که از بعد انسانی به منزلت وشان زنان نگاه می کرد وهیچ گاه ساحت مقدس و پاک آنها را به مسا‚ل شبهه انگیز و بی مورد باز نمی نمود , با این وجود که در زمانهای قدیم ,زنان از نظر اجتماعی عرصه کمتری برای حضور داشتند  لیکن با آن تربیت اخلاقی که از پدران ومادران خود آموخته بودند همچون مردان به فعالیت مبارزاتی می پرداختند. لذا زنان با شهامت و نشاط فرزندان خود را با تربیت اسلامی وارد  مبارزه می کردند  و از آنان حمایت می نمودند و نمی توان این نقش رانادیده گرفت که اگر از فعالیت شوهرانشان و فرزندانشان ممانعت می ورزیدند آیا آنها  می توانستند باخیای آسوده به فعالیت مبارزاتی بپردازند؟ همچنانکه زنان متدین در دوره مشروطه  هم در فعالیت های سیاسی حضور داشتند و با وجود محدودیت های موجود دست از فعالیت بر نداشتند و درحمایت از آیت الله شیخ فضل الله  نوری راهپیمایی کردند. در آن هنگام حتی آقایان می ترسیدند مداخله کنند, با این اوصاف می توان چنین برداشت نمود که زنان مبارز اسلام دوشادوش همسرانشان در پیروزی و به ثمررساندن انقلاب اسلامی نقش داشتند لیکن نقشی که زمینه ساز و پشتوانه فعالیت همسرانشان بود .

چندی پیش عکسی از شما را چاپ کردند که به همراه پسر و نوه تان با صندلی چرخدار در راهپیمایی شرکت کرده بودید, همیشه در این راهپیمایی ها می روید؟
- بله من هر سای در راهپیمایی روز قدس و 22 بهمن شرکت می کنم و امسای هم روز قدس رفتهام. سای گذشته راهپیمایی 22 بهمن بعد از یک عمل جراحی من در بیمارستان بودم و خیلی ضعف داشتم, اما باز هم از شرکت در چنین مراسمی کوتاهی نکردم. این راهپیمایی ها حفظ اساس انقلاب است و حضور ما باز یک تیری بر دشمنان و یک مرحمی بر امت زجر کشیده است. انقلابی که آجر آجر ساخته شدنش با شهادت ها شکل گرفته است.

توضیحات:
۱- آن روز ها به کلانتری٬ کمیسری می گفتند.
۲- شهید حاج محمد صادق امانی
۳- گالش کفش لاستیکی مشکی بود که از روسیه وارد می شد.
۴- برادر مرحوم آقای حاج مهدی شفیق
۵- امام جمعه رسمی شاه - به نام دکتر حسن امامی فرزند امام جمعه زمان قاجار٬ که فردی درباری و فاسد الاخلاق بود. منزل او در کوچه شهید قادری در خیابان ایران بود که پس از پیروزی انقلاب و فرار او مصادره شد و اکنون مدرسه اسلامی و دخترانه است.
۶- این مامور شکنجه گر ساواک بود.
۷- میخواست بگوید چون فرزندت در زندان انفرادی است٬ جریان شهادت برادرت را به او نگو و مطلبی از جریانات بیرون زندان نیز نگو٬ زیرا منع امنیتی دارد.
 

متن کامل
۱۳۸٧/۸/٢٢ - محمد مهدی اسلامی