تلخ و شیرین های شاهد یاران   

از اول امسال بیشتر وقتم را برای "شاهد یاران" گذاشته ام. نشریه ای که به گمانم مخاطبان خودش را به خوبی یافته و اعتبار خوبی پیدا کرده است. البته این اعتبار مرهون زحمات جناب آقای کائینی است که تا شماره اسفندماه 1386 را تقریبا خودش به تنهایی آماده می کرد و در این چند شماره هم (به جز شهیدان آوینی و بابایی) تقریبا من به تنهایی آنرا آماده می کنم.
کار کردن با شاهد یاران آنقدر وقت گیر هست که به شدت همکاری من با دیگر رسانه هایی که با آنها کار می کردم را تقلیل داده و زمان وقت گذاریم برای اینترنت هم به شدت کم شده است. همین باعث شده دیر به دیر وبلاگم را به روز کنم و یکبار چند یادداشت را یکجا به روز کنم که طبیعتا موجب افت کیفیت وبلاگم شده است.
مصاحبه ها و مقاله های شاهد یاران هم قدری طولانی است و از حوصله وبلاگ خارج است. به هر حال اگر دوستانی علاقه داشته باشند می توانند نسخه اینترنتی آن را در اینجا (+) ببینند که معمولا چند روزی هم زودتر از نسخه چاپی آن منتشر می شود. به زودی هم ویژه نامه شهید هاشمی نژاد منتشر خواهد شد.
کار کردن در این حوزه از جهات گوناگون برایم به شدت جذاب است و از آن جمله حاشیه های جالب اینگونه مصاحبه ها؛‌ مثلا برای همین ویژه نامه شهید هاشمی نژاد با افراد کاملا متضادی مصاحبه کرده ام. از ابطحی گرفته تا ترقی؛ از طاهر احمد زاده استانداری که شهید هاشمی نژاد به خاطر ارتباطاتش با منافقین خواستار عزل او شد تا نزدیک ترین افراد به او. از فرزندانی که نتوانستند از پدر هیچ تصویر دقیقی ترسیم کنند تا کسانی که حتی لحن او را هم از یاد نبرده بودند. الآن هم وِیژه نامه شهید عراقی را در دست گرفته ام و اگر کسی می تواند راهنماییم کند ممنون خواهم شد.
مثل همه جا در کنار تمام نقاط قوت شاهد یاران نقاط ضعفی هم هست؛‌ از جمله متاسفانه قدری در این نشریه اعمال نظرهای شخصی هم  قبل از چاپ صورت می گیرد که از آن جمله حذف کردن مصاحبه بادامچیان درباره شهید صدوقی و شهید سعیدی بود. مصاحبه شهید صدوقی را در سالگرد شهادتش به همشهری دادم که چاپ شد، مصاحبه دکتر بادامچیان درباره شهید سعیدی را هم روی وبلاگ می گذارم تا هم نمونه ای باشد از کارهایم و هم اینکه حداقل آنرا جایی منتشر کرده باشم، از حاشیه های این مصاحبه هم اینبود که آنقدر بحث گرم گرفت که به خاطر این مصاحبه بادامچیان از یک دعوت خانوادگی باز ماند:


شروع آشنائی شما با آیت‌الله سعیدی از کجا و چگونه بود؟

با تشکر از اینکه خاطره این شهید بزرگوار، روحانی عالیقدر و انسان شجاع مخلص را تجدید می‌کنید، آن هم به این طرز خوب و در حد یک ویژه‌نامه نسبتاً جامع، به سهم خودم تشکر دارم و امیدوارم دعای آن عزیز سفر کرده، بدرقه راه شما باشد.

من از قم و قبل از آن با شهید سعیدی آشنائی چندانی نداشتم و در جریان مبارزه و مخصوصاً از طریق آیت‌الله شهید محلاتی که با ایشان بسیار صمیمی بود و با هم ارتباطات جدی، داشتند، ‌آشنا شدم. بسیاری آقایان در انتشار اعلامیه و یا امضای اعلامیه‌های دیگران احتیاط می‌کردند، اما از جمله کسانی که خیلی سریع، اعلامیه‌های مخالف رژیم را امضا می‌کرد، آیت‌‌الله سعیدی بود. مرحوم محلاتی که تنظیم‌کننده اعلامیه‌ها و گیرنده امضا از علما بود، پیش از همه به سراغ آقای سعیدی می‌رفت.

شاید حدود سال 1345 بود که از طریق آقای محلاتی با ایشان آشنا شدیم. قدر مسلم اینکه قبل از دستگیری ما در جریان منصور بود، ولی بعد به تدریج ارتباط ما با ایشان قوی‌ شد و به دوستی انجامید. ما در زمینه مبارزات، یک بخش فرهنگی را پیش می‌بردیم که عبارت بود از آموزش عربی و قرآن و علوم اسلامی و در پوشش آنها، عناصر فعال و با استعداد را شناسایی می‌کردیم و هر یک را با توجه به توانائی‌هایشان در یکی از زمینه‌های فرهنگی،‌سیاسی و مبارزه مسلحانه، جذب می‌کردیم. آخرین گفت‌وگوی من با ایشان، یک هفته مانده به شهادتشان بود. تلفن زدند و گفتند که من می‌خواهم در مسجد، تحول جدیدی در آموزش‌هایمان ایجاد کنم. ایشان در مسجد امام موسی‌بن جعفر(ع) در خیابان غیاثی، برنامه‌های تبلیغی و آموزشی خوبی داشت. از برنامه‌های فرهنگی مسجد لرزاده و صادقیه هم خبر شده بود و لذا تلفن زد که می‌خواهم شما بیائید که بنشینیم و یک برنامه جدّی برای برنامه‌های آموزشی و تبلیغی و فرهنگی مسجد بریزیم. گفتم: «فرصت خوبی را بگذارید.» گمانم روز یکشنبه بود که با هم حرف زدیم. گفت: «روز جمعه وقتت را آزاد کنی و بیا، ناهار یک نان و پنیری هم به تو می‌دهیم.» گفتم‌: «نان و پنیر که خانه خودمان یا هر جای دیگری هم گیر می‌آید. آدم خانه سید اولاد پیغمبر(ص) برود و نان و پنیر بخورد؟» برایش خواندم که کریم من اولاد الکرام. خندید و گفت: «حالا شما بیا. ما یک جوجه هم گیر می‌آوریم و می‌کشیم و برای ناهار به تو می‌دهیم.» گفتم:‌ « این شد یک چیزی، برای کارمان به ما پول که نمی‌دهی، غذا هم نان و پنیر می‌دهی؟» قرار شد که من روز جمعه به خانه‌شان بروم که فردا یا پس فردای روزی که با هم حرف زدیم، دستگیرش کردند. یک روز جمعه یا شنبه غروب بود که حاج احمدآقا قدیریان به منزل ما در سه راه امین حضور آمد و گفت: که آقای سعیدی را زیر شکنجه در قزل قلعه شهید کرده‌اند. خیلی ناراحت شدم. اینکه ایشان دستگیر شده بود، خیلی نگرانمان نمی‌کرد، چون بارها دستگیر شد و باز برگشت، اما اینکه با آن خاطره، ناگهان خبر شهادتش را شنیدم، بسیار ناراحت شدم. جوجه‌ای را که قرار بود برای ناهار به ما بدهد که نمی‌داد و آبگوشتی چیزی می‌داد، ولی به هر حال این سعادت نصیب ما نشد. خدا کند قولش را در بهشت رعایت کند و یک ناهار بهشتی به ما بدهد.

نوع فعالیت‌های فرهنگی ایشان در مسجد امام موسی‌بن جعفر(ع) چه بود؟

مرحوم سعیدی در فقه و اصول، آدم مسلطی بود و تدریسی که در حوزه می‌کرد، غیر از مسئله کارهای فرهنگی عمومی بود، یعنی دو نوع فعالیت داشت. یکی بحث حوزوی که مجتهدین این کار را می‌کنند، یکی هم بحث عمومی. در آن سال‌ها نهضت آسان سازی دروس دینی را برای مردم را در خدمت شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر و بزرگان دیگری ادامه می‌دادیم. به دنبال همین موضوع‌‌، یک نهضت بی‌سروصدائی که رژیم نتواند از آن باخبر شود و بهانه بگیرد، راه انداختیم که همه مساجد مهم تبدیل به پایگاه شوند، البته قضیه به این سادگی که بیان می‌کنم، نبود. مرحوم رضایی که درس عربی می‌داد، جزو حوزه ما در مؤتلفه اسلامی بود و من خودم رابطش بودم. آدمی فرهنگی و بسیار انسان خوبی بود و خلی هم خوب درس می‌داد. او عربی به روش آسان را در تعداد زیادی از مساجد،‌ تدریس کرد و خوب هم گرفت. خدا رحمتشان کند. یک روز من از ایشان خوستم که دیگر به حوزه مؤتلفه نیایند و کارهای سیاسی نکند. پرسید چرا؟‌گفتم شما الان موقعیت خوبی پیدا کردید که مردم و به خصوص جوان‌ها را با عربی که زبان دین است، آشنا کنید. اگر شما به عالم سیاست بیائید، مثل من می‌شوید.» یک بار آقای مهدی غیوران مرا برد به مسجد سراج که درس بدهم. روحانی مسجد هم آدم بدی نبود و استقبال کرد. قرار شد در شبستان مسجد درس بدهیم. یکی دو هفته‌ای تدریس کردیم، بعد روحانی مسجد خبر شد که من در جریان منصور دستگیر شده بودم. یک شب رفتم مسجد که تدریس کنم، ‌دیدم تخته درسی را برداشته‌اند و به اتاقکی که طرف خیابان بود و معمولاً‌ مرده‌ها را در آنجا امانت می‌گذاشتند، برده‌اند. کف زمین هیچ چیز نداشت. از خادم مسجد پرسیدم چرا تخته را گذاشتید اینجا؟ گفت: «آقا گفته‌اند شما که در شبستان درس می‌دهی، حواس نمازگزاران پرت می‌شود و نمازشان اشکال پیدا می‌کند.» گفتم: «اولاً که من بعد از نماز درس می‌دهم، ثانیاً بعد از نماز، آقایان منبر می‌روند. چطور آن موقع حواسشان پرت نمی‌شود.» گفت: «به هر حال آقا این جور گفته.» آقای غیوران آمد و ناراحت شد. گفتم:‌ «با ناراحت شدن من و شما کار پیش نمی‌رود. همه شاگردها آمده و توی حیاط معطل مانده‌اند. برویم و کلاس را راه بیندازیم.» فوری رفتیم و چند تا گلیم جور کردیم و کف اتاق انداختیم و یک چیزی هم کشیدن روی تابوت و تخته را گذاشتیم بالای آن و شروع کردیم به تدرس. دو هفته‌ای به این شکل کلاس برگزار شد که خیلی بهتر هم بود.، چون یک اتاق محفوظ بود. بعد از دو هفته که رفتم در اتاق را قفل کرده و تخته را هم در حیاط گذاشته بود. روحانی مسجد سپرده بود که به من بگویند که نروم. او با مرحوم حاج آقا تقی خاموشی رفیق بود و ادعای انقلابی بودن هم می‌کرد، ولی در عین حال بسیار محتاط بود. حاج‌آقا تقی را فرستادیم سراغش و خلاصه معلوم شد که نمی‌شود به تدریس ادامه بدهم و طرف، حسابی می‌ترسد. به آقای رضائی گفتم که وضعیت شما هم این طور خواهد شد. همه می‌ترسند و شما هم وظیفه‌ات این است که برای جوان‌ها کلاس بگذاری. به هر حال ایشان پذیرفت و جزوات خیلی خوبی هم داشت و گاهی تعداد ثبت‌نام‌کنندگان برای کلاس های ایشان به 600 نفر هم می‌رسید. ما در این جمع‌ها افرادمان را می‌فرستادیم و کسانی را که روحیه مبارزه داشتند، به میدان می‌کشاندیم و با توجه به توانائی‌های فرهنگی،‌ اقتصادی، سیاسی و امثالهم تقسیم و تربیتشان می‌کردیم. در صادقیه فیلم هم می‌گذاشتیم، نمایش می‌گذاشتیم، سرود می‌ساختیم و همه اینها باعث شد که مجموعه‌ای جدی از اینها سرچشمه گرفت و آقای سعیدی هم در مسجد موسی‌بن جعفر(ع) از اینها استفاده کرد. مثلاً اولین بخش خواهران که ما با مرحوم آسید علی آقای شاهچراغی، اولین امام جماعت حسینیه ارشاد، ارتباط برقرار کردیم، ده یازده زن بیشتر در آن نبودند، افرادی مثل خام دبّاغ و مشکلات زیادی هم در این بخش داشتیم. قرار شد در مسجد سرکوچه امامزاده یحیی، بوذرجمهری آن موقع و پانزده خرداد حالا، آموزش زنان را به صورت جدی راه‌اندازی کنیم. بعد مدرسه رفاه بود که داستان خودش را دارد و بعد هم مدرسه روشنگر. شهید سعیدی این خانم‌ها را در مسجد غیاثی جمع کرد و درس‌های بسیار خوبی را هم با اینها راه انداخت.

در مسئله جوان‌ها و امر به معروف و نهی از منکر، یک کار جدی کرد. در مورد ارتباطات کسبه و مردم کارهای خوبی کرد. در مورد درس و بحث وگفت‌وگو هم که بسیار فعال بود. در زمینه تبلیغ هم از بزرگانی چون مقام معظم رهبری، آقای هاشمی رفسنجانی، شهید باهنر، آقای امامی کاشانی و آقای مهدوی دعوت می‌کرد و با نهایت درایت، یک مجموعه‌ای را جور کرده بود. خودش هم آدم بسیار شجاع و با شهامتی بود، به همین علت دست‌پروده‌های او آدم قوی وشجاعی از آب در می‌آمدند، نمونه‌اش خانم دبّاغ است که بخشی از شجاعت و شهامتش را از ایشان سراغ دارد، بنابراین فعالیت‌هائی که در مسجد داشت در این راستا بود و بعد هم می‌خواست گسترده کند که نشد. در قم در جریان 15 خرداد مبارزه داشت، ولی در سال 45 که به تهران آمد، مسجد غیاثی را تبدیل به یک پایگاه کرد و بحمدالله این پایگاه بعد از شهادت ایشان همان طور ماند و خون ایشان، نیرو و قوت عجیبی به آنجا بخشید و تمام منطقه فعال شد.

شما به آموزش عربی اشاره کردید. خاطرات افراد مختلف نشان می‌دهد که شهید سعیدی به آموزش احکام به جوان‌ها خیلی اصرار داشته‌اند. به نظر نمی‌آید که این آموزش‌ها چندان رنگ و بوی مبارزه داشته باشد، ولی رژیم از همین‌ها هم خیلی عصبانی بود. علت مقابله با درس‌های عربی و احکام از طرف رژیم چه بود؟

اتفاقاً برعکس است. رژیم از اینکه کسی یک درس دینی ساده بدهد که نگرانی نداشت. این از این طرف درس دینی می‌داد و او هم از آن طرف، فساد ایجاد می‌کرد. اصل مسئله که توسط شهید مطهری و شهید بهشتی دنبال شد و پایه‌گزاری هم کردند، به شکلی بود که رژیم متوجه شده بود که یک حرکت بسیار آرام، اما عمیق و حساب شده، آغاز شده و این قضیه بود که رژیم را می‌ترساند. این احکامی که می‌گفتند، قبلاً که نبود، چون رساله‌ها اصلاً‌ فارسی نبودند و به عربی و فقهی بود و توده مردم نمی‌توانستند از آن استفاده کنند. مرحوم آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله علیه یک‌ «فروغ‌الاحکام» داشت که من الان در کتابخانه‌ام دارم. این را طلبه‌های درس خوانده هم به دلیل پیچیدگی و پر بودن از اصطلاحات فقهی، نمی‌فهمند چه رسد به مردم عادی، ولی در همان زمان آیت‌الله بهشتی و دیگران دنبال این قضیه بودند که احکام را به زبان ساده به مردم آموزش بدهند. حتی آقای بروجردی جرئت نکردند خودشان مستقیما این کار را به عهده بگیرند، چون موج عظیمی برخاست. وقتی چند نفر مسئول شدند که احکام را به صورت فارسی در بیاورند و بعد آقای بروجردی دیدند و تائید کردند که عمل به این رساله مجاز است. بعد از این قضیه موج عظیمی علیه طراحان این موضوع برخاست که شما می‌خواهیند مردم را از مراجعه به رواحنیت باز بدارید و هر کس در خانه‌اش توضیح‌المسائل داشته باشد و روحانیون منزوی بشوند. یکی از موارد مهم همین سخت بودن مباحث دینی، از جمله رساله بود. مثلاً برای ذبح شرعی حتی یک مرغ هم الفاظ دشواری را باید بیان می‌کردند. در نوجوانی که درس می‌خواندم تعلیمات دینی سخت‌ترین درس بود. شاید یکی از انگیزه‌های عمده من برای اینکه رفتم و عربی آسان را نوشتم، همین سخت بودن درس تعلیمات دینی بود که همه شاگردان زجر می‌کشیدند و نمره پائین می‌گرفتند، بنابراین این حرکت برای این شروع شد که اسلام به زبان مردمی و ساده بیان شود تا احکام با نظارت مجتهدین- و نه اینکه هر کس هرچه دلش می‌خواهد بگوید - به صورت آسان و گسترده درآید تا بشود در همه مساجد اینها را تدریس کنند. یکی از کارها هم این بود که با کتاب توضیح‌المسائل، احکام را بگویند. یکی از کارهای خوبی که در قم کردند، تهیه خلاصه‌الاحکام بود که وضعیت را سامان داد، یعنی مسائل مورد نیاز را دسته‌بندی کردند. مثلاً مسائل مربوط به زنان را که نباید برای مردها شرح داد یا بالعکس و اینها را جدا کردیم. اگر در یادداشت‌هایم بتوانم پیدا کنم، یادم هست که در آن زمان نوشته بودم احکام را این قدر طولانی نگوئیم، موارد کلان را بگوئیم و اینها را نوشته‌ام،‌ مخصوصاً که برای نسل جوان تدریس می‌کردیم. اینها در واقع نوعی کار مبارزاتی بود و به همین دلیل هم رژیم حساسیت نشان می‌داد. آقای سعیدی هم به مبارز متدیّن مسلمان شجاع را پرورش می‌داد. همین که من در زندان عربی درس می‌دادم، آنهائی که عربی یاد گرفتند و توانستند آیات قرآن را درست بخوانند و بفهمند، متوجه می‌شدند که منافقین برداشت‌های غلطی از آیات می‌کنند و نفاق آنها شکسته می‌شد. بنابراین این تدریس‌ها را در راستای مبارزه ببینید. اگر کسی مثلاً‌در مسجد، جامع‌المقدمات درس می‌داد،‌کسی به او کاری نداشت، چون آن‌ وقت‌ها فقط چهار سال طول می‌کشید تا آدم جامع‌المقدمات یاد بگیرد. کسی هم تاب نمی‌آورد. از صد نفر که می‌رفتند، دو نفر باقی نمی‌ماندند.

از رابطه آیت‌الله سعیدی با امام چه خاطره‌ای دارید؟

آیت‌الله سعیدی شاگرد امام بود و خودش هم گفته که من 14 سال شاگردی امام را کردم و به امام خیلی علاقه داشت. رابطه‌اش با امام رابطه استادی و شاگردی نبود. مرحوم استاد شهید مطهری هم به امام خیلی عشق می‌ورزید، روحی له الفداه می‌گفت، ولی حالت آقای سعیدی حالت خاصی بود و دقیقاً جذب امام بود. امام هم خیلی زود به آقای سعیدی علاقه داشت. لابد آن وصف را از زبان امام درباره شهید سعیدی شنیده‌اید که نوشته بودند من از افرادی مثل شما آن قدر خوشم می‌آید که شاید نتوانم عواطف درونی را آن طور که باید، ابراز کنم. من قادر نیستم عواطف امثال شما را جواب بدهم. این نکته بسیار جالبی است و نشان می‌دهد که این یک عشق و محبت دو طرفه است. آقای سعیدی یک روحانی بلند قد و موقّر بود، اما در عین وقار و متانت بسیار شوخ و اهل طنز بود. بسیار هم حاضر جواب و سریع‌الانتقال بود. طوری انسان را تحت تاثیر قرار می‌داد که به وصف نمی‌آید. هر حرفی هم که می‌زد، معمولاً نکته‌ای را هم از امام بر آن می‌افزود.

آیا در جریان چاپ جزوات و کتاب‌های امام توسط ایشان بودید؟

آیت‌الله سعیدی یکی از کسانی بود که اینها را چاپ و پخش می‌کرد. سخنرانی‌های امام که از نجف آمد، مؤتلفه‌ آنها را تکثیر و پخش می‌کرد. من خودم نوار صحبت‌های ایشان را با ضبط صوت براونِ مهندس صابری که خیلی قوی بود و چند ضبط صوت دیگر، شب‌ها و در زیرزمین خانه ضبط می‌کردم که صدا بیرون نرود. آن روزها که دستگاه تکثیر نوار نبود. هرچند تا نوار که می‌خواستی ضبط کنی، باید چندین ضبط صوت می‌گذاشتی، با یکی پخش و با بقیه ضبط می‌کردی. در مورد کتاب ولایت فقیه، تنظیم سخنرانی‌ها و نوشتن آنها را به عهده آقای جلال‌الدین فارسی گذاشتند و کتاب حکومت اسلامی درست شد و اصل آن هم در خارج چاپ شده در ایران هم چاپ های متعدد و مخفی شد. یا گراور چاپ می‌کردند. اولین چیزهائی که آمد نوارهای امام بود.

حضور آیت‌الله سعیدی در مبارزات به چه شکل و تاثیرگذاری ایشان تا چه حد بود؟

حضور ایشان از آغاز نهضت امام شروع شد. بعضی از علما قبل از شرع نهضت هم فعالیت سیاسی داشتند، مثل مرحوم شهید بهشتی که در 30 تیر در اصفهان سخنرانی داشت و ایشان اصولاً روح مبارزه منطقی و با برنامه‌ای را داشتند. آقای مطهری هم همین طور. آقای سعیدی بعد از اینکه امام نهضتشان را شروع کردند وارد مبارزه شد، اما امثال آقای شجونی و شهید محلاتی از دوران فدائیان اسلام در میدان مبارزه بودند. آقای سعیدی در ورود هم به آن معنا شهرت نداشت و بیشتر کارش هم در قم و نوشتن و تکثر اعلامیه‌ها بود. آدم مسلط و شجاعی بود و اینها را چاب می‌کرد. حتی اعلامیه ضد کنسرسیون امریکا را خودش به اسم حوزه علمیه قم زده، البته علتش هم این نبود که می‌خواست نام شخص را بگوید. بعضی از آقایان مثل ربانی شیرازی هم این کار را می‌کردند. ایشان کمتر از بقیه به شهرستان‌ها و از جمله آبادان می‌رفت، ولی هر جا می‌رفت، طوفان به پا می‌کرد و از عهده‌اش برنمی‌آمدند، چون صریح‌اللهجه و قوی بود. دستگیر‌های مکرر، هم او را نزد مردم مشهور کرد و هم برای ساواک و لذا در اسناد ساواک این قضایا آمده است. در سال 44 بود که ایشان احساس کرد باید به شکل فعال‌تری وارد میدان مبارزه شود و به محله غیاثی آمد که مردمش نسبت به میدان خراسان و خیابان لرزاده که محله مذهبی نشین بود، چندان مذهبی نبودند و مردمش تازه وارد بودند. حضور آقای سعیدی در خیابان غیاثی، پایگاه عظیمی را برای نیروهای مبارز ایجاد کرد که ثمرات ارزشمندی داشت. البته ایشان بیش از پنج سال نتوانست در آنجا فعالیت کند و بعد هم به شهادت رسید که شهادتش موجب حیات جاودانه‌اش بود. آیت‌الله سعیدی با برنامه کار می‌کرد و ابداً پراکنده کار نبود. بعضی‌ها هستند که خیلی کار می‌کنند، اما کارهایشان پراکنده است. بعضی‌ها روی برنامه کار می‌کنند. ایشان وقتی به منطقه غیاثی آمد، پایگاه مدرسه‌اش را روی برنامه ایجاد کرد. منطقه‌ای که انتخاب کرد در جائی بود که بتواند رشد داشته باشد. موقعی که کار فرهنگی کرد برای این بود که بتواند نیروهای جوان آنجا را جمع کند و بتواند در هر خانه‌ای پشتوانه داشته باشد، به همین علت موفق شد، محله را آباد کرد، یعنی سرمایه‌گذاریش روی محله بود. گروه‌های امر به معروفی که تشکیل داد، یک کار برنامه‌ریزی شده و سازماندهی شده بود. گروه‌های تبلیغاتی، آموزشی و خواهران که تشکیل داده بود، یک سازمان هیئتی و تشکیلاتی داشت. در کنار همه اینها، ارتباط ایشان با جامعه روحانیت، یک ارتباط مستمر و مداوم بود. ایشان در این عرصه هم کار منسجم و حساب شده می‌کرد. در مبارزه هم کار تشکیلاتی می‌کرد در نهضت آزادی‌ها می‌جوشید، ارتباط داشت، ولی آنها را مبارز سیاسی می‌دانست، اما از نظر مبارزه تشکیلاتی دینی و مذهبی، طبعاً با هیئت مؤتلفه ارتباط جدی داشت. البته عضو تشکیلات مؤتلفه نبود، مثل شهید محلاتی که با مؤتلفه‌ای‌ها قاتی بود، اما عضو مؤتلفه نبود، اما با عناصر مؤتلفه، از جمله شهید اندرزگو ارتباط جدی داشت، چون روحیه‌اش هم به آن دیدگاه می‌خورد. نمی‌دانم با اقای رفیقدوست هم در ارتباط بود یا نه، ولی با اندرزگو می‌دانم که ارتباط داشت و به او کمک می‌کرد و حتی نیرو به او معرفی می‌کرد. در رفت و آمدهای داخل و خارج کشور با او همراهی می‌کرد و از آنجا که در خوزستان و به خصوص آبادان زیاد کار کرده بود، می‌توانست به شهید اندرزگو کمک کند که رابطه‌های خوبی را برای او پیدا کند. در مورد معرفی افراد به تشکیلات مؤتلفه هم دوستان از او کمک می‌گرفتند. نمی‌دانم آقای مرآتی با ایشان ارتباط داشته یا نه، ولی معمولاً این تیپ‌ها با او ارتباط جدی داشتند، به همین دلیل در اسناد ساواک، ارتباط آیت‌الله سعیدی با مؤتلفه آمده است.

من معمولاً تا هنگامی که ارتباط کاملا محکم شود، وارد صحنه نمی‌شدم وتقیّه را به شدت رعایت می‌کردم، طوری که وقتی در سال 54، دستگیرم کردند و به زندان قصر بردند، آقای دوزدوزانی می‌گفت باورم نمی شد که تو با آن همه مراقبتی که می‌کردی دستگیر بشوی، گفتم به هر صورت قسمت این بوده که دستگیر شوم، به همین علت، دستگیر هم که شدم، با وجود گستردگی کاری که از سازمان مجاهدین خلق تا گروه ابوذر داشتم، هیچ چیزی از من لو نرفت. هنگامی که من به این نتیجه رسیدم که ایشان پایگاهی محکمی است و می‌شود به او اعتماد کرد، کارمان را با هم شروع کردیم و آغاز کارمان با هم بود. این بحثی که شما در اسناد ساواک می‌بینید که نوشته آیت‌الله سعیدی دارد یک هیئت راه می‌اندازد، دنباله همان بحث‌های آزادی است که بعد از یکی از مراسم عزاداری داشتیم که می‌گفت باید همان هیئت‌های ده نفره خمینی را فعال‌تر کنیم.

در اسناد ساواک آمده که ایشان می‌خواست حزب خمینیسم راه بیندازد. همین موضوع است؟

بله، قضیه این نبود که می‌خواست حزب خمینیسم راه بیندازد، بلکه منظور همان هیئت‌های ده نفره خمینی بود. شبی که این حرف را زد، او را به شبکه تشکیلاتی مؤتلفه وصل نکردیم، چون نمی‌دانستیم که چقدر روی این حرف ایستاده و ما در ارتباط با تشکیلات مؤتلفه به قدری دقیق و محتاط عمل می‌‌کردیم که شما می‌بینید تا آخرین مرحله، مؤتلفه برای ساواک لو نرفته است، در حالی که اعضای مؤتلفه را مکرر دستگیر می‌کردند و شکنجه‌های مهیبی می‌دادند، ولی بالاخره نه آگاهی شهربانی از زمان رضاشاه تجربه آموخته شاه و نه ساواک توانست در بیاورد که ته قضیه مؤتلفه چیست که من در کتاب هیئت‌های موتلفه اسلامی شبکه ساواک را گراور کرده‌ام که چقدر از این موضوع بی‌خبر بوده است. بعد هم که دستگیر شدیم تا سال 57، هیچ کس نتوانست بفهمد که مؤتلفه چه کاره است. ژنرال هایزر و دیگران در کتاب خاطراتشان نوشته‌اند که گروه‌ها و شبکه‌هائی بزرگ‌ترین جنگ‌های روانی را علیه ما به راه می‌اندازند، ولی ما نمی‌دانیم اینها چه کسانی هستند. به هر صورت ایشان اهل «ایسم» و این حرف‌ها نبود و منظور همان هیئت‌های ده نفره است. در مبارزه هر چند انسان بسیار شجاعی بود، اما مراقبت‌های لازم برای مبارزه را داشت، مثلاً وقتی به کویت رفت و در آنجا سخنرانی‌های مفصلی کرد، موقعی که می‌خواست به ایران برگردد با قیافه عادی‌اش نیامد و حتی اسم خودش را عوض کرد. در این جور جاها عبا و عمامه را برمی‌داشت و بی سر و صدا می‌رفت، بعضی جاها هم با عبا و عمامه می‌رفت. آقای منتظری در خاطراتش می‌گوید آمده بود تبعید که مرا ببیند، نگهبان آنجا پرسیده بود: «شما که هستید؟» ‌و شهید سعیدی با لحن محکن و قاطعی گفته بود: «شما حضرت آیت‌الله آقای سید محمدرضای خراسانی را نمی‌شناسید؟» طرف هم ترسیده بود و گفته بود بفرمائید. آدم بسیار جالبی بود.

در اسناد ساواک از ایشان جزوات مختلفی باقی مانده است. شما چقدر در جریان هستید که این جزوات به چه منظور و با چه اهدافی تولید می‌شوند و چه محتوائی داشتند؟

همه جور جزواتی داشت. ایشان در کارهایش آدم دست به نقدی بود. بعضی از نوشته‌ها از نظر درسی پخته و بعضی‌ها هم همین جوری بود. جزوه «ای انسان خود را دودکش نکن» را علیه سیگار نوشته. جزوه کوچکی است که من در کتابخانه‌ام دارم و روی آن نوشته: «ر-و-ح-...» که منظورش روح‌الله خمینی بود. این را پخش می‌کرد. مامورین که می‌گرفتند، اول نمی‌فهمیدند که چیست و خیال می‌کردند و این را هم مثلاً برای سیگار نوشته، بد می‌دیدند که داخل جزوه، حرف‌هایش را زده است و اسم امام را هم روی جزوه می‌گذاشت. اگر بخواهیم جزوات درسی است که برای عموم پخش می‌شد. گویا بر عروه‌الوثقی حاشیه‌ای زده که بیشتر حوزوی است، یک بخش هم جزوات مبارزاتی بوده.

در صحبت‌‌هایتان بارها به شجاعت ایشان اشاره کردید. به نظر شما ریشه شجاعت ایشان چه بود؟

تقوا، انسان با تقوایی بود که فقط در فکر خدا و انجام تکلیف شرعی‌اش بود و انسان که با خدا پیوند می‌زند، ترس ندارد. تهوّر و جسارت غیر از شجاعت است. تهوّر و جسارت یعنی خارج از منطق کار کردن، ولی ایشان شجاع بود، برای همین وقتی منبر می‌رفت، طوری حرف می‌زد که رژیم نتواند او را دستگیر کند، ولی در عین حال حرفش را هم بزند. مثلاً‌ در روز چهارم آبان که تولد شاه بود، به منبر می‌رفت می‌گفت البته امروز تولید یزید هم هست و اگر هم او را می‌گرفتند که ماه شمسی و قمری با هم یک شده و در تقویم‌های قدیمی نوشته‌اند که امروز روز تولد یزید است. بی‌حساب و کتاب کار نمی‌کرد. آدم بسیار جالبی بود.

اعلامیه‌ای که ایشان علیه سرمایه‌گذاری امریکائی‌ها صادر می‌کند، به جز اعتراض مختصر دانشجوئی، تنها نشانه اعتراض به این حرکت رژیم است،‌به طوری که خود ایشان هم در اعلامیه‌اش به سکوت علما و مبارزین اعتراض می‌کند. به نظر شما علت این سکوت چه بود؟

 آن زمان مملکت در وضعیت خاصی بود. امام که در تبعید بودند. از یک طرف هم مسئله کنسرسیوم، شناخته نبود. در بعضی از مساجد به شکلی که گفتم مسئله یزید و حکومت یزیدیان مطرح بود، ولی گستردگی نداشت. مسئله کاپیتولاسیون را هم امام بود که آشکارا بیان کرد، وگرنه کسی متوجه نمی‌شد و ظاهر قضیه الحاق یک ماده به کنوانسیون وین بود. امام جوری عمل کرد که قضیه تبدیل به کاپیتولاسیون شد و چون مردم ایران هم یک ذهنیت کاملاً منفی نسبت به کاپیتولاسیون داشتند، در این قضیه، توجیه شدند، وگرنه همین الان هم شما از هر کسی بپرسید که چرا امام مخالفت کرد، جواب می‌دهد که مستشاران نظامی امریکایی را ... وگرنه صحبتی از کنوانسیون وین نیست. مسئله کنسرسیوم خطر بزرگی بود. این بخش از تفکر وحرکت شجاعانه آقای سعیدی واقعاً هنوز مغفول است. واقعاً الان از هر کسی بپرسید کنسرسیوم سرمایه‌گذاری امریکا یعنی چه، نمی‌داند. کنسرسیوم نفت را می‌فهمد، ولی این یکی را نمی‌داند. کنسرسیون نفت این بود که بعد از کودتای 28 مرداد، استکبار آمد با تفاهم آمریکا و انگلیس که با هم ساختند، نفت ایران را گفتند نامش «ملی» بماند، ولی در اختیار کنسرسیوم نفت قرار بگیرد. در این کنسرسیوم 40 درصد امریکامی‌برد، 43 درصد انگلیس می‌برد، 12 درصد سایر کشورهای غربی عضو کنسرسیوم مثل آلمان و هلند و فرانسه می‌بردند و 5 درصد ایران می‌برد. یعنی از روزی 5/6 میلیون بشکه نفتی که در سال‌های 56 و 57 صادر می‌کرد، فقط 300 هزار بشکه مال ایران بود و بقیه را کنسرسیوم نفتی می‌برد. خطر این را تقریباً‌ همه می‌فهمیدند و می‌دانستند. این کنسرسیوم نفتی کل جریان نفت ایران را در اختیار داشت، یعنی استخراج، تولید و توزیعش و خلاصه همه مراحل تحت کنترل و اختیار آن بود. من بعد از پیروزی انقلاب که به پایانه خارک رفتم، در آنجا دستگاهی را به من نشان دادند که بعداً صدام آنجا را زد. در آنجا کنتوری بود که صدور نفت را نشان می‌داد. می‌گفتند قبل از انقلاب، ماموران انگلیسی بالای سر آن بودند و آنها می‌دانستند چقدر نفت صادر می‌شود و اگر روزی ده میلیون لیتر هم می‌برند، فقط خودشان می‌دانستند و کسی نمی‌توانست بفهمد چقدر برده‌اند. 5/6 میلیون بشکه نفت را هم آنها می‌گفتند. ما نمی‌دانستیم. بعد از کنسرسیوم نفت، امریکائی‌ها آمدند که سرمایه‌گذاری‌های دیگری غیر از نفت را هم در انحصار بگیرند و کل صنعت و تجارت و کشاورزی و ... ایران هم در اختیار سرمایه‌گذاری‌های امریکایی‌ باشد،‌یعنی همان کنسرسیون نفت، منتهی در ابعاد بسیار وسیع‌تر. روزنامه کیهان در 7/2/49 در شماره 8029 نوشته است: «برای بررسی امکانات سرمایه‌گذاری در ایران، راکفلر و لیلیانتال، به اتفاق بزرگ‌ترین سرمایه‌گذاران امریکا به تهران می‌آیند. سرمایه‌گذاری در رشته‌های توریسم (گردشگری)، منابع جنگلی (یعنی غارت جنگل‌های ایران)، کشت و صنعت، ایجاد شبکه توزیع (یعنی حتی شبکه‌های توزیع داخلی و خارجی و کل بازرگانی ایران) و صنایعی مانند پتروشیمی (یعنی کل محصولات نفتی ما) در کنفرانس 35 تن از سرمایه‌گذاران امریکائی مطالعه می‌شود.» این نکته بسیار مهمی بود که اگر شما همه مقاله‌تان را هم صرف این قضیه کنید، ارزش دارد، چون خدمت آقای سعیدی، مقابله با کنسرسیومی هم عرض کنسرسیوم نفت است. ایشان با احساس این خطر که تمام اقتصاد کشور، دربست در اختیار استعمار امریکا قرار می‌گیرد و ایران از هر جهت مستعمره می‌شود، راه افتاد و با همه صحبت کرد، هیاهو به راه انداخت، بحث کرد و بالاخره نتوانست کسی را جمع کند. آن موقع هم که امام علیه کاپیتولاسیون اعلامیه داد، شهید عراقی، آقای توکلی و ... برای امضای علما به شهرستان‌‌ها بردند، ولی هیچ یک از آنها جرئت نکردند اعلامیه را امضا کنند. مرحوم حاج آقا مصطفی به امام گفته بود: «شما اعلامیه‌ای نوشته‌اید که جز خودتان کسی جرئت ندارد‌ آن را امضا کند.» این را شهید عراقی به من گفت. وقتی رفتیم اعلامیه را بگیریم که برای امضای علما به شهرهای مختلف ببریم، حاج آقا مصطفی این حرف را زد. واقعاً هم کسی امضا نکرد. آقای سعیدی هم همین‌طورو او در اعلامیه‌اش می‌نویسد: «استعمارگران وقتی می‌خواهند کشوری را یتول خود قرار دهند، به اسم عمران و آبادی وارد کشور می‌شوند؛ وقتی خواستند اقتصاد کشوری را قبضه کنند، نخست به اسم تکثیر تولید و ارزانی اجناس دخالت کرده و همچون سرطان ریشه دوانیده و تا سرحد توان و امکانات خود،‌ خون مردم را می‌مکند.» در انتهای اعلامیه می‌گوید: «ملت ایران!‌ حاضر نشوید راکفلری که دیروز ملت‌های آمریکای لاتین با تظاهرات شدید، از آمریکای لاتین بیرونش کرده‌اند، امروز با استقبال گرمی وارد ایران شود. ملت ایران!‌ شما بودید که در مقابل انحصار تنباوک برپا خاستید و کاخ استداد شاه و امپریالیسم انگلیس را به لرزه درآوردید. به پا خیزید و جلوی این جنایت را که انحصار کلیه منابع طبیعی و اقتصادی را در بر دارد، بگیرید. ایشان خدمت عظیمی کرد. در قضیه کاپیتولاسیون، شاه از طریق فرماندار قم برای حاج‌آقا مصطفی پیغام فرستاد که آیت‌الله خمینی هرچه در این قضیه به شاه و دولت بگوید، مهم نیست، ولی اگر به امریکا بگوید، امریکا عکس‌العمل نشان خواهد داد. در مسئله کنسرسیوم هم در واقع آیت‌الله سعیدی در مقابل امریکا ایستاد. البته مرحوم آیت‌الله ربانی شیرازی و چند تن از روحانیون هم در این جریان بودند و خیلی کار کردند، اما واقعیت قضیه این است که سردمداران این مسئله آقای سعیدی بود و ملت ما از این بابت به ایشان بدهکار است و اثر شهادت این شد که همه متوجه قضیه شدند و سرمایه‌گذاران امریکائی احساس کردند که زمانی برای این نوع غارت و استثمار اقتصاد ایران در آن موقعیت در اختیار آنها نیست، یعنی آیت‌الله سعیدی با شهادتش، توطئه‌های آنها را در آن مقطع خنثی کرد. البته آنها برای نفوذ در اقتصاد ایران راه‌های دیگری را پیدا کردند که در اینجا جای بحثش نیست.

گمانه‌ای هم در مورد شهادت ایشان هست که اندکی پس از رحلت آقای حکیم، حوزه علمیه قم اعلام کرد که امام مرجعیت نامه دارند و اندکی پس از آن، آیت‌الله سعیدی به شهادت رسید. با توجه به اینکه ایشان از شاگردان نزدیک امام بود که امام هم بسیار به ایشان علاقه داشت، آیا این احتمال وجود دارد که ساواک خواسته باشد به نوعی به امام هشدار بدهد که ما محکم در مقابل شما ایستاده‌ایم؟

من در این زمینه، چیزی نیافته‌ام که آیا ساواک در این زمینه طرحی داشته یا نه، ولی چیزی که برای ساواک مهم بود، این بود که اهداف کنسرسیوم سرمایه‌گذاری امریکا در ایران لو رفت و این هم چیز کمی نبود.

آیا برای ایشان مراسم بزرگداشتی برگزار شد؟

شهادت ایشان خیلی اثر گذاشت. تمام افراد آشنای با مبارزات و مسائل اجتماعی و سیاسی را متأثر کرد. این مسئله که سید اولان پیغمبر، فرزند حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع) را در گوشه زندان و زیر شکنجه به شهادت رسیده است، موج عظیمی را برانگیخت، به طوری که رژیم به شدّت ترسید و به همین دلیل تلاش کرد این طور وانمود کند که ایشان به مرگ طبیعی فوت کرده و به شهادت نرسیده است. تحلیل دقیق من این است که امریکائی‌ها از عکس‌العمل آیت‌الله سعیدی عصبانی شدند و دستور کشتن او را صادر کردند. رژیم نمی‌خواست ایشان را در خیابان ترور کند، چون واکنش آن بدتر می‌شد، لذا ایشان را دستگیر کردند که بتوانند او را در زندان ساکت کنند. بعددیدند نه تنها ساکت نمی‌شود، خیلی شجاعانه در صحنه مانده است و طبق دستور اربابشان او را بشکند، منتهی خود ساواکی‌ها چون واکنش چنین چیزی را در سطح اجتماع می‌دانستند، تصمیم گرفتند اجازه تشییع ندهند، خودشان جنازه را بردند قم و بی‌سروصدا دفن کردند و به پسر بزرگش گفتند برود.

همین شیوه، وحشیگری آمریکایی‌ها و نگرانی ساواک را می‌رساند. از این طرف هم سه مسئله پیش آمد. یکی اینکه روحانی کشی باب شود و لذا علما و متدینین حساس شدند و بعد هم وقتی معلوم شد که ایشان برای کنسرسیوم شهید شده، تازه مسئله جا افتاد و بحث و برخوردها شروع شد. امام هم که آن بیانیه را در مورد ایشان دادند، اهمیت قضیه معلوم شد. البته بماند که بعضی‌ها هم ترسیدند و فهمیدند که فقط قضیه شکنجه نیست و حالا دیگر رژیم زیر شکنجه، آدم هم می‌کشد و یک کمی عقب‌نشینی کردند، ولی فضا به صورت عمده،‌ فضای اعتراض بود و لذا رژیم شدت عمل نشان داد و حتی در مسجد موسی‌بن جعفر(ع) را هم بست و اجازه نداد ختم بگیرند. آن شب که برای ختم ایشان اعلام شد، هیئت مؤتلفه فعال بود و نیروها را جمع کرد و آورد. در منزل ایشان آقای طالقانی آمده آسید نورالدین علوی طالقانی، خواهرزاده مرحوم آقای طالقانی و بعد هم آقای دکتر شیبانی آمدند که چهره بسیار محبوبی بود و الان هم همین طور است و هم با نهضت آزادی و هم با مؤتلفه همکاری می‌کرد. البته من داخل منزل نبودم و بیرون منزل بودم. معمولاً‌ داخل لانه نمی‌رفتم گیر کنم. کسی آمده بود قرآن بخواند، آقای طالقانی گفته بود می‌رویم مسجد. گفته بودند در مسجد بسته است، گفته بود می‌رویم و باز می‌کنیم و بلند شدند و همراه با دکتر شیبانی راه افتادند به طرف مسجد و ما هم پشت سرشان. یعنی از جلوی در منزل آیت‌الله سعیدی،‌ یکمرتبه جمعیت جوشید. با اینکه همه کوماندوها و گارد ویژه شهربانی اطراف مسجد را پر کرده بودند، یکمرتبه از کوچه‌های اطراف، جمعیت جوشید و پشت سر آقای طالقانی رفتیم به طرف مسجد. خادم مسجد ترسید و در را باز نکرد. همان جا ایستادیم و قرآن خواندند، آقای آسید محمد آل احمد شعار داد، یکی دیگر یا خودش هم قرآن خواندند. آنها را هم شناسائی کردند و دیدند جمعیت دارد افزایش پیدا می‌کند و حمله را شروع کردند. در آنجا مراقبت شد و آقای شیبانی را رد کردیم. البته قصد سرکوب نبود، قصد پراکنده کردن بود. آقای طالقانی را هم رد کردیم. چند نفر را هم دستگیر کردند. رژیم فهمید که هم برای ایشان مراسم می‌گذارند،‌هم مردم می‌آیند و با شجاعت هم می‌آیند و این خیلی مهم بود. آن جلسه باعث شد که ختم دوم را در مسجد مهدوی بگذارند و ما تصمیم گرفتیم یک سلسله ختم برای شهید سعیدی بگذاریم و جلوی کنسرسیوم را بگیریم. با شهید اسلامی و شهید لاجوردی و بعضی از دوستان در جلسه‌ای که برای اینکار برنامه‌ریزی کردیم، قرار گذاشتیم در مسجد مهدوی مجلس ختم بگذاریم که در آنجا درگیری سنگینی نشد. بعد هم در قم مجالسی گذاشتند و از همه مهم‌تر، مسجد ارک بود که قرار شد در آنجا تظاهرات کنیم. کوماندوها آمدند و درگیری شدید شد و شعارهای محکمی مثل «شهادت روحانی!‌ شهادت مبارک» و «ضد سرمایه‌داری آمریکایی» بعد هم تظاهرات پراکنده منسجمی را شروع کردیم،‌ به این شکل که یک گروه در اینجا شروع می‌کردند، کوماندوها می‌ریختند، بعد یک گروه دیگر در جای دیگر تظاهرات می‌کردند و کوماندوها را گیج کردند. بالاخره هم کوماندوها مجبور شدند مردم را پراکنده کنند. بعد آقای طالقانی می‌خواست در مسجد هدایت ختم گذاشت که آمدند و در آن را بستند.

پس از شهادت آیت‌الله سعیدی از امام استفتا می‌شود که آیا می‌شود از وجوهات به خانواده ایشان که زیر فشار مالی بودند، کمک کرد که ایشان اجازه دادند. ظاهراً این کار قبلاً‌ سابقه نداشت.

چرا، امام قبلاً اجازه داده بودند که برای کمک به خانواده زندانیان سیاسی از این وجوهات استفاده شود. امام ابتدا از سهم امام اجازه نمی‌داند. موقعی که اعلامیه‌های اولیه امام و مراجع را چاپ می‌کرد،‌هزینه‌اش را خود مؤتلفه می‌داد، ولی بعد بدهکار شدیم. حتی حاج‌آقا مصطفی علیزاده به ناچار خانه‌اش را فروخت که انصافاً فداکاری بزرگی بود. بعد شهید عراقی اعلامیه آورد و قرار شد از امام اجازه بگیریم که از سهم امام استفاده کنیم. شهید عراقی گفت: امام اجازه نمی‌دهند. گفتم پس برو به امام بگو که اولاً همه ما خانه نداریم و آنهائی هم که داریم، نمی‌توانیم بفروشیم و پول برای این کار نداریم. بعد امام اجازه داد و فرمود تا جایی که می‌توانید از جای دیگری تهیه کنید و اگر نشد فقط در حد ضرورت از سهم امام بردارید. بعد که مبارزه بالا گرفت و کار سنگین شد، اجازه دادند که به شرط نظارت روحانیت ، از جمله شهید مطهری و آقای مهدوی کنی و شهید محلاتی به خانواده‌های زندانیان سیاسی رسیدگی شود. از جمله کسانی که به این خانواده‌ها رسیدگی می‌کردند مرحوم شفیق، شهید اسلامی، حاج حسن آقای عالی مهر، مرحوم آقای عدالت پیشه، آقای خاموشی و برخی دیگر این کمک‌ها را می‌کردند. در قضیه شهادت آقای سعیدی، کار دشوارتر بود، چون ایشان فعالیت‌های فرهنگی گسترده داشت، یک مقدار هم بدهی داشت و یک مقدار هم خانواده پر عائله‌ای بودند و مقطعی هم بود که کفگیر ما به ته دیگ خورده بود و مسئله مبارزات مسلحانه هم بود و خرجمان زیاد شده بود. این مبارزات ظهور بیرونی چندانی هم نداشت. از سال 50 به بعد که سازمان مجاهدین،‌ فعالیت‌های آشکاری را انجام داد، باعث شد که مردم هم کمک کنند، ‌ولی قبل از‌ آن کمک مردمی وجود نداشت. از سال 45 تا 49، فضا ظاهراً آرام بود، ولی در پس زمینه زیرسازی و طوفان بود. یادم هست یک بار عید بود رفتم زندان دیدن آقای عسگراولادی. از من پرسید: «چه خبر؟ شنیده‌ام کاسبی خیلی کساد شده.» گفتم: «خیلی! همه رفته‌اند سراغ کار کشاورزی!» ایشان می‌دانست منظورم چیست، یعنی داریم بذر می‌پاشیم که بعداً بار بدهد. در این دوره‌ای که این قضایا بود، ‌مردم می‌گفتند شما که مبارزه نمی‌کنید. پول را می‌خواهید چه کنید؟ یادم هست که رفتم قم پیش آقای شریعتمداری. آقایان علما کمک می‌کردند، ولی ایشان کمک نمی‌کرد. رفتم و گفتم می‌خواهم یک سری مطالب را درِ گوش شما بگویم. گفت چرا؟ گفتم چون خانه شما دیوار دارد و دیوارهایش هم خیلی موش دارد و موش‌هایش هم دوبرابر گوش دارند. خندید. در گوش او گفتم سه تا مسئله دایم. یکی مسئله چاپ اعلامیه شما آقایان است که پول لازم دارد، چون الان کار مخفی و سنگین شده. گفت من باید خودم آدم‌ها را بشناسم. خودم هم که دارم خرج می‌کنم. دارالتبلیغ داریم و چه داریم. گفتم من به این کارها کار ندارم، اما دوستانمان احتیاج به کمک مالی دارند که بیانیه‌ها و اعلامیه‌ها را چاپ کنند. من به شما نمی‌گویم که به چه کسی چه بدهید، اما از شما می‌خواهم که خودت راه را پیدا کنی و کمک کنی. گفت مبارزین در این زمینه، به سراغ من نمی‌آیند. گفتم قطعا کسی به سراغ شما مستقیما نمی‌آید، ولی شما دو نفر آدم معتمد و مطمئن، غیر از این شیخ غلامرضا (که ساواکی بود) را تعیین کنید و از آن طریق از سهم مبارک امام، کمک کنید. بیشتر از دو نفر را هم مسئول این کار نکنید، چون اگر لو برود، عده زیادی دستگیر می‌شوند. گفت باشد این کار را می‌کند. گفتم دوم خانواده‌های زندانیان سیاسی است که زیاد شده‌اند. بعد از این هم زیاد می‌شوند چون درگیری‌ها بیشتر می‌شوند. اینها الان مشکل دارند و کمک کنید و دست کم به خانواده‌های طلاب ووعاظ، شما رسیدگی کنید. گفت اینها از من نمی‌گیرند. داده‌ام یک کسی برای یکی از آنها برده، پول را پس فرستاده که مال دارالتبلیغ و شریعتمداری است. من چه جوری برای اینها پول بفرستم؟ گفتم عقیده خودش سر جایش، شما مرجع هستید. پول را بفرستید و نگوئید که شما فرستاده‌اید. چه می‌شود؟ گفت شما خودت به عهده بگیر. گفتم من اصل این کارها نیستم و فقط آمده‌ام مسئله را مطرح کنم. نکته سومی که مطرح کردم این بود که گفتم آقای سعیدی شهید شده و خانواده‌اش به کمک نیاز دارد. اگر هم نداشته باشد، سایر مراجع یک چیزی فرستاده‌اند. شما یک چیزی بفرست که از خانواده‌اش دلجوئی کرده باشید. نزدیک به سه ربعی بحث ما طول کشید. گفت اینها که مرا قبول ندارند و این سعیدی می‌دانی که در دارالتبلیغ چه بلائی سر من آورد؟ گفتم هر بلائی که آورده، الان شهید شده یا نشده؟ شما هم مرجعید،‌ اعتنا نکنید برای مرجعیت شما بد است. گفت می‌دانم که نمی‌گیرند،‌ولی این کار را می‌کنم. بعد مثل اینکه چیزی فرستاده بود و خانواده گفته بود نمی‌پذیریم. در اسناد آمده که ساواک گفته کمک کند که این طور نیست. ساواک نمی‌آمد برای کسی که این طور در مقابل رژیم ایستاده بود، توصیه کند. الحمدالله بعد هم مسجد آقای سعیدی آباد شد و فعالیت‌های فرهنگی او هم ادامه پیدا کرد.

آیت‌الله سعیدی از شاگردان خاص امام و مورد علاقه شدید ایشان بود که شما هم اشاره فرمودید، اما ایشان در سال 49 در یک غربتی شهید شد که به نظر می‌رسد پس از نزدیک به 40 سال که از شهادت ایشان می‌گذرد،‌ این غربت همچنان باقی است. شما دلیل این امر را چه می‌دانید؟

من معتقد به غربت ایشان نیستم. ایشان در زمینه ضدیت با سرمایه‌گذاری استکباری و صهیونیست، یک چهره برجسته است، منتهی ایشان تشکیلات نداشت. فرض کنید مسئله هفتم تیر مربوط به 72 تن می‌شود. هشتم شهریور مربوط به دولت است و دولت از آنها تجلیل می‌کند. آقای سعیدی نه دلت است نه تشکیلاتی دارد، ولی ایشان از چهره‌های مشهور و در میان شهدا، شاخص است و کسی هم مقام ایشان را کم نمی‌گیرد، مخصوصاً که فرزندان و خانواده بسیار خوبی هم دارد. پسرانش که روحانی و ارشمند و پرکار هستند، منتهی تجلیل از ایشان لازم است.

در آن زمان چه شکنجه‌هائی باب بود و آیا درباره روحانیون رعایت خاصی می‌شد؟

ساواک به اندازه‌ای که لازم می‌دانست، شکنجه می‌داد،‌ وگرنه بیکار نبود که شکنجه بدهد. شکنجه دادن هم کار سختی است و خود شکنجه‌گر بیش از همه در هم می‌ریزد. چند دلیل هم دارد. یکی اینکه فرد شکنجه شده جیغ می‌زند، تشنج می‌گیرد و هر چقدر هم طرف وحشی باشد، رویش اثر دارد. گاهی هم طرف می‌مرد، البته تلاش ساواک این بود که طرف نمیرد، به همین دلیل در مورد آقای سعیدی هم معتقدم که اینها دستور شکنجه داشته‌اند، وگرنه نمی‌خواستند ایشان بمیرد، چون حتی گاهی محکوم می‌شدند به اینکه طرف را عمداً کشته‌اند که اطلاعاتش لو نرود. موقعی طرف زیر شکنجه می‌مرد که مثلاً او را کامل می‌زدند و مثلاً ناراحتی کلیه داشت و خون در کلیه‌هایش لخته می‌شد و در اثر کسالت ناشی از لختگی خون به حالت اغما می‌رفت. بنابراین کسی که در اثر شکنجه می‌میرد، کسالت دارد و بدنش ضعیف است و مثلاً تنگی نفس یا عارضه قلبی دارد، وگرنه خود شکنجه نبود که فرد را می‌کشت. من خودم چون کمی تنگی نفس دارم، این را می‌دانم شکنجه انسان را به سکته نمی‌رساند، بلکه چون تنگی نفس و ناراحتی قلبی دارد، زیر شنکنجه از بین می‌رود. خود من گاهی پیش می‌آید که نفسم تنگ می‌شد و به قلبم فشار می‌آمد. اینکه بعضی‌ها معتقدند ایشان شهید نشده،‌ بلکه سکته کرده‌. بله سکته کرده، ولی در کجا و چرا؟‌ همه آنهائی که در زندان بوده‌اند، دیده‌اند که ایشان را با حال خراب آورده‌اند. یک وقت هست که می‌خواهیم کارهای تبلیغاتی بکنیم، حرف‌های عجیب و غریب می‌زنیم که مثلاً پاهای فلانی را با اره بریدند و یا میخ توی سرش کوبیدند، اما قدر مسلما این است که وقتی کسی را شکنجه می‌دهند و عارضه جسمی هم دارد، در اثر فشار شکنجه شهید می‌شود. به هر حال نوع فوت افراد چیزی از ارج و ارزش و مقام آنها نمی‌کاهد. شهید سعیدی با زندگی و با شهادتش خدمات ارزشمندی به نهضت کرد. خداوند مقام عالی او را متعالی بگرداند.

متن کامل